تبليغاتX
بایرامعـلی تقدیم می کند:
طنز ونوستالژی
 وال مارت از فروشگاه های زنجیره ای معروف در ایالات متحده و کانادا است که در مکزیک ٬اروپا ٬هند وچین نیز شعبه دارد.این فروشگاه در سال ۱۹۶۲توسط سام والتون ایجاد گردید و هم اکنون با بیش از ۶۲۰۰شعبه و ۸میلیون کارمند بزرگترین فروشگاه زنجیره ای جهان شناخته میشود. صاحبان آن که سه برادر و یک خواهر هستند هشتمین ثروتمند دنیا هستند.معروفیت این فروشگاه به علت ارزانی  و به اصطلاح جوری جنس است.

مدتی پیش یکی از دوستان نامه ای از این فروشگاه به من داد که به ظاهر جدی ولی در واقع نوعی تبلیغ هوشمندانه غیر مستقیم برای آن است .به علت طنز جالبی که در آن است بیمناسبت ندیدم آنرا برای شما هم نقل کنم!

                                       نامه ای از وال مارت

آقا وخانم فنتون هردو بازنشسته هستند. خانم فنتون همیشه اصرار دارد که شوهرش همیشه با او برای خرید به وال مارت بیاید.اما حوصله آقا فنتون از این خریدها سر میرود. او ترجیح میدهد فورا خرید کنند وبرگردند ولی خانم فنتون عاشق گشتن و وقت گذراندن در فروشگاه است(مثل اینکه این مشکل بین المللیه!!) چند روز پیش خانم قنتون نامه ای از وال مارت دریافت کرد به شرح ذیل:                             خانم فنتون عزیز"                                                                                                                  طی شش ماه گذشته٬همسر شما باعث اختلالاتی در فروشگاه ما شده که همه آنها توسط دوربین های فروشگاه ضبط گردیده وموجود است. خلاصه ای از کارهای ایشان به این شرح میباشد:                       

۱- ۱۵ژوئن٬ بیست وچهار بسته بزرگ کاندوم از قسمت مربوطه برداشته و به طور پنهانی در چرخ دستی مشتریان دیگر که حواسشان نبوده انداخته است!!                                                                       

۲- ۲ ژوئیه   تمام ساعتهای قسمت فروش لوازم خانگی را با اختلاف ۵ دقیقه کوک کرده تا زنگ بزنند!

۳-  ۷ژوئیه٬اقدام به ریختن وپخش رب گوجه فرنگی در کف فروشگاه کرد و امتداد آن را به صورت خط باریک تا داخل سرویسهای بهداشتی فروشگاه ادامه داد!!                                                                     

۴- ۱۹ ژوئیه٬ به یکی از فروشندگان نزدیک شد و با لحن آمرانه ای به او گفت :اجرای بند ۵ مقررات و بعد به تماشای عکس العمل او پرداخت!

۵- ۴اوت  به قسمت خدمات مشتریان رفت و از آنها خواست یک بسته M&M(همان اسمارتیز خودمان!) را به صورت قسطی بخرد!

۶-  ۱۴سپتامبر ٬علامت مواظب باشید خطر لیز خوردن  را از کف فروشگاه جمع و در روی قسمت موکت شده نصب کرد!

۷- ۱۵سپتامبر٬یکی از چادرهای قسمت کمپینگ را برپا کرد و از سایر مشتریان  دعوت کرد وارد چادرش بشوند!

۸-۲۳سپتامبر٬ وقتی یکی از کارمندان از او پرسید :آیا کمکی از دست من ساخته است؟ شروع کرد به گریه کردن و جیغ زدن و میگفت: جماعت! چرا دست از سر من بر نمیدارید؟

۹- ۴ اکتبر٬ به دوربین امنیتی داخل فروشگاه ذل زد و مانند آیینه از آن استفاده کرد سپس اقدام به خالی کردن محتویات داخل بینی با انگشت کرد!

۱۰- ۱۰ نوامبر٬ زمانی که مشغول امتحان یک تفنگ در قسمت فروش اسلحه بود با لحن یک بیمار روانی از فروشنده پرسید: داروهای اعصاب را از کجا میتوانم بخرم؟

۱۱-۳ دسامبر٬در اطراف فروشگاه به طرز مشکوکی میدوید و آهنگ ماموریت غیر ممکن را با دهان میزد!

