چند روزی بود حال و حوصله درست حسابی نداشتم.بقول بروبچز دیپ زده بودم خفن! غربت دوباره زده بود بالا!! بچه هایی که تجربه غربت نشینی دارند می دانند که این بالا زدنها یک نمودار سینوسی دارد!!اوایل که می آیی یک روز در میان است. بعد میشود دو روز در میان. بعد هفته ای یکبار و همانطور که میگذرد دامنه موج سینوسی باز میشود و به ماهی یکبار و دوماه یکبار می رسد. حتی آنهایی که ده سال از مهاجرتشان میگذرد ٬میگویند سالی یکی دوبار این موج میگیردشان!!
برای همین اوضاع روحی وقتی دیدم خانم انوشه انصاری ٬از اولین جهانگردان فضایی یا فضانورد سیاحتی یا نخستین ایرانی فضانورد یا اولین بانوی مسلمان فضانورد یا........ جلسه سخنرانی در دانشگاه استنفورد برگزار می کند٬درنگ نکردم ورفتم.با خودم گفتم :خوب است هم فال است هم تماشا ! هم سخنرانی را گوش میکنم هم چهار نفر ایرانی که سرشان به تنشان بیارزد میبینم و دلم باز میشود.
شبی که رفتم ٬دیدم سالن خیلی شلوغ است.تمام ایرانی ها آمده بودند اولین فضانوردی که از جیب خودش خرج کرده بود و به فضا رفته بود و پزش را کسان دیگر میدهند ببینند!! خانم انصاری آمد و خیلی راحت و بی تکلف شروع کرد به شرح ماوقع و فیلمی هم از مسافرتش نشان دادکه خیلی جالب بود٬مخصوصا قسمتهای که به زندگی روزمره مربوط میشد.مانند : خوابیدن٬غذا خوردن و شستن موها و یا دندان شستن در فضا که مجبوری خمیردندان را بعد از شستن دندانها قورت بدهی!! و فضانوردان به آن اثر نعنای تازه می گویند.در قسمتی از فیلم هم ایران و خلیج فارس را از ایستگاه بین المللی نشان داد که با تشویق شدید حضار همراه بود.به قول خانم انصاری از آن بالا خیلی آرام بود و اثری از کشمکشها و درگیریهای روی زمین در آن نبود!!
مورد جالب توجه٬حضور بسیار زیاد دانشجوهای ایرانی در استنفورد بود.هیچوقت اینهمه مغز را یکجا ندیده بودم حتی در دکان کله پزی!!! بچه هایی که دانشجوی دکترا و فوق لیسانس در رشته های مانند پزشکی٬هوافضا٬الکترونیک٬برق و.... بودند.انهم در دانشگاهی مانند استنفورد که خود آمریکاییها حسرت آنرا میخورند. در اینگونه جاهاست که تازه به مفهوم فرار مغزها پی میبرید. از ایرانی های مشهور دیگر که در سالن حضور داشتند می توان از دکتر عباس میلانی رییس بخش ایران شناسی استنفورد و نو یسنده کتاب معمای هویدا و مهندس امید کردستانی معاون ارشد شرکت گوگل نام برد.
بعد این جلسه ٬نه تنها حالم خوب نشد بلکه علاوه بر دیپ زدن قبلی٬بدجور دچار یک نوع یاس فلسفی شدم!! وقتی آدم این بچه ها با این استعدادهای عجیب وغریب و هوشهای سرشار را میبیند٬به کلی از خودش بدش می آید و از خودش میپرسد: پس سهم تو در این دنیا چیست؟برای چی زنده ای و اکسیژن و منابع کره زمین را مصرف میکنی!!! و این قوز بالا قوزی شد بر حال نزار بنده!
قسمت آخر سخنرانی انصاری٬جلسه پرسش و پاسخ بود.که طبق معمول خیلی سوالها ربطی به ایشان نداشت.مثلا نقش مسافرت ایشان در پیشبرد دموکراسی در ایران و این حرفها! اما سئوالی که خیلی برایم مطرح بود و آخر نشد بپرسم همان سئوال مشهور آقا رضا مارمولک است.که در فیلم مارمولک در سر منبر میپرسید! پس بقیه چی؟ همه که امکانات فضانوردی ندارند!!
ارادتمند همیشگی: بایرامعلی!!
