از طریق این پست آمیز وحیدخان مغشوش بود که رسیدم به این ویدیو نوستالژیک و یادآور فیلم رومانیایی "کمیسر متهم می کند " . سینما و تلویزیون ایران آن سالها محل نمایش مهجورترین و ناشناس ترین فیلمهای دنیا بود فیلمهای که ممکن بود خود کارگردانانشان هم فراموششان کرده باشندو یادشان نیاید فیلمی به این نام دارند . مثل امروز نبود که فیلمهای هالیوودی و بالیوودی همینطوری فله ای و در پیتی دوبله شوند و از رسانه ملی! پخش شوند. بزگترین تامین کننده فیلم و سریال ژاپن بود و شوروی . بعد آن سینمای اروپای شرقی که آنروزها جزئی از اردوگاه کمونیسم به شمار می آمد و ما هم بناچار چون انتخاب دیگری نبود تماشاگر این فیلمها بودیم. تمشک خانوم یک بار تعریف می کرد که از دوست رومانیایشان درباره این فیلم پرسیده بود و طرف هم هاج واج و چهار شاخ مانده بود که شما این فیلم را کجا دیدید؟مثل این می ماند که یک برزیلی از شما درباره فیلمهای فارسی و کافه ای سوال کند . بگذریم که یکبار خودم هم از دوست آلمانی ام درباره "دی دی " یا همان "دیتر هالروردن" پرسیدم و او از اینکه این کمدین آلمانی را می شناسم کلی تعجب کرد.
"کمیسر متهم می کند " (Un Comisar Acuza ) از قیلمهای پرطرفدار آنروزها بود که مرتب از تلویزیون پخش می شد . به نوع خودش فیلم خوش ساخت و گیرایی بود . محصول ۱۹۷۳ رومانی که آنموقع تحت سیطره نیکولا چائوشسکو بود . دیکتاتوری که چند سال بعدتر به دنبال سفری به ایران دچار تیر غیب شد و موقع برگشتن دستگیر و اعدام شد و به تاریخ پیوست . فیلم در ژانر گانگستری بود. ماشینها قدیمی ٬گانگسترهای کت و شلوار و کراوات پوش و مسلسل به دست و کلاه شاپو برسر.... ( لابد آنموقع در رومانی هم به دلیل مظهر امپریالیسم بودن این فیلمها چیز بدی بوده ولی کپی برداریش بلااشکال ٬مثل بسیاری از فیلمسازان داخل که فیلمهای استکباری را نعل به نعل کپی برداری می کنند و به نام سینمای ملی به خورد ملت می دهند) داستان هم به اوایل دهه چهل میلادی بر می گشت و مبارزات یک کمیسر پلیس به نام تئودور مولدوان با گروه موسوم به "گارد آهنین" که تمایلات راست افراطی داشتند و طرفدار نازیها بودند. در آخرین صحنه فیلم (صحنه ای که ویدیو آنرا می بینید) ملدوان پس از آنکه ضربه های سختی به این گروه زد در جایی گیر می افتد و به رگبار گلوله بسته می شود و فیلم با این تعلیق به پایان می رسید و ما می ماندیم و تاثر و تحت تاثیر قرار گرفتن رشادتهای این مرد مبارز . چند سال بعد دو فیلم دیگری از همین کارگردان و گروه در سینماها نمایش داده شد به نام انتقام و کمی بعد دوئل . در آن فیلمها کمیسر ملدوان که به طرز معجزه آسایی و به سبک فیلمهای هندی از مرگ نجات پیدا کرده بود دمار از روزگار افراد گارد آهنین در می آورد . در همان سالها تلویزیون ایران سریالی نشان می داد به نام بادبانهای برافراشته این سریال هم محصول رومانی بود و با شرکت اکثر هنرپیشه های همین فیلم ٬به استثنا خود کمیسر ملدوان ٬ از جمله هنرپیشه ها آن جان کنستانتین بود که شبیه به خدابیامرز "میری " بود ودر سریال نقش "ایزما " آشپز کشتی را داشت .داستان هم تا آنجا که یادم می آید از این داستانهای سفرهای دریایی و گنج و دزدان دریایی بود.