۱۲- ۶ دسامبر٬ در قسمت فروش لوازم اتومبیل٬ قیفهای مختلف را به جای سوتین استفاده کرد و سرانجام از فروشنده آن قسمت پرسید: ببخشید!از آنهایی که مدونا میبندد ندارید؟!

۱۳- ۱۸ دسامبر ٬میان لباسها پنهان شد وهروقت مشتری رد میشد ٬داد میزد: منوبخر!منو بخر!

۱۴- ۲۱ دسامبر٬زمانی که بلندگوهای فروشگاه چیزی اعلام میکردند.خود را در کف فروشگاه مچاله میکرد و جیغ میزد:نه!نه! بازهم اون صدا!!

و سرانجام ۲۳دسامبر٬داخل اتاق پرو شد ودر را بست و پس از چند دقیقه بلند داد زد: این مستراح خراب شده دستمال کاغذی نداره!!!

به اطلاع شما میرسانیم که دیگر نمیتوانیم این رفتار را تحمل کنیم و در صورت ادامه از ورود شما به داخل فروشگاه ممانعت به عمل خواهد آمد.        

                                                                           با تقدیم احترام:وال مارت!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 12:57  توسط بایرامعلی  | 

میرزا مهدی خان ژرف صاحب دیوان بالاترین چند ایام قبل اعلان داده بود به سبب بلاغچیان ساکن در شمال مملکت کالیفرنی تا جمع شوند در استانفورد اونیورسیته من باب معارفه و مصاحبت اهالی و بلاگستان و سایر ملت.   لهذا حقیر من باب مثل پیازی که خود را داخل میوه کرده باشد و از بابت ارضاء  فضولی یوم شنبه ده فوریه برابر ۲۱ برج دلو راهی این مجلس گشتیم.

مجلس حسب العادت ملت ممالک محروسه ایران به جای ساعت مقرر  ۴ ساعت ۵/۵ آغاز گشت و چند نفر از کاتبان مشهور بلاغ  در کرسی خود جلوس فرمودند مثل  آقا امید خان معمارالدوله  کاتب بلاغ  ٬  لواخاتون  کاتب بلاغ وزین بلوط ٬دن مهران خان راقم وبلاغ فخیمه مهران آباد و  خود میرزا مهدی خان .  والبت بودند چند تن از ارباب قلم که لابد نخواستند در امر سخنرانی باشند مانند سیما بانو شاخساری راقم وبلاغ معروف فرنگوپلیس و بانولیلافرجامی صاحب طومار و جناب جهانشاه جاوید که سخت به رتق وفتق امور فتوغراف مشغول بودند. و جناب احسان خان شنزاری که به طور خفیه بین حضار بود و بعدا ملتفت گردیدیم!

در مجلس پس از معارفه شراره بانو به سمت مدراتوق مجلس سوال پرسید من باب معارفه بیشتر با اربابین بلاغ و نقش آن در پیشرفت و آبادی مملکت محروسه و احقاق حقوق حقه نسوان  و از این امور  وارباب بلاغ پاسخ مربوطه را دادند و آنگاه حضار پرسیدند  مثلا از بابت نقش وبلاغستان در ازدیاد دموکراسی و آگاه نمودن رعیت از حقوق  و تمرین پیشرفت به سبک ملل فرنگ و یا  استفاده از الفاظ  قبیحه و الفیه وشلفیه در وبالیغ!!! که پاسخ داده شد. سپس از حضار با اطعمه و اشربه پذیرایی شد. و میرزا مهدی خان قول داد به اهتمام و التزام به مجلس بعدی به سبک انترناسیونال به شرکت کاتبین بلاغ از همه جای گیتی. یکساعت بعد غروب مجلس تمام شد.و حضار بنا به سنت قدیمه نخود نخود به منزل خویش برگشتند.