پی نوشت: یکی از دوستان در مورد دختری که از آن بالا می آید پزسیده بودند! به اطلاع ایشان میرسانم که همراه ایشان کفتر نبود !! ضمن اینکه تا آنجا که بنده میدانم ایشان اهل کابل نیستند !! بلکه کمی اینورتر اهل مشهد هستند!!!
اوایل دهه ۶۰شمسی و ۸۰میلادی بود.انقلاب سال ۵۷و به دنبال آن جنگی که دیوانه ای که خود را سردار قادسیه می نامید٬به ایران تحمیل کرده بود چهره کشور را به کلی عوض کرده بود. در دنیا اردوگاه کمونیسم در اوج قدرت و اقتدار نصف جهان را به نام خود کرده بود. در نیمه دیگر رونالد ریگان طرح جنگهای ستاره ای را برای پیشگیری از حملات ارتش سرخ اتحاد جماهیر شوروی آماده میکرد. در ایران جنگزده تنها راه ارتباط با جهان خارج در دو چیز خلاصه میشد: رادیو و نوارهای ویدیو . با تمام سختگیریها و کنترلها موج یک مد جدید بین جوانان همه گیر شد: برک دنس!!
برک دنس یک نوع موسیقی و رقص اولیه هیپ هاپ و رپ با ضرباهنگهای تند بود که با ریتم های کامپیوتری که به تازگی ساخته شده بود همراه بود.رقص آن هم مثل حرکات ربات و یکسری حرکات پانتومیم مانند بود . تب برک دنس بین جوانان همه گیر شد. نوارهای ویدیوئی آن در خانواده ها دست به دست میشد. نامهای ازن٬ توربو و کلی قهرمانان فیلم ورد زبان جوانها شده بود و مد لباس پوشیدن آنها مد دلخواه همه- شلوارهای تنگ جین لوله تفنگی - کتانی ساق بلند سفید- کاپشنهای بدون آستین- نیمدستکش چرمی با آهنکوبی٬ هد بندی دور سر و صد البته عینک دودی!! کم کم برک دنس به یک پدیده اجتماعی تبدیل شد. جوانها تا هر جا فرصتی میشد٬ ضبط صوتی می آوردند و شروع میکردند به رقصیدن بعد رقصها حالت رجزخوانی و رقابت پیدا کرد. و تبدیل شد به پوززنی! تا معلوم شود کی بهتر میرقصد. محراب حتما یادش هست که در کلاس ما ٬ مسعود خادمی٬ علی آژیده و چند تا دیگر از بچه ها زنگهای تفریح بساط برک راه می انداختند.
در این مراسم پوززنی با حرکات برک دنس باهم حرف میزدند٬ازهم تشکر میکردند٬به هم فحش میدادند٬ویا ابراز عشق میکردند!! نام حرکات هم دیگر ایرانی شده بود: موجی٬قلبی٬هلیکوپتری٬کرمی!تایتانیک٬ مثلا در حرکت قلبی فرد رقصنده ادای تپش قلبش را در می آورد و از این قبیل کارها. دیگر همه جا سر کوچه ها٬پارکینگ مجتمع ها!میهمانی و عروسی و حتی کوه بساط برک به پا بود!! یکبار برای عروسی دایی یکی از دوستانم به روستایشان رفتیم .اتفاقا یک گروه نوازنده محلی آمده بودند و آهنگهای زیبایی مینواختند. بعد ناگهان آنها ساکت شدند و چند جوان با کاپشن چرم و عینک آفتابی آمدند و با خود یک ضبط لاسونیک !! آوردند.از همانهایی که داخل بلندگویشان چند چراغ رنگی کوچک چشمک میزد!! و شروع کردن به رقصیدن و برک زدن ٬ دهاتی های بخت برگشت هم با دهان باز و هاج و واج به جفتک چهار گوش آنها نگاه میکردند!!
این موج در دنیا همراه شد با موج دیگری در عالم موسیقی ٬ پدیده دیگری دنیا را تسخیر کرد و از مرزهای بسته و تحت کنترل ایران گذشت. جوانکی سیاه پوست به نام مایکل جکسون که به او لقب سلطان پاپ داده بودند. شوهای ویدیوئی (بعدها فهمیدم اسمشان کلیپ است) و آهنگهای او در همه جا معروف شده بود. کاروبار مایکل خان سکه بود. دیگر حتی وقت ملاقات با ریگان را نداشت تا او را در انتخاباتش یاری کند!
