پس از مدتها دوری از تفسیر ترانه و برای تنوع هم شده سراغ این ژانر می رویم . این بار سراغ گروهی به نام " برو بکس " که تشکیل شده اند از خشایار ٬ حمید و کیوان که به ترتیب مهندس عمران و کامپیوتر و متالوژی هستند و بعد چون دیده اند این کارها فایده ندارد و برایشان نان و آب نمی شود به سفارش مولانا و مقتدانا حضرت عبید زاکانی عمل کرده اند " رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز" و به این امور هنری رو آورده اند .خودشان در وبسایتشان می فرمایند: نوآوری و نبوغ ویژگی اصلی بروبکس می باشد. (کور بشه هر کی میبینه و اعتراف نکنه! ) این دوستان که در داخل کشور هستند به فعالیت در زمینه کلیپ سازی هم مشغولند . از جمله گفته می شود کلیپ معروف نی ناش ناشم بلده؟ استاد ساسی مانکن هم توسط این گروه ساخته شده. بگذریم که انصافا با این حداقل امکانات در داخل مملکت کلیپشان از بسیاری از هموطنان خارج نشین با همه امکانات و تجهیزاتشان بهتر است . نکته دیگر در کلیپهای این گروه از جمله همین کلیپ و یا کلیپ نی ناش ناش عدم استفاده از دختران و زنان و یا استفاده از عناصر ذکور در نقش آنان است. بر عکس کلیپهای موسوم به لس آنجلسی که استفاده از اناث از اهم امور و واجبات است . فرضا خواننده مذکور در زمینه نگهداری محیط زیست می خواند ولی در بک گراند حتما چند دلبر بیکینی پوش در حال چرخش و قرش وجود دارند . شاید هم این کارآنان ادامه ای باشد بر سنتهای قدیمی نمایشی استفاده از مردان در نقش زنان در شرق - مثلا نقش زینب پوش در تعزیه و یا نقشهای زنان در تئاتر کابوکی ژاپن (خودمانیم چه ربطی داشت به موضوع ؟ )
Dady !who dige are you
استفاده از ملودی ها و ترانه های خارجی و گذاشتن شعر فارسی بر روی آن چیز جدیدی نیست . از ترانه قدیمی مثل مرا ببوس شادروان گلنراقی که خیلی ها معتقد هستند برداشتی است از ترانه معروف bésame mucho, (مرا بماچ خفن) بگیر تا ترانه های همین محسن خان نامجو .لیستش خیلی بلند بالا می شود . امروز هم به سراغ یکی دیگر از این ترانه های می رویم .
در سال ۲۰۰۷ ٬ استفان هانتل معروف به دی جی شانتل خواننده آلمانی٬ ترانه ای خواند به نام دیسکو پاراتیزانی . به سبک ترانه های بالکان و کولی ها و با همان آرنژمان و همان آرایش سازهای بادی . این ترانه به سرعت در کلابهای شبانه و نایتز باشگاه ها ! همه گیر شد و مقبولیت و محبوبیت یافت . و پس از آن مدتی قبل توسط گروه بروبکس با شعر فارسی اجرا شد . لازم به یادآوری است که برو بکس قبلا ترانه لاتین پیراهن مشکی " هوانز" را به فارسی برگردانده بودند ( تفسیرش را در اینجا نوشته ام) . گروه بروبکس در این ترانه که بورلی هیلز نام داشت از چهره های معروف موسیقی ایرانی استفاده کرده بودند و در آن ارزشها و اخلاقیات ایرانیان غربت نشین بویژه ساکنان شهر فرشتگان را به سخره گرفته بودند!!