                                                                              الاحقر: میرزا بایرام کاتب

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 19:5  توسط بایرامعلی  | 

 

یکی از حسن های داشتن قیافه شرقی٬ابروهای پهن ٬ موهای تیره و لهجه ای که هر چقدر زور میزنی نمیتوانی پنهانش کنی اینست که با هر کس که صحبت میکنی پس از چند جمله میپرسد :کجایی هستی؟ البته این در مورد همه آمریکایی ها مصداق ندارد ولی سوالی است که زیاد پرسیده میشود. اگر جواب بدهی:iranian یک جوری نگاهت میکنند که انگر دیروز از مریخ آمدی!! و در ناصیه ات یک بن لادن و تروریست بالقوه می بینند. بازهم صد رحمت به persian  . به خاطر بار عاطفی و نوستالژیکی که این واژه دارد خیلی بهتر است و طرف کمتر رم میکند بگذریم که بیشتر این حضرات ٬مخصوصا  نسل جوانشان٬به علت اطلاعات عمومی فوق العاده ای که دارند اصلا نمیدانند پرشیا کجا هست!

خود منهم persian را خیلی دوست دارم.یک جور اصالت و هویت قدیمی دارد. به هر حال سرمان برود اصالتمان نمیرود!! این  اسم قدیمی یک تاریخ چند هزارساله را معرفی میکند وفرق میکند با اسم کشورهایی که هنوز رنگ پرچمشان خشک نشده و تازه روی نقشه سبز شده اند. البته این را هم بگوییم که هیچوقت از کسی پنهان نکرده ام کجایی هستم و هر کی پرسیده راستش را گفته ام.

اما این رفیق ما امیر ٬اینطور فکر نمیکند. میگوید اینها  ٬مخصوصا دخترها٬از ایرانی ها میترسند و رم میکنند.نباید راستش را به آنها بگویی. معمولا خودش را ایتالیائی معرفی میکند و چند کلمه ای که بلد است را با چند جمله بی ربط مخلوط میکند و با لهجه ایتالیائی و تکان دادن دست همراه میکند .مثلا به یک نمونه از دیالوگ های ایشان توجه فرمایید: بن ژورنو! کن پولو ماهی سبزی کوچولیانی.پور می آموره!!!!!!  خوشبختانه شباهتش آنقدر هست که او را به عنوان ایتالیایی باور کنند!

چند شب پیش که بعد مدتها با دوستان جمع شده بودیم ٬امیر دوباره شروع کرد به مسخره بازی و ایتالیایی حرف زدن. دختری که در میز کناری نشسته بود از طرز حرف زدن امیر کنجکاو شد و از او پرسید که کجایی هستی؟ امیر خیلی جدی جواب داد من متولد اینجا هستم ولی پدر و مادرم ایتالیایی هستند! دختر ذوق زده  گفت:چه عالی!من سه سال تو ایتالیا زندگی میکردم و شروع کرد با او ایتالیایی حرف زدن امیر هم خیلی جدی دو سه کلمه غلط والکی گفت و بعد جوابداد که چون ایتالیا نبوده بلد نیست. دختر پرسید پدر مادرت اهل کجا ایتالیا هستند؟ امیر بدون اینکه قافیه را ببازد و خیلی جدی گفت:ALIGODARZ   دختر با تعجب پرسید:  !!!!where  امیر هم بدون اینکه بخندد جوابداد:ALIGODARZ!Do you know Aligodarz  دختر بیچاره کمی فکر کرد وگفت که هیچوقت اسمش را نشنیده! امیر جوابداد: چرا یک شهر کوچیکه تو شمال ایتالیا.چطور سه سال اونجا بودی و اسمش رو نشنیدی؟ و  آن خانم توضیح داد که چون درس میخوانده فرصت مسافرت نداشته بعد ناامید و بیحوصله خداحافظی کرد ورفت. امیر به ما که داشتیم منفجر میشدیم و به نوبت میرفتیم زیر میز تا بخندیم ٬نگاهی کرد و گفت: زهرمار! اینقدر مسخره بازی درآوردید که طرف شاکی شد و رفت!!

بهر حال اگر روزی روزگاری راهتان به ایتالیا افتاد یادتان باشد سری به الیگودرز هم بزنید!میگویند شهر قشنگی است!!

                                                                              ارادتمند همیشگی:بایرامعلی

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 23:3  توسط بایرامعلی  | 

 
 
 توضیح: این داستان را سال ۸۱نوشتم. یادش بخیر آنموقع ها ماهی یکبار به بهانه داستان خوانی در هتل البرز جمع میشدیم. بعدا یکبار دیگر در شب طنزی که ماهی یکبار در تالار اندیشه حوزه هنری برگزار میشد خواندمش(هنوز هم برگزار میشود؟) قسمت مربوط به سبیل را در مطلب معرفت المحاسن  به طور کامل توضیح دادم وممکن است کمی تکراری باشد که به بزرگی حودتان میبخشید!
 
