تبليغاتX
بایرامعـلی تقدیم می کند:
طنز ونوستالژی
                                                           

بهاریه

 ۱- رفتیم عید دیدنی خانه یکی از اقوام .تلویزیون روشن است و برنامه نوروزی پخش میکند. هایده  پیش درآمد سه گاه میخواند: نوروزززز آمددد . هرم دلپذیر بخاری نفتی ارج به صورتم میزند. یک ظرف پر شکلات کام جلویم است٬از این شکلاتهای چهارگوش با عکس فنجان و نعلبکی و کاغذ طلایی. یواشکی مشتم را پر شکلات میکنم و در جیبم میریزم! صاحبخانه میبیند و لبخندی میزند. خجالت میکشم.موقع بیرون آمدن دوتا ده تومانی عیدی میگیرم از آنهایی که عکس پدر وپسر رویشان است که دارند به  دور دستها نگاه میکنند.

۲-روز اول عید است. انقلاب تازه پیروز شده. تلویزیون مبله خانه پدر بزرگ روشن است.از آنهایی که با چوب برایش قاب مثل کمد درست میکردند و میتوانستی درش را قفل کنی. انیمیشن مانندی درست کردند از پرواز چند پرستو و سرودی با شور و حرارت روی آن پخش میشود: هوا دلپذیر شد گل از خاک بردمید٬ پرستو ...... با شعری از کرامت الله دانشیان یار و همرزم خسروگلسرخی که تا مرگ با او ماند! راستی چرا هیجوقت یادی از او نمیشود؟

۳-   در بغل پدربزرگم در اتاقش نشسته ام. رادیو بزرگ و چوبی المپیا روشن است. آقاجون عاشق موسیقی آذری و رادیو باکو است. زینب خانلاراوا  تصنیف شادی در باره بهار و نوروز میخواند. رادیو لامپی به رنگ سبز فسفری دارد که وقتی به ایستگاه رادیویی میرسد  نور باریک آن پهن میشود. به نور سبز خیره میشوم فکر میکنم چقدر خوب بود قیافه خواننده همزمان با آهنگ از این نور سبز معلوم بود. سالها مانده است تا غولهای پرنده روپرت مرداک این آرزو را برآورده کنند. مادربزرگم وارد اتاق میشود و به پدربزرگم می توپد: الان سال تحویل میشود ٬بلند شو بچه رو بیار سر هفت سین!! آقاجون بلند میشود کتاب حافظ را برمیدارد و دستم را میگیرد و میرویم سر هفت سین. ایکاش میشد یکبار دیگرببینمشان.

۳- در زیرزمین خانه نشسته ایم. با ترس به سقف نگاه میکنیم. غرش توپهای ضدهوایی لحظه ای قطع نمیشود. هر از چند گاه لرزشی بم حاکی از آن است که بمبی در گوشه شهر منفجرشده. حس عجیبی است٬ مردد بین شادی و غم. شاد اینکه در این لاتاری مرگ قرعه به نام تو نبود و غم از اینکه میدانی در آن لحظه عده ای کشته شدند. فریدون فرح اندوز با صدایی لرزان از احساس ٬برنامه سال تحویل را از صدای آمریکا  اجرا میکند:ای گرداننده روزها و شبها٬حال ما را به بهترین حالها برگردان. سال تحویل میشود . هنوز وضعیت قرمز است.

۴-در دفتر پادگان هستم و دارم مجله فیلم میخوانم.  عاشق بهاریه های مجله فیلم هستم. حال هوای قشنگی دارد. اسمم به عنوان افسر نگهبان روز اول درآمده و سال تحویل خانه نیستم. در میزنند٬ رضایی سرباز تدارکات است.با لهجه غلیظ شمالی میگوید: سال تحویل شد جناب سروان. عید شما مبارک. بلند میشوم با او روبوسی میکنم. تنها آدمی است که آن حوالی میشود پیدا کرد.