مد لباس برک دنس و مایکل جکسون بعنوان مد روز مورد تقلید جوانها قرار گرفت و بعدها رقصها و مدلهای مثل الکتریک دنس٬فلاش دنس و روبات دنس به آن اضافه شد .بچه محلی داشتیم به نام علی از همانها که در ایران با واژه اواخواهر!! یاد میشود. هر روز شلوار تنگ ایزی و کتانی سفید نایکی را با کاپشن قرمزش می پوشید و موهایش را سشوار میکشید و زیر ابرویش را برمی داشت وبیرون می آمد به همین خاطر به علی جکسون معروف بود! علی رقاص ماهری هم بود و در اکثر مراسم رقص و پوززنی شرکت میکرد و با آنکه یک روز در میان کمیته او را میگرفت از رو نمی رفت . تا آنکه یک روز جسدش را در حمام نمره پیدا کردند. هیچ وقت معلوم نشد کسی او را کشت یا خود کشی کرد. همانطور که بیسروصدا آمده بود ٬رفت!
برک دنس برای یک دهه حاکم بلامنازع مد و رقص در ایران بود.انواع اقسام آهنگهای آن ساخته شد ٬ازصدای هلوکوپتر و صحبت جنگ ویتنام تا صدای خنده شخصیت معروف کارتون وودپیکر و صدای سرفه و آروغ و..... حتی استاد حسن شماعی زاده ! یک آهنگ ایرانی به این سبک ساخت و این غیر از چرت وپرتهای بود که بچه ها به نام آهنگ برکی میخواندند و از حوصله این نوشته خارج است!!
تماشای فیلم breakingبعد ۲۰سال یادآور این خاطرات قدیمی و خاک گرفته بود . گرچه از نظر سینمایی چیز دندان گیری ندارد ولی یادآور خاطرات تلخ وشیرین سالهای دور بود . نکته جالب پایانی اینکه در یکی ار صحنه های فیلم قهرمانان داستان در یکی از خیابانهای لس آنجلس معرکه گرفته اند و میرقصند. و عده ای آدم بیکار هم جمع شدند و دست میزنندو آنها را تشویق میکنند. یکی از این تماشاچی های الاف آقای ژان کلود وندم بازیگر فیلمهای اکشن بعدی بود که لابد آنروزها تازه از بلژیک به لس آنجلس آمده بود و انگلیسی هم بلد نبوده و کلی هم خوشحال بوده که در یک فیلم هالیوودی حضور می یابد ! یادم باشد موضوع را برای مهدی که هنوز روی وندم تعصب دارد تعریف کنم!!
حالا بعد بیست سال و خورده ای تعغیرات زیادی رخ داده. اتحاد شوروی یکشبه ازبین رفت و به فراموشی سپرده شد. رونالد ریگان چند سال پیش بعد یکدوره طولانی آلزایمر درگذشت. سردار سابق قادسیه که آنهمه بلا بر سر کشور ما وکشور خودش و کویت آورد و آنهمه انسان به خاطر جاه طلبی او کشته شد٬اکنون در گوشه سلولش در منطقه سبز بغداد منتظر آویخته شدن از دار مجازات است . مایکل جکسون بعد آنکه به خاطر ور رفتن با بچه های مردم !! به صلابه کشیده شد خودش را در گوشه کنار خلیج فارس گم وگور کرده و برای صالحات باقیات و طلب مغفرت!! در منامه مسجد می سازد!
دنیا خیلی عوض شده. خیلی زیاد.
ریش توپی: این ریش مخصوص افراد متدین و مذهبی است. بویژه اوایل انقلاب خیلی مد بود. عبارت بود از ریش گردی که همه جا یکدست بود و هیچ جای آن آنکادر نمیشد. اگر یادتان باشد یکی از شوخیهای آنموقع این بود که به کسی که ریش داشت می گفتند: فلانی چه خبره ؟مسجد محل یخچال میده؟ که حاکی از نفوذ صاحبان این ریشها بود. بعدها کمی مدرنتر شد.از قسمت گونه ها و روی گردن آنرا آنکادر می کردند. هنوز هم این ریش جزو اصلی لباس دولت مردان و افراد نظامی وانتظامی است. یادم می آید که در زمان سربازی -ما اجازه تراشیدن ریش نداشتیم.یکبار به خاطر رفتن به عروسی مجبور شدم ریشم را بزنم.فردای آن فرمانده قسمت مرا ۲۴ ساعت به بازداشتگاه فرستاد تا یادم باشد بدون اجازه دست به این اعضاء مهم نزنم!!!!