 
                                با باد رفته                                           
 
 
آنموقع ها سبيل شان و منزلتي داشت، مثل الان نبود كه سبيل براي جوانان نشانه عقب افتادگي و تحجر فكري باشد. اكثريت جوانان و مردان سبيلهاي پرپشت و كلفتي داشتند و داشتن اين سبيلها نشانه مردانگي و بلوغ فكري بود و همه پسر بچه ها آرزو داشتند پشت لبشان زودتر سبز شود تا او را از مرحله بچگي و جوجه خروسي پرتاب كند به ميان رجال و بزرگان تا بتوانند سري توي سرها دربياورند.
يادم نمي رود وقتي براي اولين بار ديدم سبيلهايم جوانه زد كلي خوشحال شدم و ذوق كردم و هر روز آنقدر با تك رشته هايي كه يكي در ميان پشت لبم سبز شده بود بازي مي كردم كه همه اهل خانه شاكي شدند و صدايشان درآمد.
مرتب آنها را با موادي مثل دنبه و فندق سوخته تقويت مي كردم تا پرپشت شوند. هول بودم تا صاحب سبيل مرتب و پرپشتي شوم تا بين سر و همسايه بخصوص اناث خودي نشان بدهم. آنروز بين بچه ها سبيل هاي پرپشت و تابيده شده كه چرب هم باشد مد شده بود و صاحب اين گونه سبيل بخصوص اگر از نوع چخماقي و نوك برگشته بود داراي نوعي تشخص و برتري بود حتي يكي از همكلاسيهايي كه به خاطر سبيلهاي پرپشت و سياهش حميد سگ سبيل ناميده مي شد، بخاطر سبيلهايش كه شبيه سبيلهاي ويلهم دوم امپراتور آلمان بود كلي معروف شده بود تا سرانجام ناظم مدرسه براي مبارزه با اين موج جديد يك روز سرصف سبيلهاي حميد را با انبردست كند. اين تهديد جديد باعث فروكش كردن تب سبيلهاي چخماقي شد.
آمدن دستگاه نوظهور ويديو باعث بوجود آمدن تب ديگري در بين مردم شده بود. داشتن ويديو نشانه ثروت و تشخص بود و بازار كرايه كردن دستگاه ويديو و فيلمهاي آن خيلي داغ بود. اگر خانواده اي  ويديو داشت كه حسابي خوش به حالشان بود و نانشان در روغن و خانواده هايي كه قدرت خريد ويديو را نداشتند با گروگذاشتن شناسنامه و دفترچه بسيج و عقدنامه و غيره سالي چندبار ويديو كرايه مي كردند و به محافلشان رونق مي بخشيدند.
جوانترها بخصوص پسرها فيلم هاي بزن بزن و كاراته اي و به اصطلاح امروزي ها اكشن دوست داشتند و مردهاي مسن يا فيلمهاي تاريخي دوست داشتند يا فيلمهاي فارسي مشتي گري و از اين حرفها و خانمها به فيلمهاي خانوادگي و رمانتيك و هندي
 