کمیسر از چهرهای مورد علاقه دوران کودکی ما بود ما ادای او و ژست هفت تیر کشی او را زیاد در می آوردیم . یادم می آید در مدرسه یک دبیر ریاضی داشتیم به نام آقای موسی غ که هم از لحاظ قیافه و هم ژستهای آرتیستی بی شباهت به این کمیسر نبود و بین بچه ها به نام "موسی مولدوان" ! شناخته می شد. آهنگش را هم خیلی دوست داشتم. چند وقت قبل وقتی این قطعه را که به صورت ترجیع بند مرتب در قیلم تکرار می شد را در اینترنت پیدا کردم کلی ذوق کردم.

سرجیو نیکلاسکو که کارگردان و بازیگر نقش کمیسر بود هنوز در سینما فعال است و یکی از شناخته ترین چهره های سینما رومانی است . بگذریم که مدتی پیش وارد عالم سیاست شد و به مجلس رومانی هم را پیدا کرد ولی گویا هنوز هم دست از سر رل ملدوان برنداشته . این آنونس فیلم جدید او را ببینید که ملدوان با ریش و موی سفید به رشادتهای خودش ادامه می دهد.
در دهه هفتاد اوضاع نمایش فیلم کمی بهتر شد و سر کله تک توک فیلمهای خوب خارجی در سینما ها پیدا شد . هیچوقت اوایل سال ۷۱ ٬ وقتی اولین بار "با گرگها می رقصد " را در سینما سپیده دیدم را فراموش نمی کنم . دیدن تصویر دشتهای بزرگ روی پرده اسکوپ سینما یا آن موسیقی متن کولاک "جان باری" لذت فراموش نشدنی داشت.صفحه کوچک تلویزیون و فیلمهای رنگ رو رفته و بی کیفیت ویدیویی آن لذت را از ما گرفته بودند . لذتی که هنوز وقتی آن موسیقی را می شنوم برایم تداعی می شود.
پس از مدتها دوری از تفسیر ترانه و برای تنوع هم شده سراغ این ژانر می رویم . این بار سراغ گروهی به نام " برو بکس " که تشکیل شده اند از خشایار ٬ حمید و کیوان که به ترتیب مهندس عمران و کامپیوتر و متالوژی هستند و بعد چون دیده اند این کارها فایده ندارد و برایشان نان و آب نمی شود به سفارش مولانا و مقتدانا حضرت عبید زاکانی عمل کرده اند " رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز" و به این امور هنری رو آورده اند .خودشان در وبسایتشان می فرمایند: نوآوری و نبوغ ویژگی اصلی بروبکس می باشد. (کور بشه هر کی میبینه و اعتراف نکنه! ) این دوستان که در داخل کشور هستند به فعالیت در زمینه کلیپ سازی هم مشغولند . از جمله گفته می شود کلیپ معروف نی ناش ناشم بلده؟ استاد ساسی مانکن هم توسط این گروه ساخته شده. بگذریم که انصافا با این حداقل امکانات در داخل مملکت کلیپشان از بسیاری از هموطنان خارج نشین با همه امکانات و تجهیزاتشان بهتر است . نکته دیگر در کلیپهای این گروه از جمله همین کلیپ و یا کلیپ نی ناش ناش عدم استفاده از دختران و زنان و یا استفاده از عناصر ذکور در نقش آنان است. بر عکس کلیپهای موسوم به لس آنجلسی که استفاده از اناث از اهم امور و واجبات است . فرضا خواننده مذکور در زمینه نگهداری محیط زیست می خواند ولی در بک گراند حتما چند دلبر بیکینی پوش در حال چرخش و قرش وجود دارند . شاید هم این کارآنان ادامه ای باشد بر سنتهای قدیمی نمایشی استفاده از مردان در نقش زنان در شرق - مثلا نقش زینب پوش در تعزیه و یا نقشهای زنان در تئاتر کابوکی ژاپن (خودمانیم چه ربطی داشت به موضوع ؟ )
Dady !who dige are you
استفاده از ملودی ها و ترانه های خارجی و گذاشتن شعر فارسی بر روی آن چیز جدیدی نیست . از ترانه قدیمی مثل مرا ببوس شادروان گلنراقی که خیلی ها معتقد هستند برداشتی است از ترانه معروف bésame mucho, (مرا بماچ خفن) بگیر تا ترانه های همین محسن خان نامجو .لیستش خیلی بلند بالا می شود . امروز هم به سراغ یکی دیگر از این ترانه های می رویم .