۵- روز دوم عید است. روبه رویش نشستم و به چشمهایش نگاه میکنم٬ دلشوره عجیبی در آنها موج میزند. چند روز پیش دوست برادرم از آلمان زنگ زد. با بابا  کلی حرف زد. در مورد من پرسید..... به نظرت چی کار کنم؟ دوباره همان حسهای لعنتی٬ عدم اعتماد به نفس٬ترس از آینده٬ غد بازی الکی مردانه٬ نجیب بازی تهوع آور. به خودم نهیب میزنم٬ بگو الاغ٬ بگو. بگو دوستش داری٬ ازش خواهش کن بمونه٬ بگو..... و به جای همه اینها یک لبخند ابلهانه. مبارکه٬ ایشالا به سلامتی!  سال بعد وقتی برای تبریک عید از فرانکفورت زنگ زده بود برای گفتن اینها خیلی دیر شده بود.

۶-شب عید است. در هتل هما جمع شده ایم. سنت حسنه ای که چند سالی اجرا میشود. اینکه تمام دوستان شب سال نو جایی جمع شوند. خنده و شوخی و مراسم انتخاب مرد سال و زن سال و این حرفها. موبایل زنگ میزند. فرشاد است . ما فردا بعد سال تحویل میریم کلاردشت. شما هم میاین؟ تصویب میشود برویم. موقع بیرون آمدن عکسی به یادگار می اندازیم. آخرین باری بود که یکجا جمع شدیم.

۷- در کافی شاپ نزدیک خانه نشستم و زل زدم به غروب خورشید. اولین نوروز در غربت٬ سرکار بودم که سال تحویل شد. بعد زنگ زدم به خانه. مادرم بغض عجیبی دارد. مثل همیشه سعی میکنم با مسخره بازی و لودگی بخندانمش. بغضش ناگهان میترکد. دلم هری میریزد پایین. شب قبل آقا جون فوت کرده. راست میگویند شنیدن خبر بد از دور خیلی سخت است.یادم میافتتد وقتی برای خداحافظی پیشش رفته بودم ٬گریه کرد و گفت دیگر مرا نمیبیند. دستی به شانه ام میخورد. بیل یکی از مشتریان همیشگی کافی شاپ است. میگوید:happy nowruz  buddy به زور لبخندی میزنم و  تشکر میکنم.

نوروز تنها یک عوض شدن ساده سال نیست. نوروز برای ما یک حس است. یک عشق ٬ همان چیزی که بقول میرزاده عشقی :با شیر اندرون شود وبا جان بدر رود .مهم نیست کجا این کره خاکی زندگی میکنی یا چه کسی هستی٬ مهم اینست که نوروز برای تو چیزی است غیراز یک تغییر ساده عدد. مهم اینست که میتوانی این خطوط را بخوانی. اینست که سبز ٬سفید و سرخ برای تو مفهومی غیر از چند رنگ ساده دارد. مهم اینست که قلبت به عشق آن گربه زیبا که در گوشه ای از نقشه دنیا-  بیخیال از سال سخت و مصیبت باری که در پیش دارد -  خوابیده است. می تپد. مهم اینست که این تغییر را همزمان با خودت در همه جای طبیعت احساس میکنی.

 وقتی در غربت زندگی میکنی.مواقعی هست که آرزو میکنی - حتی شده برای دقایقی- در وطنت باشی.نوروز یکی از آن مواقع است. حس وحال روزهای پایانی اسفند و نوروز در ایران را هیچ جای دیگر نمیتوان یافت. نوروز به نوعی با تار وپود ما و تک تک یاخته های ما سرشته شده . یک حس سیال در رگهای ما.حسی است مانند نگاه کردن به ستونهای تخت جمشید٬ مانند رعشه ای که با شنیدن سرود ای ایران به آدم دست میدهد ٬مثل عشق٬ مثل بوی وطن٬ مانند حس بودن در آغوش مادر................

هر جای دنیا که هستید ٬ نوروزتان پیروز.  سال خوبی داشته باشید.

