Nokhodchi code
داشتم در کتابخانه شهر ول میگشتم که رسیدم به ترجمه فارسی کتاب راز داوینچی ترجمه حسین شهرابی و سمیه گنجی.حال چطور به آنجا رسیده بود خدا میداند. کتاب را گرفتم و آمدم خانه و از آنجا که کلی کار واجب دیگر داشتم ٬نشستم کتاب را خواندم!! ترجمه بسیار خوبی داشت با کلی توضیحات اضافه. فیلمش را قبلا سه بار دبده بودم ولی خیلی از چیزها رانفهمیده بودم.کتاب را که خواندم تازه متوجه آنها شدم ( یک چیز تو مایه داستان ابوعلی سینا و کتاب مابعدالطبیعه ارسطو و اغراض مابعدالطبیعه فارابی و این حرفها!!) حتما میدانید٬ داستان روایات جدیدی از زندگی مسیح و مریم مجدلیه است( اصولا من از وقتی که مونیکا بلوچی ستاره ایتالیایی در فیلم مصائب مسیح نقش مریم مجدلیه را بازی کرد به این شخصیت تاریخی خیلی علاقه مند شدم!!!) صرفنظر از راست یا دروغ بودن ماجرا٬ این داستان نشان میدهد که چگونه مذهب که در اصل برای رساندن بشر به حقیقت آمده ٬ چگونه مورد سواستفاده قرار میگیرد و باعث میشود بزرگترین حقیقتها کتمان گردد. درواقع ........ مثل اینکه من زیادی منبر رفتم! هیچی بابا!! خودتان کتاب را بخوانید!!
ocean's 12+1
اوشن سیزده مفهوم واقعی یک فیلم تجاری خوش ساخت است. با کلی از ستاره ها و ژیگول مردانی!! که هر کدام میتوانند برای یک فیلم وزنه باشند. از آل پاچینو کبیر بگیر تا جناب جورج کلونی و براد پیت و مت دیمن و اندی گارسیا و..... داستان فیلم هم مطابق معمول در لاس وگاس است و هتلها و کازینو های شهر گناه و مناسبات پشت پرده این حرفه. کارگردان فیلم استیون سودربرگ است که سال پیش فیلم زیبا بابل را بر پرده داشت. فیلم پر است از نکته ها و تکه های کلامی ظریف از شوخی با دیالوگهای فیلم پدرخوانده و شو اپرا گرفته تا تم لارا فیلم دکترژیواگو و .... در صحنه آخر در فرودگاه راستی(پیت) به اوشن(کلونی) میگوید: دفعه دیگه کمی خودتو لاغر کن(اشاره به فیلم سیریانا که کلونی به خاطر آن خود را چاق کرده بود) و کلونی هم در عوض به برادپیت میگوید: تو هم برو چندتایی بچه دار شو(اشاره به بچه های او و آنجلینا جولی) و نکته آخر اینکه با عرض احترام خدمت جناب کلونی و پیت و البته طرفداران پروپاقرص ایشان٬ میبینیم که هنوز دود از کنده بلند میشود و بازی در صحنه های که آل پاچینو در آن است یک سروگردن بالاتر از سایر قسمتها است. شیطان هیچوقت پیر نمیشود! دیالوگ به یاد ماندنی: تو عصر دیجیتال شماها دارید آنالوگ بازی میکنید!!
La Illusion Grande
یکی از دوستان اخیرا رسما به شمار رعیتهای عموسام پیوسته و پاسپورت آبی را هم گرفته. برای همین مدتها بود دنبال فرصت میگشتیم تا یقه اش را بگیریم و سرش خراب شویم!! تا آنکه هفته پیش موفق شدیم و او را کشان کشان به یک رستوران حسابی بردیم تا به ما سور بدهد!در آنجا من که حسابی حس خود نمکدان بینی ام! گل کرده بود با یکی دیگر از دوستان شروع کردیم به سربه سر گذاشتن با میزبان و انواع شعارهای خلقی و ضد امپریالیستی را دادن. از یانکی برو گمشو گرفته تا سرود ملی میهنی آمریکا ننگ به نیرنگ تو!!