در سال ۲۰۰۷ ٬ استفان هانتل معروف به دی جی شانتل خواننده آلمانی٬ ترانه ای خواند به نام دیسکو پاراتیزانی . به سبک ترانه های بالکان و کولی ها و با همان آرنژمان و همان آرایش سازهای بادی . این ترانه به سرعت در کلابهای شبانه و نایتز باشگاه ها ! همه گیر شد و مقبولیت و محبوبیت یافت . و پس از آن مدتی قبل توسط گروه بروبکس با شعر فارسی اجرا شد . لازم به یادآوری است که برو بکس قبلا ترانه لاتین پیراهن مشکی " هوانز" را به فارسی برگردانده بودند ( تفسیرش را در اینجا نوشته ام) . گروه بروبکس در این ترانه که بورلی هیلز نام داشت از چهره های معروف موسیقی ایرانی استفاده کرده بودند و در آن ارزشها و اخلاقیات ایرانیان غربت نشین بویژه ساکنان شهر فرشتگان را به سخره گرفته بودند!!
تفسیر شعر:
كلام از نگاه تو شكل مي بندد
خوشا نظر بازیا که تو آغاز می کنی (احمد شاملو)
به طور کل سه صدای خواننده در این ترانه قابل تشخیص است . صدای خواننده اصلی که متن اصلی را اجرا می کند . صدای نازک شبیه به صدای شخصیت "مبارک" نمایشهای خیمه شب بازی که به صورت پامنبری و حاشیه ای برنامه اجرا می کند و گاهی هم صور عمومی می دهد به شادی عمومی و البته صدای "مکش مرگ ما" و "شهیدم نکن تو رو به ابوالفرض" سرکار خانمی که یا می فرمایند " بدو بیا دنبالم " یا اینکه با همان لحن دلبرانه اصواتی مانند "اوهوم" و یا "آها" را به صورت ریتمیک از خودشان ساطع می فرمایند و یا آنکه با خنده زورکی همراه با عشوه از نوع شترگونه ترانه را همراهی می کنند.
ذهن منو قلب منو عمر منو و جون منو با خود می بری /
بابا تو کی هستی یه موجود خاصی ٬از همه سری
ترانه مانند بسیاری از ترانه های دیگر با مدح و ستایش دلبر مربوطه شروع می شود. دلبری که ذهن و قلب و جان همه مایملک او را به یغما برده . خواننده در مصراع دوم از اینهمه توانایی او شگفت زده می شود و او را از مرتبه انسانیت به رتبه موجود خاصی که از همه برتر است ارتقا می دهد.
زن و مرد و پیرزن و پیرمرد و حتی منو سر کار میذاری/
شیطون نازی٬ با من نکن بازی ٬خوب دل میبری
و بازهم در این ابیات ویژگیی های دیگری از این شوخ چشم موهوم بیان می شود . کسی که به آسانی همه گروه اعم زن و مرد و در همه گروه سنی و فارغ از جنسیت سرکار می گذارد. مع الذلک خواننده همه این بلایا را به جان خریده و از او (این ترکیب شیطون ناز هم خیلی بدیع است ها! )میخواهد بازی و سرکشی را کنار گذاشته و به او بپیوندد.