 

موسیقی:قطعه خاطره( در بیات اصفهان) از آلبوم شرق اندوه اثر استاد کیوان ساکت
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 11:32  توسط بایرامعلی  | 

 

size=3>                             

تابستان که رفته بودم ایران٬برادرم آهنگی برایم گذاشت به نام زوربای ملایری! از گروه کیوسک. آهنگی بود به سبک زوربای یونانی ساخته میکس تئودراکیس باشعری طنز درباره افراد تازه به دوران رسیده که تمامی دغدغه شان ماشین مدل بالا و قیافه آنچنانی و چشم و هم چشمی است-تابستونا مارماریس/زمستونا لب پیس(پیست) زندگی بقیه /اصلا برام مهم نیست- کار جالبی بود. چند ماه بعد محراب چند دیگر از کارهایشان رابرایم فرستاد . اکثرا به سبک راک بود با شعرهای انتقادی. این آهنگها را برای این خانم هم فرستادم. ولی از آنجا که همه اخبار را باید بعد مدتها و آخر از همه به گوشم برسد. فهمیدم این گروه مقیم کانادا هستند و در صدد ارائه آلبوم دوم وخیلی هم معروف!! مدتی بعدهم یکی دیگر از آهنگهایشان به نام ترانه را روی فیلم مستند راقه عمر خبرنگار BBCدرباره تهران شنیدم.

چیزی که در سبک آنها به چشم میخورد استفاده از سبک راک و اشعار انتقادی که بیشتر حالت طنز هستند و به نوعی زبان حال نسل جوان. البته اینگونه اشعار اجتماعی مدتها است در برخی آهنگهای گروه سندی و شاهکار بینش پژوه بیشتر در سبک هیپ هاپ و رپ استفاده میشود ولی این نخستین بار است که از سبک راک برای این آهنگها استفاده میشود. و برای همین نوعی نوآوری در موسیقی ایرن محسب میشود. کارهای آنها شباهت فراوانی به گروه موسیقیDire striets دارد از موسیقی راک و نحوه اجرا بگیر تا شعرهای آن .حتی خود آرش سبحانی خواننده و عضو اصلی گروه بی شباهت به جادوگر گیتار جنابمارک نافلر نیست!

آهنگهای آلبوم قبلی آنها به نام  آدم معمولی را از اینجا گوش کنید.

کلیپهای آنها هم بسیار متفاوت با کلیپهای رایج موسیقی ایران اعم از داخلی و لس آنجلسی است و نشان دهنده سلیقه و ذوق بالای کارگردان آن است مثل همین ویدیو که کل آن در یک پیکان مسافرکشی میگذرد!!

ویدیو کلیپ دیگری با نام تو کجایی؟ از آلبوم جدید آنها به نام Amor de la velocidadهم دراینجاهست. کار جالب و نویی است.

برایشان آرزوی موفقیت میکنم و منتظر کارهای جدیدشان هستم . از دوستان عزیز مقیم کانادا یا به قول بعضی ها! قطب نشین! اگر کسی می بیندشان مراتب ارادت و تشکر بنده را به ایشان ابلاغ فرمایید. البته لطفا!!

                                        ارادتمند همیشگی:بایرامعلی!! 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 18:42  توسط بایرامعلی  | 

سیصد برابر شونصد یا جیمز باند به قزوین میرود!!!