تفسیر شعر:
كلام از نگاه تو شكل مي بندد
خوشا نظر بازیا که تو آغاز می کنی (احمد شاملو)
به طور کل سه صدای خواننده در این ترانه قابل تشخیص است . صدای خواننده اصلی که متن اصلی را اجرا می کند . صدای نازک شبیه به صدای شخصیت "مبارک" نمایشهای خیمه شب بازی که به صورت پامنبری و حاشیه ای برنامه اجرا می کند و گاهی هم صور عمومی می دهد به شادی عمومی و البته صدای "مکش مرگ ما" و "شهیدم نکن تو رو به ابوالفرض" سرکار خانمی که یا می فرمایند " بدو بیا دنبالم " یا اینکه با همان لحن دلبرانه اصواتی مانند "اوهوم" و یا "آها" را به صورت ریتمیک از خودشان ساطع می فرمایند و یا آنکه با خنده زورکی همراه با عشوه از نوع شترگونه ترانه را همراهی می کنند.
ذهن منو قلب منو عمر منو و جون منو با خود می بری /
بابا تو کی هستی یه موجود خاصی ٬از همه سری
ترانه مانند بسیاری از ترانه های دیگر با مدح و ستایش دلبر مربوطه شروع می شود. دلبری که ذهن و قلب و جان همه مایملک او را به یغما برده . خواننده در مصراع دوم از اینهمه توانایی او شگفت زده می شود و او را از مرتبه انسانیت به رتبه موجود خاصی که از همه برتر است ارتقا می دهد.
زن و مرد و پیرزن و پیرمرد و حتی منو سر کار میذاری/
شیطون نازی٬ با من نکن بازی ٬خوب دل میبری
و بازهم در این ابیات ویژگیی های دیگری از این شوخ چشم موهوم بیان می شود . کسی که به آسانی همه گروه اعم زن و مرد و در همه گروه سنی و فارغ از جنسیت سرکار می گذارد. مع الذلک خواننده همه این بلایا را به جان خریده و از او (این ترکیب شیطون ناز هم خیلی بدیع است ها! )میخواهد بازی و سرکشی را کنار گذاشته و به او بپیوندد.
بدو بیا دنبالم ٬تو بیا دنبالم ٬دست شیطونو از پشت بستی .بدو بیا دنبالم ٬تو بیا دنبالم ٬بابا تو دیگه کی هستی ؟ (۲)
علیا مخدره ذکر شده در جواب و به جای ندامت از کارهای قبلی با لحن بسیار دلبرکش و لوند منشانه از او میخواهد فعلا دنبال او بیاید و بی جهت به دلش صابون وصال نمالد. یکی دیگر از خواننده ها که در این ترانه گاهی نقش دانای کل را دارد با ابراز شگفتی از این اعمال او را از بابت خناسی و شیطنت از ابلیس بالاتر می داند و با شگفت زدگی از او یاد می می کند .توجه داشته باشید شیطانی که به صورت اسم استفاده شده یا همان مسیو ابلیس خودمان با شیطون نازی که به صورت صفت تحبیب استفاده می شود کلی توفیر دارد.
دوست پسرات قد موی سرت میپلکن دور ورت
زنگ میزنن میان پشت خطتت٬ خیلی شلوغ شده سرت
راوی به ادامه بیاناتش ادامه می دهد. او با ابراز آنکه از تعداد زیاد و بی شمار عشاق و دلخستگان - و البته یاران مذکر - مشارالیها اطلاع دارد و کسانی که همانند مگسان دور شیرینی به دور شمع وجود ایشان می چرخند به تعداد فراوان زنگها و مکالمات تلفنی ٬ که حتی حربه و خدمات ویژه مخابرات مانند انتظار مکالمه( Call Waiting) یا کنفرانس تلفنی هم جوابگوی آن نیست اشاره می کنند .( به استعاره ظریف تعداد دوست پسران به اندازه موی سر و ایهام شلوغ بودن سر دقت کنید! ایول داره این بابا!! )
وای بیچاره اون شوهرت ٬میخواهد بشه در به درت
فکر میکنی تو با خودت ٬خیلی زرنگ شدی خیر سرت
در این قسمت او با دلسوزی برای شوهر آینده و بالقوه این خانم (که صد البته خودشان را هم در این کسوت داماد بالقوه می بینند ) از آینده موحش و بی عاقبت این شوهر خبر داده . ضمن اینکه در اینجا کمی هم با یادآوری این حقایق ترش کرده و به او می فهماند لاپوشانی و آب زیرکاه بازی فایده نداشته و او از همه وقایع پشت پرده اطلاع کافی و وافی دارد .