بدو بیا دنبالم ٬تو بیا دنبالم ٬دست شیطونو از پشت بستی .بدو بیا دنبالم ٬تو بیا دنبالم ٬بابا تو دیگه کی هستی ؟ (۲)
علیا مخدره ذکر شده در جواب و به جای ندامت از کارهای قبلی با لحن بسیار دلبرکش و لوند منشانه از او میخواهد فعلا دنبال او بیاید و بی جهت به دلش صابون وصال نمالد. یکی دیگر از خواننده ها که در این ترانه گاهی نقش دانای کل را دارد با ابراز شگفتی از این اعمال او را از بابت خناسی و شیطنت از ابلیس بالاتر می داند و با شگفت زدگی از او یاد می می کند .توجه داشته باشید شیطانی که به صورت اسم استفاده شده یا همان مسیو ابلیس خودمان با شیطون نازی که به صورت صفت تحبیب استفاده می شود کلی توفیر دارد.
دوست پسرات قد موی سرت میپلکن دور ورت
زنگ میزنن میان پشت خطتت٬ خیلی شلوغ شده سرت
راوی به ادامه بیاناتش ادامه می دهد. او با ابراز آنکه از تعداد زیاد و بی شمار عشاق و دلخستگان - و البته یاران مذکر - مشارالیها اطلاع دارد و کسانی که همانند مگسان دور شیرینی به دور شمع وجود ایشان می چرخند به تعداد فراوان زنگها و مکالمات تلفنی ٬ که حتی حربه و خدمات ویژه مخابرات مانند انتظار مکالمه( Call Waiting) یا کنفرانس تلفنی هم جوابگوی آن نیست اشاره می کنند .( به استعاره ظریف تعداد دوست پسران به اندازه موی سر و ایهام شلوغ بودن سر دقت کنید! ایول داره این بابا!! )
وای بیچاره اون شوهرت ٬میخواهد بشه در به درت
فکر میکنی تو با خودت ٬خیلی زرنگ شدی خیر سرت
در این قسمت او با دلسوزی برای شوهر آینده و بالقوه این خانم (که صد البته خودشان را هم در این کسوت داماد بالقوه می بینند ) از آینده موحش و بی عاقبت این شوهر خبر داده . ضمن اینکه در اینجا کمی هم با یادآوری این حقایق ترش کرده و به او می فهماند لاپوشانی و آب زیرکاه بازی فایده نداشته و او از همه وقایع پشت پرده اطلاع کافی و وافی دارد .
یالا یالا رقص و شادی ٬ یالا یالا رقص و شادی . شادی شادی رقص و شادی
مجددا خواننده دانای کل برای اینکه موضوع بالا نگیرد و باعث دعوا نشود با یک فراخوان عمومی آحاد ملت به شادی و طرب٬ آنها را به انجام حرکات موزون و دست افشانی و پایکوبی تشویق می کند. البته با تکرار کلمه شادی بعید به نظر نمی رسد نام علیا مخدره مربوطه شادی باشد ( هو علیم)!
در باره نماهنگ : نماهنگ مربوطه بیشتر به صورت انیمیشن و گرافیکی ساخته شده و با استفاده از عناصری که بر ساخت داخل ایران بودن نماهنگ اصرار دارند. فرضا به آن تلویزیون سفید رنگ چهارده اینچ اول کلیپ که مشغول پخش ویدیوکلیپ بورلی هیلز است دقت کنید! من فکر نمی کنم دیگر در جایی از دنیا به غیر از ایران بشود از این تلویزیونها بویژه با آن تیونرهای چرخشی و دستی پیدا کردو یا آن نقاشی ضبط صوت دستی کاست دار به هکذا و یا دوربین فیلمبرداری سوپر هشت کنون که فقط در موزه ها می شود نمونه آنها را یافت . استفاده از عناصر زنانه محدود شده به دستی با دستکش و مزین به النگو در حال اشاره "بیا و بیا " و نقاشی از یک زن در حال سواری در یک شورلت ایمپالا .و ضمنا دقت کنید به دقیقه ۲:۱۵ که ریتم ناگهان به شش و هشت تبدیل شده و سه نفر را با ماسک الاغ و کت شلوار و کراوات و کیف سامسونیت در حال انجام رقص ایرانی هستند که استعاره ای است از خر شدن و یا پشت گوش مخملی شدن طرف .