آنقدر این وبلاگ و آن وبلاگ صحبت فیلم ۳۰۰ شد و واکنشهای مختلف وبلاگها را دیدم که حسابی کنجکاو شدم و امروز بعدازظهر به دیدن این فیلم رفتم ! یک کار مزخرف و الکی بین کارتون و ماتریکس بازی و فیلمهای حماسی و تقلید گلادیاتور ریدلی اسکات. داستان بر اساس کتاب فرانک میلر نوشته شده و تا دلتان بخواهد دروغ و چاخان دارد٬ یونانیهای بافرهنگ و خوش قیافه کاری به کار کسی ندارند و مشغول خوردن نان و ماستشان هستند و اصلا به لیدی حمله نکردند و سارد  را آتش نزدند! بعد فرستادگان ایران که شبیه به این سیاه پوستان گنگهای خلاف کار آمریکا هستند می آیند وآنها را به بندگی خود فرا میخوانند بعد هم جناب لئونیداس قاطی میکند و با یک حرکت رزمی آنها را به چاه ویل می اندازد و صد البته چون یونانیها این کار را کردند اصلا اشکالی ندارد که سفیر یک مملکت را بکشی! بعد هم میروند به جنگ با یک میلیون نفر ایرانی که زمین و زمان را مثل مورچه پر کرده اند.  شواهد تاریخی نشان میدهد تا قبل از حمله ناپلئون به روسیه که حدود ۵۰۰ هزار فرانسوی را با خود برد ارتشی به این بزرگی تشکیل نشده بود و یک نفر آدم عاقل نیست که بگوید: بابا جان ٬ خورد و خوراک یک میلیون سرباز را چه جوری تامین میکردند؟ گیرم هر سرباز روزی ۱۰۰ گرم فقط آرد بعنوان غذا بخورد٬ آنوقت  لااقل باید روزی ۱۰۰ تن آرد مصرف این ارتش کرد!! آنهم با وضعیت لجستیک و پشتیبانی آنموقع!! لابد ده فروند هواپیمای c-130 فقط وظیفه آرد رسانی به ارتش خشایار شاه را به عهده داشتند!!! از طرف دیگر همین الان اگر بخواهی شش نفر ایرانی را ببری مسافرت یکی نمی آید یکی موقع رفتن منصرف میشود و دو نفر هم تو سفر دعوایشان میشود بعد یک میلیون و خورده ای ایرانی بروند تا یونان برای جنگ؟                             

 خود خشایارشاه هم یک موجود قد بلند دو جنسی عجیب غریب است که تا توانسته به خود خنزر پنزر و زنجیر آویزان کرده!و با آن قیافه فقط از تماشای صورقبیحه لذت میبرد!! بقیه ارتش ایران هم یا گونی دور سرشان پیچیده اند یا قیافه مسخ شده و عجیب مثل افراد خبیث فیلمهای ارباب حلقه ها و هری پاتر دارند.  این ۳۰۰ نفر هم که از کشته ها پشته میسارند و حسابی ارتش ایران را منتر خود میکنند (لامصبها هم خوش تیپند ٬هم خوش هیکل با خلقیات والای انسانی ضمن اینکه در بدترین شرایط جنگ دست از خوشمزگی و تیکه انداختن بر نمیدارند!از صبج تاشب هم میجنگند و خسته نمیشوند)

سرانجام آنها تا آخرین قطره خون میجنگند وشربت شهادت را سر میکشند و باعث میشوند کل یونان علیه خشایارشاه متحد شوند - در صورتیکه میدانیم  ارتش ایران از اسپارت عبور کرد و آتن را به  تلافی آتش زدن سارد توسط ارتش یونان آتش زد  و سالها بعد اسکندر به تلافی این کار تخت جمشید را آتش زد. که صد البته  به این مورد هم در فیلم ساخته اولیور استون اشاره نشد (تنها به گی بودن ایشان اشاره شد آنهم لابد به خاطر مد روز!!)