ریش ستاری: این ریش که هنوز بین جوانان طرفدار دارد.ملهم از ستار خواننده پاپ است.پایین گردن و روی گونه ها و لپها را حسابی خالی می کردند. نوع خاصی از آن وجود دارد که مخصوص گویندگان سیمای جمهوری اسلامی است.قسمت خالی شده لپ به طرز بسیار دقیقی گرد است.ا نگار مجری پرگار را گذاشته روی بینی و دو نیم دایره روی لپها کشیده.مثال معروف این ریش جواد خیابانی گوینده اخبار ورزشی است!!
ریش متفکرانه: این ریش مخصوص یکسری از نویسندگان و افراد روشنفکر است.قسمت چانه این گونه ریشها بلندتر از اطراف است. مثل ریش آقای خاتمی رییس جمهور سابق.
ریش بزی :این نوع ریش به ریش مهندسی هم در ایران معروف است و فقط قسمت لب وچانه را در بر می گیرد!!
جدیدا جوانها ریشهای جدیدی می گذارند که یا مانند انسانهای تمدن سومر یا مصر باستان!! فقط زیر چانه است و یا مدل دیگری که مانند یک خط باریک با ضخامت یک سانت از کنار یک گوش شروع شده و پس از در نوردیدن گوشه گونه ها و چانه و دور لبها به سمت دیگر می رسد مثل ریش دی جی الیگیتور!
اما سبیل هم دارای گونه های متنوعی است .ذیلا به بررسی!! برخی انواع آن می پردازیم:
سبیل هیتلری : سبیل چهارگوش و کوچکی است که از معروفترین مثالهای آن هیتلر و چارلی چاپلین است.اکنون به ندرت بعضی افراد سالمند از آن استفاده می کنند. سبیل استالینی: سبیلهای پرپشت و بزرگی است. مدتی نشانه افراد چپ گرا و طرفداران حزب توده بود. سبیل ماهوتی یا درویشی: پهنای آن از سبیل استالینی بیشتر است و معمولا دراویش از آن استفاده می کنند. مفهومش را هم لابد می دانید.نشانه نگهداری رازهاو اسرار مگو است.
سبیل دوگلاسی: این سبیل نازکی بود که همانطور که امتداد پیدا می کرد نازک میشد.زمانی افراد کلاس بالا یا بقول آنزمانها آلامد از آن استفاده می کردند. مثال معروفش سبیلهای کلارک گیبل هنرپیشه معروف است.
سبیل لب شطی: به صورت باریکه ای بر لب بالا بود و قسمت بالای آن کاملا تراشیده می شد.
سبیل چنگیری: از یادگار دوران مغول است.طرفین آن معمولا تا پایین لب می آمدند.
سبیل چخماقی:دو طرف این سبیل مثل چخماق تفنگهای قدیمی به سمت بالا برمی گشت. مثل سبیلهای ویلهم دوم امپراتور آلمان.یادم هست مدتی این سبیل خیلی بین جوانان مد شده بود. هر کس سعی می کرد سبیلهایش پرپشت تر و خوش حالت تر شود. همکلاسی داشتیم به نام حمید که به خاطر سبیلهایش که خیلی هم به آنها مینازید به حمید سگ سبیل معروف بود. حمید از اولین کسانی در مدرسه بود که سبیلهایش را چخماقی درست میکرد. تب این نوع سبیل در مدرسه همه گیر شد تا اینکه ناظم مدرسه سر صف سبیلهای حمید را با انبر دست!! کند. این اقدام سرکوبگرانه باعث شد تب سبیل چخماقی فروکش کند.
کم کم از اوایل دهه ۷۰ شمسی سبیل در پشت لبان جوانان کمرنگ وکمرنگتر شد.سبیل گذاشتن بویژه برای جوانان دمده شد. جوان سبیل دار متهم به عقب ماندگی و جوادیسم!! شد.امروزه کمتر مرد جوانی را پیدا می کنی سبیل داشته باشد. سبیل دیگر جلال و ابهت خود را از دست داده است.
ارادتمند شما: بایرامعلی!!