یکی از گارسونها٬دختر قد بلند بلوندی بود با چشمهای سبز درشت. چندباری برگشت و لبخند اغواگرانه ای تحویل من داد. اولش فکر کردم باز از این توهمات و تخیلاتی است که گهگاه گریبان آدم را میگیرد. ولی وقتی تکرار شد و دوستان هم متوجه شدند٬ دیدم انگار نه٬ عمدی است! خوب ٬ ما هم در جواب چند لبخند ملیح تحویل ایشان دادیم! وقتی به سر میز ما آمد اول آمد سراغ من .ولی وقتی شروع کرد به حرف زدن بهتم برد! صدایش از صدای مش صادق سبزی فروش محله مان هم یک پرده بمتر بود!! بعد کاشف به عمل آمد یکی از برادران زحمتکش است که خود را به این هیات زیبا و قامت فریبا! در اورده!
حالا نوبت جناب میزبان بود که تلافی خوشمزه بازیهای من را دربیاورد!!!
ارادتمند همیشگی: بایرامعلی!!
خدا بگویم چکار کند این مسئول موسیقی رادیو فردا را!! روزی پنجاه بار این آهنگ را پخش کرد و تکرار کرد تا آن را کرم مغزی کرد وانداخت به مخ ما! بعد که فکرش راحت شد یا به قول لرها:آتیش قینش فرو هشت!! بیخیال آهنگ شد و دیگر پخشش نکرد! بازهم خدا پدر و مادر این یوتیوب را بیامرزد که این مواقع به داد آدم میرسد.

آهنگ پیراهن مشکی یا la camisa negra * از آهنگهای بسیار معروف خواننده و آهنگساز کلمبیایی خوانز (یا به قول مکزیکی ها :هوانز) میباشد. او در سال ۲۰۰۰ موفق شد برای اولین آلبومی که بعد از جدا شدن از گروه هوی متال اکیموسیس ارائه داد سه جایزه گرمی لاتین را ببرد. آهنگ پیراهن مشکی از سومین آلبوم او با نام Mi sangre (خون من)در سال ۲۰۰۵ میباشد. این اهنگ با استقبال فراوانی در دنیای لاتین روبرو شدو مدتها در رتبه اول موسیقی کشورهای اسپانیایی زبان آمریکا جنوبی و مرکزی بود. در ایتالیا این آهنگ تبدیل به آهنگ محبوب گروه های نئوفاشیست شد(لباس رسمی فاشیستها مشکی رنگ است) وقتی این آهنگ در کلوپهای شبانه پخش میشد آنها دست راست خود را به علامت سلام فاشیستی بالا میبردند وتا آخر آهنگ به این حالت باقی میماندند٬ برای همین چند حزب چپ گرا آنرا تحریم کردند. هرچند خود خوانز بعدها هرگونه ارتباط این آهنگ را با فاشیستها تکذیب کرد. این آهنگ یکبار هم به هنگام قرعه کشی جام جهانی ۲۰۰۶ آلمان توسط او اجرا شد.
درباره نماهنگ: در این نماهنگ یا نمآوا! میبنید که خود خوانز یک استاد پیر را به همراه دو دلبر مربوطه با یک ماشین استیشن به محل می آورد . سپس این مطرب پیر که عجب ساز و نوایی دارد! شروع به نواختن گیتار میکند و موج انفجار گیتار او همه را میگرد از دو دلبر مه پیکری که در یمین و یسار او به طریقه ریزه ریزه قر میریزه!!مشغول اجرای حرکات موزون هستند گرفته تا بقال سرکوچه٬ پسری که مشغول زدن مخ دختر همسایه است! ٬عابری که از عرض خیابان رد میشود٬ سلمانی محل٬یک کدبانو در حال آشپزی٬چند نفر اهل محل٬ بچه های پیاله فروشی سرگذر!٬برو بچز پمپ بنزین سرخیابان و...... و همه با ساز این استاد میرقصند البته تنها اشکال کار اینست که این موج انفجار زمان را متوقف کرده و حرکات می افتد به یک لوپ بی انتها وتکراری . همه مشغول رقص و پایکوبی هستند جز خود جناب خوانز که بس که مصیبت زده است رقص از یادش رفته! فقط نمیدانم با همه این اوصاف و تکرار چرا خودش مشکی نپوشیده؟ موج آهنگ در انتها برمیگردد و همه را با خود جارو میکند. ساز ما را با خود خواهد برد. یوتیوب صافیدگان عزیز اینجا را هم امتحان کنید.