به نظر من  این فیلم آنقدر سطحی و بی اساس است که اصلا ارزش مطرح شدن ندارد. هرگونه برخورد و اعتراض به این فیلم باعث معروفیت و فروش بالای آن میشود (که آرزوی تهیه کنندگان فیلم هم همین است و یکی از قربانیان آن هم بنده هستم که پول دادم رفتم این مزخرف مصور را دیدم!!!)  بهترین روش برخورد با این موارد ساختن چیزی مانند همین فیلم است که سینمای ما متاسفانه سرمایه و امکانات لازم آن را ندارد و سازمانی مانند صدا و سیما که پول و امکاناتش را دارد به جای داستانهای خودمان از زندگی حضرت مریم و اصحاب کهف و جرجیس نبی فیلم میسازد (مثلا داستان مقاومت آریو برزن در مقابل سپاه اسکندر مقدونی داستانی است مانند این  و جان میدهد برای ساختن فیلم)  مسئولان هم شکر خدا کاری به این کارها ندارند٬ وقتی خودشان با دست خودشان آب میبندند به آرامگاه پدر ایران زمین ٬دیگر چه انتظاری دارید؟ میماند همین بمب گوگلی که به نظرم ایده خوبی است به شرط آنکه باعث معروفیت و برانگیخته شدن حس کنجکاوی مردم نشود!

 اینطور به نظر میرسد که کارخانه رویاسازی هالیوود بعد  از آلمانی ها٬ چینی ها ٬روسها و مریخی ها  بدمن های جدیدی یافته ٬ فیلمهای اخیر نشان میدهد این  آدم بده ها ایرانی ها هستند!  با اوضاع جاری هیچ بعید نیست  ماجرای بعدی جیمز باند در ایران اتفاق بیافتد و جناب دوصفر هفت برای مبارزه با عوامل اهریمنی محور شرارت به اصفهان و نطنز و بوشهر بیاید!!! فقط امیدوارم طی این ماموریت مجبور نشود به قزوین برود چون واقعا به مشکل برخواهد خورد !! شنیدم این جیمز باند جدید در این گونه امور سابقه قبلی هم دارد!!!!

                                                                ارادتمند همیشگی: بایرامعلی!!!

پ.ن . بمب گوگلی را از اینجا فعال کنید. پدرشونو در بیارید ٬پدر سوخته های هلنو فیلو !!!

                                                         

  این عکس یکی از اجداد بزرگوار ماست که رفته بود با یونانی ها بجنگه!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 20:35  توسط بایرامعلی  | 

  صبح های یکشنبه در نزدیکی خانه ما بازار مکاره ای برگزار میشود به نام   sunday's farmers market    یا یکشنبه بازار دهاقین . معمولا اگر بیکار باشم یا به علت الواتی شب قبل!!!مجبور نباشم تا ظهر بخوابم سری به این بازار میزنم . محیط با نشاط و سرزنده ای دارد . عجالتا تا بنده به رتق و فتق مطالب جدید و بویژه شماره مخصوص سال نو !! بپردازم ٬نگاهی به این عکسها بیاندازید:                                 

                                                                       

                   نمای عمومی از یکشنیه بازار دهاقین

                                                             

                   روغن زیتون و سیر ترشی به سبک رودبار!!                         

                                                             

                          گلهای لاله

                                                                   

  اول که دیدمش میخواستم برم لپ هاشو آب لمبو کنم!! ولی بابای عظیم الجثه شو دیدم و پشیمان شدم !! ولی حسرتش به دلم موند!!

                                                            

    خدا وکیلی! برگه زردآلو فروش به این وجاهت دیده بودید؟!!!!

                                                                       


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 11:36  توسط بایرامعلی  | 

یکی دو  روزی به علت گرفتاری نتوانستم به وبلاگ سر بزنم. وقتی آمدم دیدم شخص یا اشخاصی بسیار محترم با  استفاده از القاب و صفات که مخصوص خودشان و خانواده محترمشان است این جانب را مورد تفقد قرار دادند. حالا کجا وکی من به این افراد بسیار محترم هیزم تر فروختم به یاد نمی آورم!

با عرض معذرت از دوستان. علیرغم میل باطنی. نظرات پس از تایید نمایش داده میشود تا این افرادمحترم اینجا را هم مثل محیط خانوادگی خودشان عطرپاشی نفرمایند.