علاقه بيشتري داشتند، هركس بفراخور سليقه خود فيلمي تهيه مي كرد و به تماشاي آنها مي پرداخت.
يكي از فيلمهايي كه كرايه كردن و ديدن آن طرفداران و كشته و مرده فراواني بخصوص بين خانمها داشت فيلم معروف “برباد رفته” بود كمتر خانم اهل سينمايي بود كه اين فيلم  را نديده باشد و از آن تعريف نكند.
حقيقتش خود منهم اين فيلم را چند بار تماشا كرده بودم ولي چيز زياد فوق العاده اي در آن نديده بودم و علت اين همه غش و ريسه رفتن دخترها براي اين فيلم و بخصوص جناب رت باتلر كه بعدها فهميدم نام اصليش كلارك گيبل است را نفهميده بودم.آنقدر از اين زن و آن زن و اين دختر و آن دختر و فاميل و آشنا و همسايه و غريبه شنيدم كه رت باتلر سمبل يك مرد تمام عيار و خوش تيپ و جذاب و چي و چي و چي  است كه نسبت به او حساس شده بودم .
ضربه آخر را ليلا دختر همسايه بغلي زد كه از شما پنهان نباشد يك جورايي دلم پيشش گير بود. يكبار كه در خانه ما بود و من يواشكي به حرفهايش گوش مي كردم شنيدم كه مي گفت: اگه يه مرد تو تموم دنيا باشه ، رته. هيچ مردي جذابيت و نمك رت رو نداره. طوري مي گفت رت انگار روزي پنج بار به خانه شان مي آيد. راستش رو بخواهيد يك جورايي به رت باتلر حسوديم شد. آخر اين مرتيكه چي داشت به غير از دو تا گوش بزرگ كه مثل آينه بغل ميني بوس بيرون زده بود و دهاني كه مانند آدمي كه لواشك ترش خورده باشد هميشه جمع بود و دسته مويي مثل دختر بچه هاي سه ساله روي پيشانيش ولو بود، من كه در او جذابيتي نمي ديدم. علت اين همه معروفيت و كشته مرده داشتن بايد در چيز ديگري باشد و من آنرا نمي يافتم.
يك روز كه براي هزارمين دفعه عكس رت باتلر كه با صد زور و زحمت لاي يك مجله قديمي پيدا كرده بودم را با دقت نگاه مي كردم متوجه سبيلهاي او شدم سبيلهاي باريك و مرتبي كه از وسط دو نيم شده بود و از كنار لب به دو طرف امتداد پيدا مي كرد، بله خودش بود! اين سبيلها راز ماندگاري و جذابيت ابدي رت باتلر بودند. اسكارلت بيچاره دل و دين خود را به همين سبيلهاي نازك باخته بود. نگاهي به آينه انداختم. سبيلهايم بدك نبود. اگرچه پرپشت نشده بودند ولي با كمي دستكاري و گريم مي شد آنها را مثل سبيلهاي رت باتلر كرد و جذابيت او را به دست آورد. بايد امتحان مي كردم.
 
 
 
يك روز كه كسي در خانه نبود و مطمئن بودم كه حالا حالاها بر نمي گردند شروع كردم. در ابتدا وسايل اصلاح پدرم را برداشتم و شروع كردم كمي كف صابون به سيبيلم ماليدم بعد قسمت بالاي سيبيلم را تراشيدم و نوكشان را گرفتم. بدبختانه سبيلها يكدست نبودند و بعد از آن پائين آنها را مرتب كردم. بالاخره پس از كلي ور رفتن و پركردن جاهاي خالي ولم يزرع بامداد، كمي شبيه سبيل رت باتلر شدند.
نوبت به موها رسيد. موهاي هنرپيشه ها هميشه برق مي زد شنيده بودم آنها روغن مخصوص به موهايشان مي مالند. بالاخره روغن روغن بود ديگر، كمي روغن نباتي از آشپزخانه برداشتم و به موهايم ماليدم مثل ته ديگ روغن از همه جايم جاري شد، با دقت لاي موها را پيدا كردم و يك طرف شانه كردم و دست آخر كت و شلوار رنگ و رورفته مشكي پدرم را پوشيدم. اگر از بعضي چيزهاي جزئي مثل مدل چشم و ابرو و گشادي كت و شلوار كه به تنم زار مي زد مي گذشتي و بي خيال اختلاف سن و قد و ساير چيزها مي شدي مي توانستي شباهتهايي بين من و كلارك گيبل پيدا كني!!
ظهر بود و وقت رفتن به مدرسه از خانه بيرون زدم طوري با تفاخر و سربالا حركت مي كردم كه انگار همين ديروز از هاليوود برگشتم در سر راهم پوزخند و قيافه حيرتزده همسايه ها را نديده گرفتم. به نزديكي دبيرستان دخترانه اي كه كمي بالاتر از مدرسه ما بود رسيدم. سر نبش خيابان در محل پاتوق هميشگي ايستادم و با غرور و بي اعتنايي اينور و آنور را نگاه كردم.
پيمان همكلاسيم از دور پيداش شد. تا مرا ديد هرهر زد زيرخنده و گفت: چرا خودتو شكل لولو سرخرمن درست كردي ؟ مسخره اين قيافه چيه واسه خودت ساختي.!
گفتم: حاليت نيست ديگه. اين تيپ رت باتلره همون رت باتلر معروف بربادرفته. خنديد گفت: والا بيشتر شبيه چارلي چاپلين شدي تارت باتلر، راه بيفت بريم گفتم :كجا ؟گفت: يك ربع بيشتر به زنگ نمانده بريم كه اگر دير برسيم رمضاني پوستمان را مي كند.
رمضاني ناظممان بود و همگي از او مي ترسيديم ولي كلي زحمت كشيده بودم تا اين تيپ را درست كنم و هنوز هيچكدام از دخترها بخصوص ليلا مرا نديده بودند. دل به دريا زدم و گفتم: تو برو من هنوز كار دارم.
همانطور سيخ با سينه جلو داده و سربالا ايستادم. دخترها در دسته سه چهارتايي به مدرسه مي رفتند. خيلي هايشان كه اصلا” مرا نمي ديدند يا پوزخند و هرهر كركر تحويل من مي دادند. يكهو ليلا با دو نفر از دوستانش از دور پيدا شدند قلبم شروع كردش به تپيدن و نفسم بند آمد. ياد رت باتلر افتادم كه وقتي با اسكارلت  روبرو
 