در ضمن لازم به یادآوری است که این دوستان ودینگ پلنر هم در سایتشان دارند . خلاصه اگر کسی هست از اهالی وبلاگستان که بختش کمی تا قسمتی در حال باز شدن و شکوفا شدن ٬انفجار و غیره هست. می توانند از ایشان دعوت کنند تا شب عروسیشان را رونق بخش باشند و زیبانترین شب عمرشان را به سپیدترین صبح زندگی پیوند دهند (از همین خزعبلاتی که در کارتهای عروسی می نویسند) به هر حال اگر این کار را کردیدو یالا یالا رقص و شادی و اینها ٬ کارت دعوت ما فراموش نشود!
ارادتمند همیشگی :بایرامعلی!!
پ .ن : ترانه را از اینجا هم می توانید گوش کنید و یا بار بزنید .
شهرت و ثروت دو وسوسه ای است که در وجود همه آدمها وجود دارد حالا کم یا زیاد . اینطور می شود که مارج سیمپسون معروف بلاخره در مقابله این وسوسه تسلیم شد و در روی جلد مجله "تفریح پسر" ماه نوامبر امسال ظاهر شد . ظاهرا شرایط رکود اقتصادی هم در این مورد بی تاثیر نبوده . امروز فرداست که مسئولین راکتور اسپرینگ فیلد عذر شوهر ایشان یعنی جناب هومر سیمپسون را بخواهند و بیکار بشود. هر چه باشد روز به روز دست و واسطه در صنعت هسته ای بیشتر میشود و رقابت سختر٬ آنهم در دوره زمانی که بچه نه ساله در زیرزمین خانه اورانیوم غنی می کند معلوم است که جا برای آدم تنبل و تن پروری مثل هومر تنگ می شود . مارج هم با این شرایط تصمیمش را گرفت تا جلوی دوربین عکاسان قرار بگیرد و به جرگه مدلها بپیوندد. از واکنش هومر هنوز خبری در دست نیست . احتمالا با دیدن این عکسها یکی از D'ooh های معروفش را خواهد گفت!
پ.ن : D'ooh تکیه کلام هومر است و معمولا آنرا زمانی که گند بالا می آورد یا کارها بروفق مراد او پیش نمی رود به کار می برد . این اصطلاح از اختراعات دن کاستلانتا گوینده نقش هومرسیمپسون است که امروزه وارد فرهنگ عامه شده و از سال ۲۰۰۲وارد دیکشنری اکسفورد هم شده( به معنی لعنتی- یا با عصبانیت غر زدن)
مدتها بود طرح این پست در ذهنم خاک می خورد و مثل هزار طرح دیگر منتظر فرصت بودم . خبر درگذشت رزا منتظمی شد انگیزه ای برای نوشتن ابن پست .شاید باید آن را قبل از مرگ او می نوشتم :

مادرم زیاد اهل کتاب و مطالعه نبود . شاید هم مشغله روزانه و درگیری های روزمره سرو کله زدن با ما وقتی برای این کار نمی گذاشت . چندتایی کتاب داشت که آنها را در کمد خودش و جدا از کتابهای پدرم نگه می داشت . یک قرآن که از سفره عقدش مانده بود ٬ یک مفاتیح الجنان ٬ یک کتاب درسی از دوران مدرسه با عنوان "خانه داری" که هنوز عکسهای خاندان جلیل سلطنت! در صفحات اول آن باقی بود ٬ یک کتاب با جلد آبی و نام پرطمطراق "اصول روانشناسی نوین کودک" (لابد برای تربیت ما از آن استفاده کرده بود که اعجوبه ای مانند من را به جامعه تحویل داده!!) چندتایی کتاب باغبانی و خیاطی و یک کتاب کلفت با جلد گالینگور مشکی به نام "هنر آشپزی" نوشته "بانو رزا منتظمی" .