                                                                           ارادتمند همیشگی

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 23:55  توسط بایرامعلی  | 

  

کریستینا ماریا آ گیلرا متولد ۱۸دسامبر ۱۹۸۰ در استانت آیلند نیویورک است.پدرش نظامی و اصلیت اکوادوری دارد و مادرش معلم زبان اسپانیایی که اصل ونصب هلندی- فرانسوی-ایرلندی وآلمانی دارد!!!(احتمالا یک از دلایل خوشگلی بیش از اندازه این علیا مخدره همین معجون الملل!! بودنش باید باشد!) از بچگی وارد کار موسیقی شد بعدها با بریتنی اسپیرز در برنامه ای به نام میکی موس کلاب همکار بودند. سپس در کارتون مولان و فیلم مولن روژ آواز خواند . و همانطور که میدانید چند هفته قبل جایزه گرمی را بعنوان بهترین خواننده پاپ گرفت. صدمه( hurt) یکی از آهنگهای آلبوم سال ۲۰۰۶ او با نام بازگشت به اصول(back to basices) میباشد. این طور که معلوم است این خانم افتاده در شاهراه موفقیت و ترقی و چهارنعل میتازد!! البته ناگفته نماندیکی از دلایلش اینست که قادر متعال در آفرینش این بنده  سنگ تمام گذاشته از قیافه و صورت تا هیکل و صدایی ششدانگی که مکمل محسنات دیگر است به قول معروف آنکه خوبان دارند.....

 

این آهنگ یک balad عاشقانه است در مورد یار از کف رفته که دیگر باز نمیآید(اونی که رفت دیگه برنمیگرده....) لحن و شعر آهنگ بسیار غمگین است وآگر میبنید ترجمه آن زیادخنده دار نیست. شرمنده! به بزرگی خودتان ببخشید. باور کنید من زور خودم رو زدم ولی وقتی این سرکار علیه جمیله با آن قیافه آسمانی! و فرشته آسا با سوز دل میخواند و طلب مغفرت واستغفار میکند٬ اکوان دیو هم باشی دلت کباب میشود چه برسد به بنده که دلم از گنجشک هم کوچکتر است!!! ویدیو کلیپ دیگری از اجرای زنده این آهنگ قبلا در یوتیوب بود که من آنرا بیشتر ترجیح میدادم ولی سر دعوا دعواکشی یوتیوب با شرکت  وراکام آنرا برداشتند. اگر یوتیوبتان صافیده نیست اجرای زنده دیگری را اینجا تماشا کنید. واما ترجمه:

Seems like it was yesterday when I saw your face
You told me how proud you were, but I walked away
If only I knew what I know today
Ooh, ooh
پنداری همین دیروزا بود که من ریختتو دیدم. تو گفتی که چقدر از دیدن من حال کردی! ولی من پیچوندمت! ایکاش انوختا اندازه الانیم حالیم بود.    ای آمان  ای آمان!!!

I would hold you in my arms
I would take the pain away
Thank you for all you've done
Forgive all your mistakes
There's nothing I wouldn't do
To hear your voice again
Sometimes I wanna call you
But I know you won't be there
تو بغلم لهت میکردم٬دردو بلات میخورد تو سر من٬ دمت گرم برای همه چیز. شرمنده همه اشتب زدنهام حیف که کاری لز دستم بر نمیاد که صوتتو بشنفم! گاهی اوقات میخوام ندا بهت بدم بیای ولی میدونم که نو ریسپانسی

Ohh I'm sorry for blaming you
For everything I just couldn't do
And I've hurt myself by hurting you
  آخ! من شرمندتم سرت غر زدم٬ واسه همه غلطهای که کردم٬ من با ضد حال به تو حال خودمو گرفتم

it cSome days I feel broke inside but I won't admit
Sometimes I just wanna hide 'cause it's you I miss
And it's so hard to say goodbye
When omes to this, oooh

بعضی وختا . دلم تیکه تیکه میشه اما به روم نمیارم. گاهی خودمو خر میکنم که این تو نبودی که دلم براش قد ارزن شده. و چقدر مصیبته بگی بای بای! قصه به اینجا که میرسه.....ای داد و بیداد.

Would you tell me I was wrong?
Would you help me understand?
Are you looking down upon me?
Are you proud of who I am?