شعر: شعر آهنگ در باره عاشق مفلوکی است که در غم از دست دادن یار سیاهپوش شده! در اینجا برعکس آهنگ پیراهن مشکی رضا صادقی( که میگوید: پیرهن مشکی من از غم نیست) پیراهن مشکی را به نشانه ماتم و عزا پوشیده و عزادار عشق از دست رفته میباشد. ترجیع بند آهنگ یعنی جمله Tengo la camisa negra یعنی: من پیراهن مشکی دارم. چند بیت اول آهنگ هم از قرار زیر است:
من پیراهن مشکی دارم/امروز حس عشقولانه من ماتمزده است/امروز وجود من داره زجر میکشه/و همش به خاطر جادو و جنبل توست/ امروز دوزاریم افتاد که تو دوستم نداری/ واینه که از همه چیز بیشتر آزارم میده/ و واسه همینه پیراهن مشکی دارم/ و عذابی که داره زجرم میده.
اما برای ترجمه و تفسیر همه آهنگ این دفعه بنده را عفو کنید. من اسپانیایی بلد نیستم. این چند تا خط رو هم بابدبختی ترجمه کردم که شرمنده دوستان نشوم. برای بقیه اش احتمالا باید دست به دامن اهل فن بشویم. سینیوریتا ماریا یغورت !!!! دوند استاس باباجان؟!!!!
ارادتمند همیشگی:بایرامعلی!!
* la camisa همان القمیس است که مانند بسیاری واژه های دیگر از عربی وارد اسپانیایی شده! میبینید که فقط فارسی نیست که توسط این زبان مورد عنایت قرار گرفته!!!!!
امروز پس از مدتی دوری از تفسیر آهنگ٬ برمیگردیم به ادامه کار تفسیر الترانات و برای همین کاری از دو برادر هنرمند موسیقی ایران یعنی کامران و هومن جعفری انتخاب کردیم. این دو برادر از خوارجین گروه باستانی و ماقبل تاریخ بلاک کتز است که اعضای آن به جز عضو اصلی هر شش ماه یک بار تغییر میکنندو به تبع آن این دو برادر هم پس از مدتی کار و فعالیت از آن خارج شدند. اخوان جعفری!! پس از مدتی شروع به فعالیت مستقل میکنند و آلبوم بیست اولین کار آنهاست. این برو بچز سابق محله گیشا تهران و فعلی وودلند هیلز لس آنجلس ( این اطلاعات در راستای زردگرایی این وبلاگ ارائه میشود!!!) هم اکنون مشغول کار بر روی آلبوم بعدی خود هستند. آلبوم بیست ٬ ده ترانه دارد که اکثر آنها دارای یک استراتزی و سیره مشخص هستند مثلا:۱-من تورو میخوام( در باب استغنا از غیر حبیب!) ۲-منو ببخش (در باب استغفار) ۳-اون با من(در باب پشتیبانی و ساپورت!) ۴-اگر عشق من تو نیستی(اندر باب طلب ذات دوست) ۵-بیست (در باب حمد و ستایش) ۶-فدای سرت( ایثار و از خودگذشتگی) ۷-اونی که میخواستم (در جستجو حقیقت) با تشکر از شما(حمد و شکر ). برای امروز به آهنگ اون با من از این اخوین هنرمند میپردازیم. این آهنگ تقدیم میشود به سرکار خانم آذر که مدتها قبل آنرا با تفسیر یک شعر فولکور قدیمی درخواست کرده بودند وچون سوادمان به تفسیر آن شعر نرسید این آهنگ را برایشان تفسیر کردیم!!!