کافی است در تاریخ مطالعه کنید یا به آثار تاریخی نگاه کنید: حجاریهای تخت جمشید نقش رستم- بیستون- عالی قاپو و چهل ستون و سایر جاها را ببینید. در تمامی آنها مردان ایرانی با دو وجب ریش بلندو فرفری ترسیم شده اند .در تخت جمشید ریش داریوش بزرگ تا کمرش می رسد! در نقش رستم شیراز-شاهپور دوم پادشاه ایران با ریش بلند وموهای فرفری با غضب به امپراتور اسیر شده روم . والریانوس نگاه می کند. در حالتی که والریانوس مادر مرده زانو زده و صورتش را شش تیغ کرده!! رستم قهرمان ملی ما ریش بلند و دوشاخه ای داشته!! فتحعلی شاه قاجار به دو چیز خیلی مینازیده :کمر باریک و ریش بلندش! حتی شاعری که اسمش یادم نیست شعری سروده و ریش فتحلعی شاه را به سبزه زاری تشبیه کرده و شپشها را به آهوانی که در آن می خرامند!! در تاریخ تمام پادشاهان ما از ابتدا تاکنون! یا ریش پر پشت وبلند داشته اند یا سبیلهای از بناگوش در رفته وتاب داده به جز دونفر که از این قاعده مستثنئ هستند: محمدرضا شاه پهلوی و آغا محمدخان قاجار!!!
در فرهنگ و ادب فارسی نیز کلی شعر و داستان وضرب المثل در این مورد وجود دارد . عبید زاکانی رساله ای به نام رساله ریش نامه دارد. که طی مشاجره با نماینده ریشها به نام ریش الدین ابوالمحاسن به او می گوید: آنکه محاسنش تو باشی معایبش چه باشد!!!! و همچنین معتقد است که ریش عامل اخراج آدمی از بهشت است:
آدم به بهشت بود تا امرد بود!! چون ریش درآورد بیرون آمد!!
یا ضرب المثلهای زیادی در این مورد وجود دارد. مثلاْ: پول بده رو سبیل شاه نقاره بزن!! ( نشانگر اینکه با پول به همه جا میشود رسید حتی سبیل شاه!) سبیل کسی را چرب کردن که کنایه از رشوه دادن است و داستان از این قرار است که مظفرالدین شاه سبیلهای بلندی داشته و نوکرها و عوامل دربخانه روزانه چندبار آنها را چرب می کردندو تاب میدادند. شاه در این مواقع بسیار سرکیف و سرحال میشد. درباریان به نوکران رشوه می دادند که عرایض خود را در این هنگام به عرض حضرت ظل اللهی برسانند و شاه در این مواقع معمولا با خواستها مخالفت نمی کرد. و داستان سبیل کسی را چرب کردن از آنموقع مصطلح میشود. داستان معروف سبیل گرو گذاشتن را هم همه شنیده اند . لوطی ها و پهلوانان قدیم به عنوان وثیقه یک تار از سبیل خود را به طرف میدادندو تار سبیل یادشده مثل اینکه از صدتا چک و سفته بهتر عمل می کرده و پهلوان تا زمانی که تار سبیلش گرو بوده به کلیه تعهدات عمل میکرده. فامیلی داریم که وقتی میخواهد روی چیزی پافشاری کند می گوید: اگر این کار نشد من سبیلهامو میتراشم میریزم تو مستراح!! که بیانگر ارزش والای سبیل است. حالا دیگران سبیلشان را پس از تراشیدن کجا می ریزند .نمیدانم!!!
دفعه بعد به بررسی انواع ریش و سبیل در این مقاله تحقیقاتی و moustachelogy-beardlogy میپردازیم!!

۰
نقل است جماعت ممالک متحده واقع در ینگه دنیا. یوم آخر ماه آکتوبر را مفصلا جشن گرفته وبه عیش وعشرت وشادمانی مشغول میشوند وخودشان آنرا هالووین یا عید الاموات نام میدهندواین به آن سبب است که در آن یاد اموات به ذکر خیر کنندو تنها چیز که البت ندارد همین ذکر اموات باشد!! شاید هم سبب سخره و مزاح با ایشان باشد.وسنن مختلفه ورسوم متداوله در این یوم کثیروفراوان است وگاها بشرح مختلف کتابت میشود: ونخست آنکه کدو حلوائی عظیم الجثه ابتیاع میکنندوداخلش راخالی میکنندوگاها شمع داخلش سوزانده وچشم ودماغ ودهان برایش درست میکنندآنرا مانند لانترن بیرون عمارت قرار میدهند .که هم باعث انبساط خاطر میشودو نشان هالووین است و جمعی میگویند که آن ارواح شریر از منزل دفع میکند(به عهده الراوئ)
ویکی آنکه اطفال صغیر هریک سبدکی برمیدارندو میروند عمارت به عمارت دق الباب کرده و به لسان انگیرزی به صاحب منزل میگوند: treat or trick یعنی که یا باید آبنبات بدهی یا تو را اذیت میکنیم !! و البته افراد عمارت هم باخوشروئی آبنبات و تنقلات به اطفال داده با آنها مزاح وشوخی میکنند.و بسیار شبیه قاشق زنی خودمان است.