ایکاش میگفتی: غلط کردی! ایکاش حالیم میکردی. از اون بالا آمارمو داری؟ حال میکنی واسه خودم کسی شدم؟

There's nothing I wouldn't do
To have just one more chance
To look into your eyes
And see you looking back

کاری ازم برنمیاد. اگر فقط یک فرصت دیگه داشتم تا زل بزنم تو چشات و ببینم تو هم زل زدی به من.

Ohh I'm sorry for blaming you
For everything I just couldn't do
And I've hurt myself, ohh

من شرمندم سرت غر زدم. واسه همه غلطهای که کردم. من به خودم ضدحال زدم. ای داد و بیداد

If I had just one more day
I would tell you how much that I've missed you
Since you've been away
Ooh, it's dangerous
It's so out of line
To try and turn back time

اگر فقط یک روز دیگه فرصت داشتم. بهت میگفتم دلم برات شده قد یک میکروب!!  از اونموقع که ما رو دو در کردی ورفتی ! و چقدر این خطریه٬ این خارج محدوده اس که بخوای زمان رو برگردونی.

I'm sorry for blaming you
For everything I just couldn't do
And I've hurt myself by hurting you

من شرمندم که سرت غر زدم .واسه همه غلطهای که کردم. من با ضدحال به تو حال خودمو گرفتم!!

                                                                 ارادتمند همیشگی: بایرامعلی!!                                            

 

تقدیریه: لهذا از  سرکار علیه بانو مریم یغورت به جهت مشاورت و مماددت جهت انتصاب پرده سینماتوغراف فی هذا البلاغ نهایت امتنان میگردد. اجرها عندالله!

                                                                


 


 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 20:10  توسط بایرامعلی  | 




مراسم اسکار امسال هم به سلامتی و میمنت تمام شد. این جایزه گرچه ارزش هنری جوایزی مانند کن فرانسه و ونیز را ندارد ولی مهمترین رخداد سینمای محسوب شده و معروفیت جهانی و درآمد مالی را برای برندگانش تضمین میکند. از نتایج آن حتما با خبر هستید اما چند نکته:



برنده بهترین فیلم مستند را جناب ال گور معاون اسبق ریاست جمهوری آمریکا برد. واقعا حیف که آدمی با این تشخص و این سطح دانش رییس جمهور نشد! من احساس میکنم آمریکاییها از اینکه به جای این آدم به آن گاوچران احمق تگزاسی رای دادند حسابی وجدان درد گرفتند و میخواهند جبران کنند!!


مارتین اسکورسیزی هم بعد مدتها ناکامی بلاخره امشب به حقش رسید و فیلم departed ( از دست رفته- در گذشته- مرحوم ویا...) امشب چهارتا جایزه درو کرد.


پیتر اوتول آمده بود. لورنس افسانه ای چقدر پیر شده بود. دیگر از آن زیبایی خبری نبود . بازیگر معروف لورنس عربستان٬ چگونه میشود یک میلیون دلار را دزدید٬ شب ژنرالها٬شیر در زمستان وتازه چه خبر پوسی کت و.... امسال برای فیلم ونوس کاندید بود ولی موفق به بردن آن نشد. یاد صحنه ای از لورنس عربستان افتادم.انجا که اوتول با چشمهای آبی خوشرنگش به یک کبریت نیمسوز خیره شده و بعد این صحنه دیزالو میشود به صحنه طلوع خورشید در صحرا با موسیقی جادویی موریس ژار ( این است صحرا)