یالا یالا رقص و شادی ٬ یالا یالا رقص و شادی . شادی شادی رقص و شادی
مجددا خواننده دانای کل برای اینکه موضوع بالا نگیرد و باعث دعوا نشود با یک فراخوان عمومی آحاد ملت به شادی و طرب٬ آنها را به انجام حرکات موزون و دست افشانی و پایکوبی تشویق می کند. البته با تکرار کلمه شادی بعید به نظر نمی رسد نام علیا مخدره مربوطه شادی باشد ( هو علیم)!
در باره نماهنگ : نماهنگ مربوطه بیشتر به صورت انیمیشن و گرافیکی ساخته شده و با استفاده از عناصری که بر ساخت داخل ایران بودن نماهنگ اصرار دارند. فرضا به آن تلویزیون سفید رنگ چهارده اینچ اول کلیپ که مشغول پخش ویدیوکلیپ بورلی هیلز است دقت کنید! من فکر نمی کنم دیگر در جایی از دنیا به غیر از ایران بشود از این تلویزیونها بویژه با آن تیونرهای چرخشی و دستی پیدا کردو یا آن نقاشی ضبط صوت دستی کاست دار به هکذا و یا دوربین فیلمبرداری سوپر هشت کنون که فقط در موزه ها می شود نمونه آنها را یافت . استفاده از عناصر زنانه محدود شده به دستی با دستکش و مزین به النگو در حال اشاره "بیا و بیا " و نقاشی از یک زن در حال سواری در یک شورلت ایمپالا .و ضمنا دقت کنید به دقیقه ۲:۱۵ که ریتم ناگهان به شش و هشت تبدیل شده و سه نفر را با ماسک الاغ و کت شلوار و کراوات و کیف سامسونیت در حال انجام رقص ایرانی هستند که استعاره ای است از خر شدن و یا پشت گوش مخملی شدن طرف .
در ضمن لازم به یادآوری است که این دوستان ودینگ پلنر هم در سایتشان دارند . خلاصه اگر کسی هست از اهالی وبلاگستان که بختش کمی تا قسمتی در حال باز شدن و شکوفا شدن ٬انفجار و غیره هست. می توانند از ایشان دعوت کنند تا شب عروسیشان را رونق بخش باشند و زیبانترین شب عمرشان را به سپیدترین صبح زندگی پیوند دهند (از همین خزعبلاتی که در کارتهای عروسی می نویسند) به هر حال اگر این کار را کردیدو یالا یالا رقص و شادی و اینها ٬ کارت دعوت ما فراموش نشود!
ارادتمند همیشگی :بایرامعلی!!
پ .ن : ترانه را از اینجا هم می توانید گوش کنید و یا بار بزنید .
شهرت و ثروت دو وسوسه ای است که در وجود همه آدمها وجود دارد حالا کم یا زیاد . اینطور می شود که مارج سیمپسون معروف بلاخره در مقابله این وسوسه تسلیم شد و در روی جلد مجله "تفریح پسر" ماه نوامبر امسال ظاهر شد . ظاهرا شرایط رکود اقتصادی هم در این مورد بی تاثیر نبوده . امروز فرداست که مسئولین راکتور اسپرینگ فیلد عذر شوهر ایشان یعنی جناب هومر سیمپسون را بخواهند و بیکار بشود. هر چه باشد روز به روز دست و واسطه در صنعت هسته ای بیشتر میشود و رقابت سختر٬ آنهم در دوره زمانی که بچه نه ساله در زیرزمین خانه اورانیوم غنی می کند معلوم است که جا برای آدم تنبل و تن پروری مثل هومر تنگ می شود . مارج هم با این شرایط تصمیمش را گرفت تا جلوی دوربین عکاسان قرار بگیرد و به جرگه مدلها بپیوندد. از واکنش هومر هنوز خبری در دست نیست . احتمالا با دیدن این عکسها یکی از D'ooh های معروفش را خواهد گفت!