لیل سه شنبه ۷ شوال المکرم برابر نهم برج عقرب بود.در منزل بیتوته کرده بودیم که دق الباب کردند دیدیم امیرخان است چاق سلامتی کرده ابراز داشت که امشب جشن و تظاهرات عظیم است در بلد سانفرانسیسکو وخوب است برویم تماشا کنیم! قبول کرده البسه چنج نمودیم و راهی شدیم و سانفرانسیسکو از بلاد کبیر و از پورتهای مهمه مملکت کالیفرنی است. تظاهرات وفستیوال هالووین در یکی از محلات معروف شهر است که استریت کاسترو نامیده میشود والبته چندان نام نیک ندارد و از مراکزالفساداست از این علت که محل تجمع مآبونین و مفعولین است و جماعتی که به گناه قوم لوط مشغولندو عوام آنها را گئ میگویند! و نعوذبالله در این مملکت این قبیل افعال قبح ندارد و گاها رجال قانونآوعرفآ به نکاح هم در میآیند.
یک فرسخ مانده به کاسترو.جماعت عظیم رویت شدکه در خیابان جمع شدند تماشا میکنند. قوا بلدیه و نظمیه هم مدخل و مخرج خیابان را بستند لابد تا ماشین داخل نشودو اسباب راحت رعیت شود.و بسیار شلوغ بود قریب نیم کرور رعیت أمده برای هالووین و میگشتند و هر یک ملبس به لباسی که آنرا کاستوم میگفتندو همه به شکل خوفأور و یا مضحکه من باب مثل یکی خود را به هیئت مرد خفاش نما(batman) یکی رجل خارق العاده(superman)و آن دیگر مانند آموات قبرستان و یا استخوان مردگان بود-مردکی فربه البسه قطاع الطریق بحری(piret)را در بر کرده بود. دخترکی پریرخ مشاهده کردیم که دوفقره بال به خود متصل کرده بود مانند ملائکه و استغفرالله از ملائک وجیه تر و جمیله تر!!
و از همه قبیح تر دو جوانک برهنه مادرزاد بدون ستر عورتین آمده بودند داخل جماعت واظهار می داشتند کاستوم ما نامرئی است!!و آژانها آنها را کار نداشتند!!و همه به رقص و پایکوبی وهلهله مشغول و مسکرات مینوشیدند.و ما با این عقل قاصر خود ادراک نکردیم که این چه ذکرخیراز اموات ورفتگان باشد؟! دو ساعت مانده به اذان صبح به منزل برگشتیم.
الاحقر: میرزا بایرامعلی
۸شوال سنه ۱۴۲۷ برابر دویم نوامببر۲۰۰۶
بعد از خرید بلیت همه با سروصدا و فریاد داخل رختکن میشدند و چون اکثرأ قبلا لباسها را درآورده بودند وسایل و ساکها را به قسمت امانتداری می سپردند که آن را هم ماشالله و یکی دیگر اداره می کردند. آنها ساکها را می گرفتند و به جایش یک تکه حلبی که شماره ای رویش نوشته شده بود و قطعه ای کش از آن رد شده بود میدادند. شناگران هم آنرا به دست یا پایشان می انداختند. و بعد نوبت لحظه بزرگ پریدن در آب بود! البته آنهم کار آسانی نبود چون استخر به قدری شلوغ بود که باید دقت می کردی روی سر کسی فرود نیایی! قسمت کم عمق مخصوص بچه های کم سن سال و خرسهای گنده ای بود که شنا بلد نبودند و شلوغتر از سایر جاها. قسمت عمیق خلوتر بود و بازیهای خاص خودش را داشت. یکی از تفریحات پریدن بمبی بود. شناگر به هوا می پرید و در هوا دست وپایش را به حالت جنینی جمع می کرد و در آب فرو می رفت و یا آنکه ۷-۸ نفری دست و پا یکی را می گرفتند و با صدای بلند ۳-۲-۱می گفتند و طرف را داخل آب پرت می کردند!! یا آنکه دست هم را می گرفتند و پشت سر هم در آب میپریدند! سرگرمی قسمت کم عمق بیشتر دنبال هم کردن و سر هم را زیر آب کردن و آب پاشیدن بود.