مي شد چقدر خونسرد و بي اعتنا بود حالا مي فهميدم اينطور بي احساس و يخ بودن چقدر مشكل است !  ليلا و همراهانش يواش يواش در حاليكه كلاسورهايشان را بغل كرده بودن به نزديكي من رسيدند. دستي به موهايم كشيدم و يكدسته از آنها را روي پيشانيم ولو كردم و كج از گوشه چشمم به ليلا نگاه كردم. با ديدم من يكهو سكوت بين آنها جاري شد. خودش بود نقشه من گرفته بود.
دخترها آرام آرام بدون هيچ عكس العملي از كنار من رد شدند و چند قدمي از من دور شدند ناگهان انفجار خنده فضا را پر كرد. مثل اينكه يك سطل آب يخ روي سرم خالي كردند. از همه بدتر دست گرفتن اين سوژه توسط ليلا در محل بود كه مدتها باعث خنده و مسخرگي ميشد. سرم از عصبانيت درد مي كرد از دست همه بخصوص خودم بيشتر از همه عصباني بودم.
به ساعتم نگاه كردم. دلم هري ريخت پائين و همه چيز يادم رفت. دو دقيقه مانده بود به زنگ مدرسه. دوان دوان به طرف مدرسه دويدم .وقتي رسيدم زنگ خورده بود. از لاي در سرك كشيدم، بچه ها آرام آرام با صف به سر كلاس مي رفتند خبري از آقاي رمضاني نبود. سرم را انداختم پائين و به آهستگي به ميان صف خزيدم. ناگهان سايه كسي رويم افتاد و انعكاس صداي ناظم با صداي ضربه پس گردني همراه شد. كره خر. الان چه وقت اومدنه! و يقه مرا گرفت و از صف بيرون كشيد. با ديدن ريخت و قيافه من يكه اي خورد و گفت: اين چه قيافه اين واسه خودت ساختي؟ بعد در حاليكه سعي مي كرد جلوي خنده اش را بگيرد ادامه داد: حمال مگر اينجا تئاتر خيمه شب بازيه كه اينطور لباس پوشيدي .إإإ اين چه جور سيبيله؟ چرا سيبيلاتو نصف كردي؟!!
بچه ها دور و برم را گرفته بودند و مي خنديدند. ناظم پرسيد: حمال چرا سيبيلاتو اين ريختي كردي؟ ساكت بودم و سرم را پائين انداخته بودم. آقاي رمضاني فرياد زد: مگه با تو نيستم. الاغ؟ و گوشم را پيچاند. درد سوزاننده اي از گوشم شروع شد و در كل بدنم پيچيد. با بدبختي در حاليكه از درد به خود مي پيچيدم گفتم: هيچي آقا نزنيد تروخدا مدل برباد رفته است.
آقا تو فيلم ديديم خوشمان اومد. ناظم گفت: كه مدل برباد رفته است يك برباد رفته اي نشونت بدم كه حظ كني تا ديگر هوس اين قرتي بازيا به سرت نزنه. سپس مبصر را فرستاد تا دسته تيغ را از دفتر بياورد بعد هم چشمتان روز بد نبيند، باقي سبيلهاي مرا بدون خيس كردن و همانطور خشك تراشيد سپس با چند اردنگي و پس گردني تكميلي مرا به كلاس فرستاد. پوست پشت لبم آتش گرفته بود و از چند جايش خون مي آمد و
 
سوزش پس گردني از طرف ديگر آزارم مي داد و خنده و مسخره بازي بچه ها اين درد و عذاب را بيشتر مي كرد  از همه بدتر اين مدت بدون سبيل چكار مي كردم!
 