پ.ن : D'ooh تکیه کلام هومر است و معمولا آنرا زمانی که گند بالا می آورد یا کارها بروفق مراد او پیش نمی رود به کار می برد . این اصطلاح از اختراعات دن کاستلانتا گوینده نقش هومرسیمپسون است که امروزه وارد فرهنگ عامه شده و از سال ۲۰۰۲وارد دیکشنری اکسفورد هم شده( به معنی لعنتی- یا با عصبانیت غر زدن)
مدتها بود طرح این پست در ذهنم خاک می خورد و مثل هزار طرح دیگر منتظر فرصت بودم . خبر درگذشت رزا منتظمی شد انگیزه ای برای نوشتن ابن پست .شاید باید آن را قبل از مرگ او می نوشتم :

مادرم زیاد اهل کتاب و مطالعه نبود . شاید هم مشغله روزانه و درگیری های روزمره سرو کله زدن با ما وقتی برای این کار نمی گذاشت . چندتایی کتاب داشت که آنها را در کمد خودش و جدا از کتابهای پدرم نگه می داشت . یک قرآن که از سفره عقدش مانده بود ٬ یک مفاتیح الجنان ٬ یک کتاب درسی از دوران مدرسه با عنوان "خانه داری" که هنوز عکسهای خاندان جلیل سلطنت! در صفحات اول آن باقی بود ٬ یک کتاب با جلد آبی و نام پرطمطراق "اصول روانشناسی نوین کودک" (لابد برای تربیت ما از آن استفاده کرده بود که اعجوبه ای مانند من را به جامعه تحویل داده!!) چندتایی کتاب باغبانی و خیاطی و یک کتاب کلفت با جلد گالینگور مشکی به نام "هنر آشپزی" نوشته "بانو رزا منتظمی" .
ورق زدن و نگاه کردن این کتاب از سرگرمی های دوران بچه گی من بود .به عکسهای رنگارنگ و پررنگ لعاب و اشتها آور کتاب خیره می شدم و در دنیای رویا غرق می شدم .عکسها بیشتر شبیه ضیافت شام داستانها شبیه بود تا زندگی واقعی .یک چیزی مانند شامهای دربار فرانسه .از آنهایی که مرد و زن بالباسهای زرق و برق دار و کلاه گیسهای سفید در آن شرکت می کردند و با والسهای اشتراوس می رقصیدند . هنوز دوتا از عکسها که از عکسهایی مورد علاقه من بودند در ذهنم مانده . رانهایی مرغ با دسته مخصوص سفید گلدار و توری مانند و شیرینی های خامه ای به شکل قو که در روی یک کیک تزیین شده قرار داشتند . کم کم که خواندن یاد گرفتم شروع کردم به خواندن دستورالعمل آنها . نصف بیشتر اصطلاحات و نام غذاها و مواد لازم را نمی فهمیدم . بچه ده ساله را چه به طبخ بن ماری وسس آرتیچوک و ورمیشل و پاستا آلفردو و..... خواندن آن اسامی هم مشکل بود چه برسد که بدانی چه هستند و از کجا آنها را تهیه کنی . آنهم در شرایطی که روزی مان عبارت بود از تخم مرغ و کره و شکر جیره بندی و گوشت یخزده و مرغ یخزده کوپنی یا با دفترچه بسیج اقتصادی و اجاق گازی که باید ماهی یکی دو بار کپسولش را پدرم روی کولش می گذاشت و دنبال "آقا گازی" می دوید تا ایشان لطف کند و یک کپسول پر به ما بدهد. چند باری با حداقل امکاناتی که داشتم تلاشهای مذبوحانه ای کردم .یک بار میخواستم دسری به نام پلمبیر نمی دانم چی چی دست کنم . زرده تخم مرغ وشکر و وانیل و چند تا چیز دیگر با هم قاطی کردم و از چند چیز دیگر در دستور العمل هم فاکتور گرفتم و چشمپوشی کردم. مخلوط را به هم زدم و گذاشتم در یخچال . چند ساعت بعد که سراغش رفتم ٬ گلاب به رویتان ٬ دیدم یک چیزی شده مثل اسهال بچه دوساله!! مخلوط بدون استفاده و بعد اینکه کلی مورد مواخذه قرار گرفتم که چرا شکر و تخم مرغ را حرام می کنم راهی سطل زباله شد.