اما قسمتی که خیلی لذت بردم اسکار افتخاری انیو موریکونه آهنگساز شهیر ایتالیایی بود . موریکونه از آن آهنگسازهای است که موسیقیش همیشه در ذهن میماند و جاودانیست از خوب٬بد٬زشت و به خاطر یک مشت دلار و روزی روزگاری در غرب بگیر تا سینما پارادیزو و تسخیرناپذیران و روزی روزگاری در آمریکا و مالنا و کلی فیلم دیگر. به روی سن آمد و به زبان ایتالیایی صحبت کرد و یار قدیمی او در وسترنهای اسپاگتی٬ کلینت ایستوود حرفهایش را ترجمه کرد. امشب به آنهایی که ایتالیایی بلدند٬حسودیم شد. چقدر این زبان گرم و خوش آهنگ است .اینطور نیست اعلی حضرت حاج آقا ؟


موردی که میماند اینست که به خاطر این مراسم موسیقی متن سینما پارادیزو٬مخصوصا آن قطعه ای که با فلوت اجرا میشود٫ کرم مغزی شد و افتاد به مخم!!!خدا به دادم برسد تا صبح بیچاره شدم!!!!!


ارادتمند همیشگی: بایرامعلی!!


پی نوشت: دیشب ژورنالیست بازی من گل کرد و گفتم تا خبر از دهن نیافتاده گزارشش را بنویسم .برای همین در حالت خواب بیداری این مطلب را نوشتم و کلی از چیزهای جالب را از قلم انداختم. ولی این یکی دو مورد را هم نگویم دق میکنم!!!


سلین دیون آهنگ زیبایی از ساخته های انیو موریکونه با نام میدانستم دوستم داری را اجرا کرد.


وقتی نام مارتین اسکورسیزی اعلام شد.بنده خدا باور نمیکرد! گفت: میشود پاکت نامه را دوباره چک کنید!! یعد استیون اسپیلبرگ٬ فرانسیس فورد کاپولا و جورج لوکاس مشترکا اسکار اسکورسیزی را به او دادند . جالب بود چهار غول سینما روی سن بودند! این بود بقیه حرفهای من!!!




اینجا کداک تیاتر محل برگزاری مراسم اسکاره! اونی هم که پشت این آقاهه با تیشرت قرمز ایستاده بنده هستم!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 0:29  توسط بایرامعلی  | 

با توجه به پایان رسیدن زمان شرکت در مسابقه بزرگ فرهنگی وهنری و استقبال باشکوه و غیرقابل پیشبینی ٬ مراسم قرعه کشی این مسابقات شب گذشته با حضور جمعی انبوه  از دوستداران و ملت بیدار و همیشه در صحنه در ساختمان مرکزی این تارنوشت!! برگزار گردید. شدت ازدحام به قدری بود که عده زیادی از مردم هنر دوست  در بیرون مانده وقادر به آمدن داخل ساختمان نشدند. از حضاری که در این مناسبت فرخنده شرکت کرده بودند میتوان به هنرمند ورزشکار و مردمی(البته بعد جواد یساری!!)    جناب  فرماندار  آرنولد شوارتزینگر که با چوبدستی  و پای  قلم شده به  مراسم آمده بود و سرکار خانم قندیه برنجیان ( کاندولیزا رایس) اشاره کرد. که هر یک با سخنرانی کوتاهی به ادامه این قبیل اقدامات و فعالیتهای فرهنگی به خصوص برای مناسبتهای ویژه ای مانند ایام مبارکه دهه فجر تایید کردند!

    خانم برنجیان

بعد اتمام سخنرانی مدعوین مراسم قرعه کشی انجام شد و سرکار خانم شانه بسر به عنوان برنده این دوره اعلام گردیدند. جایزه ارزنده ایشان یکعدد ساعت مچی با آرم وبلاگ بایرامعلی میباشد که از ایشان درخواست میشود در یکی از روزهای هفته با دردست داشتن شناسنامه و دفترچه بسیچ به دفتر مرکزی این وبلاگ مراجعه و جایزه خودشان را دریافت کنند . حضار پس از پذیرایی مفصل با شیرینی زبان و شربت آبلیمو محل را ترک و مراسم باشکوه به پایان رسید!!

                                          دفتر مرکزی خبر وبلاگبایرامعلی و سرویسش  ـ( دم خروس!!)

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 20:24  توسط بایرامعلی  |