******
 
نزديك به سه هفته طول كشيد تا سبيلهايم در بيايد. در طول اين مدت به هر كجا رفتم سرم را پائين مي انداختم تا سبيلهايم ديده نشوند. هر وقت كه يكي مي پرسيد: پس سبيلهايت كو؟ با خنده مي گفتم: هيچي سبيلهايم با باد رفته؟!
 
 
 

آذر 1381

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 21:26  توسط بایرامعلی  | 

 

قسم به سپیده دم وقسم به شبهای دهگانه  (سرود به لاله در خون خفته شروع میشود!) 

بار دیگر بهمن همیشه جاوید رسید.بهمن ٬ماه خون٬ماه پیروزی٬ ماه طلیعه آزادی و سپیده دم استقلال است. بهمن ماه هنگام ثمر دادن شکوفه های امید و گل زیبای آرزوست. بهمن یعنی رهایی از یوغ استبداد و بردگی.یعنی انتظار زیبای فردای روشن.                                          به مناسبت رسیدن این ایام مبارک و فرخنده این تارنوشت (وبلاگ)اقدام به برگزاری یکدوره مسابقه فرهنگی ٬هنری با موضوع شعر در  موسیقی ما مینماید. با شرکت در این مسابقه شادی  وحلاوت شرکت در جشنهای این ایام را دو صد چندان نمایید.

متن بالایی را ابتدا میخواستم ببرم پیش استاد خسرو شمشیر گران  (دوبلور و گوینده معروف اگر یادتان نیست گوینده نریشن سریال امام علی) تا با صدای زیبایش اثر آن را چند برابر کند ولی چون دسترسی به ایشان ندارم ٬فعلا خودتان زحمت بکشید موقع خواندن این متن صدایتان را کلفت کنید  و با حس بلرزانید تا  محراب جان خود استاد را پیدا کند. ما دیگر مطالبی که بدآموزی دارد نمینویسیم آقا! این هم یک مسابقه فرهنگی-هنری بر اساس اشعار موسیقی پاپ امروز ایران. تا ۲۲ بهمن فرصت شرکت دارید.پس بجنبید!!! غفلت موجب پشیمانیست! فقط بالا غیرتا اگر خواستید از سوالات آن جای دیگر استفاده کنید کپی رایت ما فراموش نشود. نه مثل مقالات خانم لوا که وبلاگچی های زرد به نام خودشان در وبلاگها میگذارند و دوقورت ونیم هم از ایشان طلبکارند که چرا اعتراض میکنی!!!خودتان بگویید ارزان حساب میکنیم!!

                                                           سوالاتها!!!!

 ۱-در آهنگ دمش گرم  آقای افشین  به چه نوع اجاره ای در این بیت از آهنگ اشاره میشود:          بااون یه ماچ آبدار   جوون شدم دوباره     کاش بده اون لبا رو     عمری به من اجاره                            الف) رهن کامل   ب)اجاره به شرط تملیک    ج) عمرا اجاره ندهد     د)قرارداد ۹۹ ساله

۲-در آهنگ ایران-ایران  آقای آرش  پای چه کسی در این بیت قرار است بیفتد؟                              تیم ملی فوتبالش     با بچه های باحالش      حال حریفو میگیریم   پاش بیفته٬واسه ایران میمیریم!!     الف) پای بچه های تیم ملی    ب)پای حریف  ج)پای ایران خانم    د)پای علی دایی                           

۳- در ترانه  دختر کابلی  آقای شهاب تیام  منظور از دختر در این بیت کیست؟                                   از اون بالا کفتر میایه      یک دانه دختر میایه                                                                                الف) دختری به نام کفتر    ب)انوشه انصاری!!   ج)کفتری که هنوز ازدواج نکرده      د)هیچکدام              