ورق زدن و نگاه کردن این کتاب از سرگرمی های دوران بچه گی من بود .به عکسهای رنگارنگ و پررنگ لعاب و اشتها آور کتاب خیره می شدم و در دنیای رویا غرق می شدم .عکسها بیشتر شبیه ضیافت شام داستانها شبیه بود تا زندگی واقعی .یک چیزی مانند شامهای دربار فرانسه .از آنهایی که مرد و زن بالباسهای زرق و برق دار و کلاه گیسهای سفید در آن شرکت می کردند و با والسهای اشتراوس می رقصیدند . هنوز دوتا از عکسها که از عکسهایی مورد علاقه من بودند در ذهنم مانده . رانهایی مرغ با دسته مخصوص سفید گلدار و توری مانند و شیرینی های خامه ای به شکل قو که در روی یک کیک تزیین شده قرار داشتند . کم کم که خواندن یاد گرفتم شروع کردم به خواندن دستورالعمل آنها . نصف بیشتر اصطلاحات و نام غذاها و مواد لازم را نمی فهمیدم . بچه ده ساله را چه به طبخ بن ماری وسس آرتیچوک و ورمیشل و پاستا آلفردو و..... خواندن آن اسامی هم مشکل بود چه برسد که بدانی چه هستند و از کجا آنها را تهیه کنی . آنهم در شرایطی که روزی مان عبارت بود از تخم مرغ و کره و شکر جیره بندی و گوشت یخزده و مرغ یخزده کوپنی یا با دفترچه بسیج اقتصادی و اجاق گازی که باید ماهی یکی دو بار کپسولش را پدرم روی کولش می گذاشت و دنبال "آقا گازی" می دوید تا ایشان لطف کند و یک کپسول پر به ما بدهد. چند باری با حداقل امکاناتی که داشتم تلاشهای مذبوحانه ای کردم .یک بار میخواستم دسری به نام پلمبیر نمی دانم چی چی دست کنم . زرده تخم مرغ وشکر و وانیل و چند تا چیز دیگر با هم قاطی کردم و از چند چیز دیگر در دستور العمل هم فاکتور گرفتم و چشمپوشی کردم. مخلوط را به هم زدم و گذاشتم در یخچال . چند ساعت بعد که سراغش رفتم ٬ گلاب به رویتان ٬ دیدم یک چیزی شده مثل اسهال بچه دوساله!! مخلوط بدون استفاده و بعد اینکه کلی مورد مواخذه قرار گرفتم که چرا شکر و تخم مرغ را حرام می کنم راهی سطل زباله شد.یکی دوبار هم چیزهای ساده مثل املت و همبرگر اینها درست کردم و بد هم در نیامد و تازه مورد تشویق هم قرار گرفتم. چه می دانم شاید اگر دنبال این کار رفته بودم برای خودم کسی می شدم و به جایی می رسیدم یا حداقل می شدم یکی مانند این آقایی که در تلویزیون درس آشپزی می دهد و دربین خانم های جوان کلی طرفدار و کشته مرده دارد (نامش چه بود؟ سامان گلدوست ؟ )
هنر آشپزی رزا منتظمی در آن روزگار کاملترین مرجع آشپزی به زبان فارسی بود. هر خانواده ای یک جلد آنرا داشت . مادران معمولا یک جلد از این کتاب را در جهیزیه دختران دم بختشان منظور می کردند تا عروس خانم به این فن آخر و هنر مهم وارد باشد.روزگار جنگ بود و جیره بندی و همانطور که گزارش بی بی سی می نویسد "در بعضی جاها حتی توزیع این کتاب با دفترچه بسیج اقتصادی انجام می شد." صف بلندی را که جلوی کتابفروشی آقا رضا در محله مان برای خرید آن تشکیل شده بود هنوز یادم هست.