یکی دوبار هم چیزهای ساده مثل املت و همبرگر اینها درست کردم و بد هم در نیامد و تازه مورد تشویق هم قرار گرفتم. چه می دانم شاید اگر دنبال این کار رفته بودم برای خودم کسی می شدم و به جایی می رسیدم یا حداقل می شدم یکی مانند این آقایی که در تلویزیون درس آشپزی می دهد و دربین خانم های جوان کلی طرفدار و کشته مرده دارد (نامش چه بود؟ سامان گلدوست ؟ )
هنر آشپزی رزا منتظمی در آن روزگار کاملترین مرجع آشپزی به زبان فارسی بود. هر خانواده ای یک جلد آنرا داشت . مادران معمولا یک جلد از این کتاب را در جهیزیه دختران دم بختشان منظور می کردند تا عروس خانم به این فن آخر و هنر مهم وارد باشد.روزگار جنگ بود و جیره بندی و همانطور که گزارش بی بی سی می نویسد "در بعضی جاها حتی توزیع این کتاب با دفترچه بسیج اقتصادی انجام می شد." صف بلندی را که جلوی کتابفروشی آقا رضا در محله مان برای خرید آن تشکیل شده بود هنوز یادم هست.
مسخره ترین و جالب ترین قسمت کتاب غلطنامه انتهای آن بود. در چاپهای پس از انقلاب به منظور رعابت شئونات اسلامی و به دستور ارشاد٬ متن کتاب باید مورد بررسی مجدد قرار می گرفت. ناشر هم که بودجه (شاید هم حوصله ) تهیه زینک و فیلم جدید- که تعدادشان کم هم نبود -را نداشت و برای خالی نبودن عریضه به جای همه اینها یک غلط نامه در انتهای کتاب چاپ کرده بود .به این ترتیب بود که فرضا در غلطنامه نوشته شده بود : در صفحه فلان سطر بیسار به جای "شراب سفید " ینویسید "آبلیمو"! در آن یکی صفحه به جای "کنیاک " بنویسید "سرکه قرمز"! یا به جای ژامبون بنویسید "کالباس اسلامی ". و به این ترتیب با این ابتکار بینظیر و در عین حال خنده دار جناب ناشر کارش را کلی راحت کرده بود.
سالها گذشت .کتابهای آشپزی زیادی به فارسی چاپ شدند .خیلی هایشان کاربردی تر و کاملتر از کتاب رزا منتظمی ولی مطمئنا هیچکدام به پایه معروفی و همه گیری آن نمی رسند .
P>
گوران برگویچ را سینما دوست ها بویژه طرفداران فیلمهای امیر کوستاریکا خوب می شناسند . آهنگساز صرب که با ساختن موسیقی برای فیلمساز بوسنیایی به شهرت رسید . شروع همکاری این دو با فیلم زمانی برای کولی ها شروع شد و بعد با فیلم مشهور رویایی آریزونا با بازی جانی دپ و جری لوئیس ادامه پیدا کرد . بویژه ترانه "در ماشین مرگ " - همین ترانه بالای پست - که با اجرای "ایگی پاپ " خواننده صاحب سبک آمریکایی به یکی از مشهورترین ترانه دهه نود تبدیل شد.
موسیقی او برگرفته از موسیقی محلی بالکان است با همان تاثیری که موسیقی شرقی - بویژه موسیقی عثمانی ها - و موسیقی کولی ها - بویژه سبک جیپسی جز یا جاز کولی - بر آن گذشته . چند سال پیش هم با توجه به این نزدیکی ها و قرابت همراه با "سزن آکسو "خواننده ترک یک آلبوم مشترک به نام "عروسی و تشیع جنازه" بیرون دادند که در نوع خود کار خوب و شنیدنی بود.