نجات غریق استخر- جوان لاغر دیلاقی بود به نام مسعود که بر اثر نشستن زیاد زیر آفتاب مثل حاجی فیروز شده بود و با بلندگو کوچکی شناگران را ارشاد و راهنمایی می کرد. گاهی هم از کوره در می رفت و با همان بلندگو فحشهایی نصیب افراد خاطی میکرد. مثلا می گفت: کره خر دور استخر ندو!! یا مرتیکه الاغ اونجوری تو آب نپر! فرد خاطی هم می گفت: چشم آقا مسعود . و ماجرا خاتمه می یافت . زمان استخر ۲ساعت بود که همه کمال استفاده از آن را می کردند و ده دقیقه به پایان -مسعود سوت را میزد. و شناگران با دلخوری و دمغی از آب بیرون می آمدند. برخی هم که بیرون نمیرفتند به ضرب شلنگ ماشالله گوریل از آب دل می کندند!! بعد شناگران خسته وکوفته ولی راضی و خشنود سر راه کیک و نوشابه ای میخوردند وراهی خانه هایشان می شدند. و چون آنقدر ورجه وورجه کرده بودند دیگر انرژی نداشتند به خانه که می رسیدند می خوابیدند. و خانواده ها راضی از اینکه از شر مزاحمتهای این موجودات راحت می شوند به جان بنیانگذار و مسئولین استخر دعا می کردند.
بعدها استخرهای زیادی چه در ایران چه سایر جاها رفتم استخرهای بزرگتر و شیکتر از ایزدفردوسی ولی هیچکدام مزه ایزدفردوسی را نمیدادند و نمیدهند. اینرا مطمئنم.
ارادتمند شما : بایرامعلی!!
استخر ایزد فردوسی تنها به اصطلاح امکانات محله ما بود. یعنی اگر پسر بچه هایی که خانه از دستشان عاجز شده بودند می خواستند غیر از دوچرخه سواری - تیله بازی- فوتبال در کوچه وخیابان می خواستند کاری کنند باید به این استخر می آمدند. برای همین تابستانها خیلی شلوغ میشد و جای سوزن انداختن نبود.
استخر ایزدفردوسی که به علت بعضی امور که شناگران در آب انجام می دادند به استخر ایزدشاشو!!! هم معروف بود در واقع مجموعه فرهنگی ورزشی ایزدفردوسی بود. ولی از امور فرهنگی در آن چیزی دیده نمی شد. امور ورزشی هم عبارت بود از یک تشک کشتی که هفته ای یکی دوبار کلاس کشتی در آن برگزار می گردید- یک سالن کوچک بدنسازی یا بقول امروزیها بادی بیلدینگ با دنبلها و وزنه های عهد دقیانوس و استخر. استخر در ۴ سانس برنامه داشت: ۸-۱۰ ۱۰-۱۲ ۱۲-۲ و ۲-۴ .سانس اول که ۸ صبح شروع می شد ارزانترین بلیت را داشت که ۵ تومان بود و سانس ۴-۲ گرانترین بلیت به مبلغ ۲۰ تومان که ویژه بچه پولدارها و اعیانها!! بود. سانس ۱۰-۸ دوتا اشکال عمده داشت : اولی آنکه باید از خواب شیرین صبح های تابستان صرفنظر می کردی و دوم اینکه آب استخر آنچنان سرد بود که در آن سگ لرزه میزدی! بهترین سانسها برای ما سانس ۱۰-۱۲و ۱۲-۲ بود و به تبع آن شلوغترین سانسها!! از یکساعت مانده به شروع سانس صف بزرگی جلوی استخر تشکیل می شد. بلیت یک ربع مانده به شروع سانس فروخته می شد. همزمان با ایجاد صف جلوی در استخر بازار مکاره بزرگی راه می افتاد و دستفروشان خدمات خود را ارائه میکردند. فالوده فروشی به نام جعفر آقا که با چرخ دستی خودش بساط فالوده را علم می کرد فالوده را از پاتیل بزرگی که در وسط چرخ لای یخ مدفون بود در ظرفهای پلاستیکی سبز میریخت و جوهر قرمز رنگی که بعد خوردن دهان و لبها را قرمز میکرد به نام شربت آلبالو روی فالوده ها میریخت!! آخر کار هم به طریقه کاملا استریل!! ظرف را داخل پیت حلبی پر آبی فرو می کرد و