مسخره ترین و جالب ترین قسمت کتاب غلطنامه انتهای آن بود. در چاپهای پس از انقلاب به منظور رعابت شئونات اسلامی و به دستور ارشاد٬ متن کتاب باید مورد بررسی مجدد قرار می گرفت. ناشر هم که بودجه (شاید هم حوصله ) تهیه زینک و فیلم جدید- که تعدادشان کم هم نبود -را نداشت و برای خالی نبودن عریضه به جای همه اینها یک غلط نامه در انتهای کتاب چاپ کرده بود .به این ترتیب بود که فرضا در غلطنامه نوشته شده بود : در صفحه فلان سطر بیسار به جای "شراب سفید " ینویسید "آبلیمو"! در آن یکی صفحه به جای "کنیاک " بنویسید "سرکه قرمز"! یا به جای ژامبون بنویسید "کالباس اسلامی ". و به این ترتیب با این ابتکار بینظیر و در عین حال خنده دار جناب ناشر کارش را کلی راحت کرده بود.
سالها گذشت .کتابهای آشپزی زیادی به فارسی چاپ شدند .خیلی هایشان کاربردی تر و کاملتر از کتاب رزا منتظمی ولی مطمئنا هیچکدام به پایه معروفی و همه گیری آن نمی رسند .
P>
گوران برگویچ را سینما دوست ها بویژه طرفداران فیلمهای امیر کوستاریکا خوب می شناسند . آهنگساز صرب که با ساختن موسیقی برای فیلمساز بوسنیایی به شهرت رسید . شروع همکاری این دو با فیلم زمانی برای کولی ها شروع شد و بعد با فیلم مشهور رویایی آریزونا با بازی جانی دپ و جری لوئیس ادامه پیدا کرد . بویژه ترانه "در ماشین مرگ " - همین ترانه بالای پست - که با اجرای "ایگی پاپ " خواننده صاحب سبک آمریکایی به یکی از مشهورترین ترانه دهه نود تبدیل شد.
موسیقی او برگرفته از موسیقی محلی بالکان است با همان تاثیری که موسیقی شرقی - بویژه موسیقی عثمانی ها - و موسیقی کولی ها - بویژه سبک جیپسی جز یا جاز کولی - بر آن گذشته . چند سال پیش هم با توجه به این نزدیکی ها و قرابت همراه با "سزن آکسو "خواننده ترک یک آلبوم مشترک به نام "عروسی و تشیع جنازه" بیرون دادند که در نوع خود کار خوب و شنیدنی بود.
بگذریم ٬ چند وقت پیش سعادتی نصیب شد که در کنسرت این جناب حضور به هم برسانیم و از موسیقی او محظوظ بشویم . جالب اینکه مردم آن دیار هم مثل هموطنان خودمان از نظم بدشان می آمد و همگی در کنار سن سالن تجمع کرده بودندو به انجام حرکات موزون پرداختند و جلوی سالن جمع شدند و ما هم برای اینکه از دیدن ایشان محروم نمانیم و به درک حضور برسیم رفتیم کنار سن . و با یک دوربین غیر حرفه ای چند عکسی از آنها گرفتم .بقیه اش را در ادامه مطلب ببینید.

پ.ن از این آهنگ پرشور کلاشینکف (یا به قول خودشان کالاشنی کوف ) هم غافل نشوید. ویدیو آنرا هم اینجا ببینید
پ ن ۲ : آنجایی که جناب گوران فریاد می زند٬ می گوید "یوریش" . همان یورش (حمله) خودمان است که از زبان ترکی اویغوری وارد سایر زبانها - از جمله فارسی- شده.