بگذریم ٬ چند وقت پیش سعادتی نصیب شد که در کنسرت این جناب حضور به هم برسانیم و از موسیقی او محظوظ بشویم . جالب اینکه مردم آن دیار هم مثل هموطنان خودمان از نظم بدشان می آمد و همگی در کنار سن سالن تجمع کرده بودندو به انجام حرکات موزون پرداختند و جلوی سالن جمع شدند و ما هم برای اینکه از دیدن ایشان محروم نمانیم و به درک حضور برسیم رفتیم کنار سن . و با یک دوربین غیر حرفه ای چند عکسی از آنها گرفتم .بقیه اش را در ادامه مطلب ببینید.

پ.ن از این آهنگ پرشور کلاشینکف (یا به قول خودشان کالاشنی کوف ) هم غافل نشوید. ویدیو آنرا هم اینجا ببینید
پ ن ۲ : آنجایی که جناب گوران فریاد می زند٬ می گوید "یوریش" . همان یورش (حمله) خودمان است که از زبان ترکی اویغوری وارد سایر زبانها - از جمله فارسی- شده.

چند روز است که کارم شده شنیدن چندین و چندباره آخرین آلبوم محسن نامجو به نام "آخ" آلبومی که آنرا با همراهی گلشیفته فراهانی بیرون داده و مثل کارهایش قبلیش شنیدنی و ساختار شکنانه و لذت بخش .مخصوصا این ترانه همش که چندروز است به طرز فجیعی در مخم افتاده و روزگارم را سیاه کرده.
بگذریم ٬ مخالفان موسیقی نامجو دمپایی پرت نکنند ٬ منظورم از این پست چیز دیگری است. طی همین مدت کلی ایمیل مختلف دستم رسیده با عناوین : "دانلود آخرین آلبوم نامجو" یا " لینک فوری و با کیفیت دانلود ترانه های محسن نامجو " و " دانلود ترانه های نامجو با سه کیفیت متفاوت" و اینها .
نمی خواهم بچه مثبت بازی در بیاورم . ولی اگر واقعا طرفدار این موسیقی هستید باید از آن حمایت کنید . باور کنید زندگی هنرمند جماعت خرج دارد گاهی خیلی هم خرج دارد! نوازنده ها و مسئولین استودیو و مسترینگ و صدابرداری وشرکت پخش و غیره هم معمولا برای مخارج ماچ قبول نمی کنند! و برای این کارها باید به آنها وجه رایح مملکت پرداخت کرد.پس اگر هنرمندی قادر به پرداخت این هزینه ها نباشد دیگر از آثار بعدی خبری نخواهد بود . از سوی دیگر از آنجا که "همه چیزمان باید به همه چیزمان بیایید" همه چیزما باید با همه دنیا فرق کند یعنی مخاطب این کارها هفتاد میلیون نفر هستند و بازارشان یک بازار محدود دو سه میلیونی نفر ایرانیان خارج از کشور که آنها هم با تمسک به اینترنت سرعت بالا این کارها را دانلود می کنند و یا کپی می کنند . آرش سبحانی یک بار تعریف می کرد یک نفر بعد از کنسرت کیوسک به پیش او رفته و گفته : آقا ! من عاشق موسیقی شما هستم . از همین سی دی آخر شما ده تا کپی زدم و به همه رفقا دادم ! لابد در خیالش هم فکر می کرده دارد مراتب ارادتش را نشان می دهد.
خلاصه ٬ عزیزان من! هفت دلار و نود و دو سنت دیگر این حرفها را ندارد . یک روز به جای اینکه پولتان را بدهید جعبه ستاره یا مش دانیال یا برگر سلطانی و یا دخول خروج برگر و ...... بروید و این سی دی را بخرید . روح شما هم احتیاج به خوراک دارد . موسیقی غذای روح است.
ارادتمند همیشگی :بایرامعلی!!
پ .ن بدیهی است مخاطب این پست دوستان غربت نشین هستند وگرنه هموطنان داخل کشور در این موارد عذر شرعی مقبول دارند!