در می آورد تا مثلا آن را بشوید- این پیت حلبی همیشه پر بود از رشته های فالوده که مثل ماهیها در اکواریوم اینور و آنور می رفتند!!! بساط دیگر بلالی بود که بلالها را در یک استانبولی پر ذغال می پخت و داد میزد: بیا بلالت بدم شیر حلالت بدم!! بلالها پس از پخته شدن در سطلی پراز آب نمک که از کثرت استعمال سیاه شده بود فرو می رفت و به دست مشتری داده میشد. شانسی هم از بساط دیگر این بازار مکاره بود . در یک کاسه پر بود از کاغذهای کوچک مچاله شده که ۵تومان میدادی و یکی برمیداشتی. داخل کاغذ جایزه شما نوشته شده بود که در ۸۰درصد موارد پوچ یعنی هیچی بود و در سایر موارد هم یکسری اجناس مانند پفک-آلوچه-آدامس و.... نوشته شده بود که قیمتی ارزانتر از خود شانسی داشتند!! البته چند چیز نسبتا گران مثل رادیو یا اسباب بازی هم در جوایز دیده میشد ولی هیچوقت ندیده بودم کسی از آنها برده باشد! ولی هیجان شرکت در این لاتاری همه را به خرید وامی داشت. غیر از شانسی دو بساط دیگر برای لاتاری و قمار وجود داشت : اولی وسیله ای بود که از سیم پیچ و باتری ولامپ و زنگ و این چیزها درست شده بود و تست اعصاب نام داشت!!! این وسیله بعدها به خاطر اینکه در مسابقه تلو یزیونی هشیاروبیدار با شرکت علیرضا خمسه و محسن یوسف بیک استفاده شد به بازی هشیارو بیدار هم معروف شد. شرکت کننده باید یک حلقه را از یک سیم مارپیچ فلزی عبور میداد و نباید حلقه با سیم برخورد می کرد وگرنه زنگ به صدا در می آمد یا لامپ روشن می شد و طرف می باخت! بساط دیگر عبارت بود از یک سطل بزرگ پر آب که استکانی ته آن بود بچه ها سکه های مختلف را از بالای آب رها می کردند تا داخل استکان برود. اگر کسی موفق می شد ۲۰تومان جایزه داشت وگرنه سکه اش را از دست می داد. بعدها شنیدم آنها آب را شدیدا شورمیکردند تا به این وسیله سکه آرامتر و با تکان بیشتری غرق شود تا داخل استکان نرود!!! وسیله بازی دیگر شلیک با تفنگ بادی بود. هر تیر ۵ریال و هدف یا سیبل عبارت بود از یک تخته سه لایی که عکس هنرپیشه ها روی آن چسبانده بودند ( اگر فیلم اعدامی آخرین فیلم شادروان پرویز فنی زاده را دیده باشید او هم همین کار را میکرد البته روی تخته اسکناس ۲تومانی با عکس شاه میچسباند و شلیک میکرد) اگر موفق به زدن هدف میشدی دو تیر دیگر جایزه می گرفتی. البته کلک این کار هم این بود که معمولا لوله تفنگ را میشکستند و به صورت کج جوش می دادند! تا تیر کمتری به هدف بخورد. و همه اینها غیر از بساطی مثل : پرتاب دارت- پرتاب حلقه- قطاب فروش- چاقاله و ذغال اخته- آلاسکا و.... بود که توضیحش بماند برای یک دفعه دیگر.
با نزدیک شدن زمان فروش بلیت قلبها به تپش می افتاد! و همهمه براه می افتاد یا سر نوبت دعوا میشد خیلی ها برای آنکه خدای نکرده دقیقه ای از استخر را ازدست ندهند همانطور در صف بیرون استخر شروع به در آوردن لباس و استریپ تیز!! می کردند و همانطور لخت و ساک به دست در صف می ایستادند . از آنجا که ما ایرانیها همیشه با نظم وصف بستن مشکل داریم و از بچگی یاد نمی گیریم چطور نوبت را رعایت کنیم. صف به هم می خورد و صدای دادو فریاد و دعوا و به آسمان می رفت. در این هنگام سرو کله ماشالله گوریل پیدا می شد!!.........( ادامه دارد)