۴- در آهنگ عروس خلیج   خانم شیلا   منظور از عاشق سواری در این بیت چیست؟                                  سوار لنچ باری   میریم  عاشق سواری                                                                                       الف)نام نوعی قایق است                 ب)عاشق را مانند الاغ سوار شویم!     ج)نام نوعی بازی است                    د)نام محلی در آبادان است

۵-در ترانه نی نا نای  آقای کامرون کارتیو  منظور از نی نانای نی نانای در اینجا چیست؟                  دیدی شد   دیدی شد    نی نا نای نی نا نای      بازم بازم تو شدی عزیزم                                        الف)یعنی اوضاع سه شد ب)دختری به نام نینا نایی ج) قسمتی از موسیقیست د) از خوشحالی است

۶-در آهنگ خوشگلا باید برقصند  آقای اندی مخاطب این شعر کیست؟                                          نبینم که باز نشستی     منتظر چی هستی؟                                                                             الف)بازنشستگان وسالخوردگان  ب)تین ایجرها وافناچ(جمع فنچ)  ج)خوشگلان و زیبایان  د)آحاد  ملت!

۷-در آّهنگ حالم بده آقای بنیامین بهادری واحد درجه تب در این شعر چیست؟                              حالم بده حالم بده   امشب درجه تبم   روی هزارو سیصده                                                             الف)سانتیگراد  ب)فارنهایت  ج)کلوین  د)یک واحد تازه اختراع شده!

۸-در ترانه بنی  آقای سندی این مدت چه زمانی از سال  میباشد؟                                              الان دو ماه وهفت روزه که تو رو ندیدم     تو این شصت و هشت روز یه بارم  نخندیدم                          الف)اسفندو فروردین  ب)شهریور- مهر  ج)اردیبهشت-خرداد   د)مهر-آبان     

۹-در ترانه حنا آقای کامرون کارتیو   دیگه دیگه  در این شعر به چه معنی است؟                                صبر کن برویم  صبرکن برویم ما     دیگه دیگه کشتی منو    حنا حنا هی!                                          الف)تیکه تیکه   ب)زبانش میگیرد  ج)کم کم   د)معنی ندارد!                                     

۱۰)در آهنگ آغوش آقای شادمهر عقیلی  طرف در چه چیز کم میاورد؟                                            هر  کسی زد و رفت و شکست      یه روز یه جا کم میاره!                                                              الف)پول   ب)معرفت    ج)قدرت    د)جا     

۱۱- در آهنگ  حریق سبز  آقای ابی   زمان هر نیمه در این شعر چقدر است؟                                بگو بخوابند همه اهل دنیا       هنوز یه نیمه مونده از شب ما                                                         الف)۴۵دقیقه ب)بستگی به تصمیم داور دارد ج)بستگی به وقتهای تلف شده دارد د)فیفا اعلام نکرده!   

۱۲-در آهنگ باورم نمیشه آقای پویا   نوع بیماری در این شعر را مشخص فرمایید :              

        من و اینهمه خوشبختی محاله محاله     تو رو داشتن مثل خواب و خیاله٬خیاله                           الف)عدم اعتماد به نفس  ب)بدبینی     ج)توهم            د)شیزوفرنی 

۱۳-در آهنگ خیالی نیست آقای شادمهر عقیلی  کجای خواننده در این بیت بیشتر میسوزد؟           رفتی ونوشتی که از دوری تو ملالی نیست        رفتی با یکی دیگه دوست شدی هیچ خیالی نیست    الف)دلش    ب)دماغش  ج)ماتحتش!    د)هر سه مورد!

۱۴-در ترانه سفارشی آقای شهیاد   منظور از سفارشی در این بیت چیست؟                                   سفارشی عاشقتم سفارشی خاطرخواتم    سفارشی حتی تو خواب    مثل سایه باهاتم                  الف)پست سفارشی   ب)فامیل طرف سفارشی است  ج)اکسپرس دوقبضه د)قبلا بایدسفارش بدهید!

۱۵-در ترانه نمره بیست  آقایان کامران وهومن  نمره نهایی طرف در این بیت چند است؟                  کسی مثل تو بلد نیست    که بخواد یک باشه هم بیست                                                                       الف)۲۱    ب)دو تا  آس    ج)ده و نیم(معدل ۱و۲۰)           د)هیچکدام

                                                                   ارادتمند همیشگی:بایرامعلی!!

 

 

                                      

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 20:16  توسط بایرامعلی  |