آهنگ اون با من در واقع به نوعی گفتگوی تمدنها میپردازد. در اینجا طرفین گفتگو یک پسر ایرانی و یک دوشیزه خانم هیسپنیک هستند و این پسر ایرانی که زبان اسپانیایی بلد نیست و تنها واژه ای که از این زبان بلد است سینیوریتا میباشد میخواهد هر طور شده اطمینان این دختر را جلب کند و نگرانی های او را برطرف کند! و بار مسئولیت همه امور و پشتیبانی را بر دوش میگیرد. به شعر توجه فرمایید:
Attenition/Now this right here,has to be heard, maximum volume!/that's right!/al'right?/uh!oh yeah?comeon!/everybody dance!/that's a kinda agirl!oh /everybody dance!alr'right/shake it one more time!/al'right?/that's kinda girl!/come on come on
آهنگ با کلمه توجه! شروع میشود و به دنبال آن چند توصیه مهم برای گوش کردن این آهنگ با حداکثر صدا ٬ دعوت آحاد مردم برای اجرا حرکات موزون٬ و این که آن یک بار دیگر جنبانده!! شود.( البته دقیقا معلوم نیست چه چیز باید یک باردیگر جنبانده شود و این ضمیر it به چه چیز ارجاع داده میشود!) لازم به توضیح است صدای لطیفی که شنیده میشود و شباهت زیادی به صدای جناب شاگی خواننده معروف ترانه ای بانوی لوند دارد٬در نقش وجدان و ضمیر ناخودآگاه کار میکند و جایی از شعر میگوید: این از اون دخترها ست ها (حواست جمع باشه!!) سینیوریتا/نترس از عاشق شدن بیا٬اون با من/سینیوریتا دلت رو بسپار به من بیا٬اون با من/ سینیوریتا نترس از عاشق شدن بیا٬اون با من/ سینیوریتا بیا تو لیلی بشو مجنون با من/ خواننده در این جا با مورد خطاب قرار دادن این خانم قصد دادن اطمینان و ریختن ترس او از مقوله عشق و عاشقی با یک فرد غیر همزبان را دارد و با بیان کردن داستان اساطیری لیلی و مجنون میخواهد او را کاملا خاطر جمع نماید. و کلیه مسئولیت و عوارض جانبی این کار را عهده دار شده و ضمانت مینماید. /میترسی قلبتو بشکنم من/یه روز ازت دل بکنم من/ میترسی تو راه عاشقی/ زیر قرارهام بزنم من/ فکر میکنی منم یه بیوفام/عاشقی رو میذارم زیر پام/فکر میکنی منم یه روز برم/شب تا سحر بشی منتظرم/سینیوریتا........... خواننده در این قسمت به دغدغه های فکری و نگرانیهای این خانم میپردازد و با آگاهی دادن به او که تمامی این مسائل و نگرانیها را میفهمد و درک میکند سعی در برطرف کردن آنها دارد و مجددا همه چیز را عهده دار میشود!! / با من باشی غم نداری/ با من باشی چیزی کم نداری/ با من باشی٬ زمین و آسمون /حسودیشون میشه به عشقمون خواننده در این قسمت با مطرح کردن مزایا و محسنات بودن با او و اینکه چه فایده عظیمی در بودن با او نصیب این خانم میشود باز او را تشویق میکند /با من باشی میریم یه جای دور/تا خود خورشید تو قصر نور/ با من باشی میبنی سرنوشت/من و تورو میبره تا بهشت/ اینجا به بعد دیگر طرف برای رسیدن به مقصود شروع میکند به چاخان کردن! بابا درست است میگویند دروغ کنتور نداره اما نه دیگر اینقدر!! ناسا هم اینطوری ادعا نمیکند که برود داخل کره خورشید و احداث قصر بکند ولی ایشان برای رسیدن به مقصود از گفتن هیچ چیز ابا ندارد و وعده سرخرمن میدهد!
every time I get next to you/Iwanna make you feel the way that I do/baby If you only knew/How I love you,I need you I'm never gonna let you go
پس از تمام شدن وعده ها و قول پشتیبانی به زبان شیرین فارسی او مجددا از احساسات لطیف خودش نسبت به این سینیوریتا به زبان انگلیسی دادسخن سر میدهد.و از دلتنگیهایش میگوید.
but you think that it's all lie(lie)/thatI would hurt you and make you cry(say what?)/do'tyou know that just ain'tme?/cause Ilove you,Ineed you and I'm never gonna let you go
و مجددا صحبت نگرانیهای این دوشیزه خانم و این که میترسد همه اینها دروغ باشد و اذیت بشود و گریه کند و آخرین ضمانتها و قولها و.......
درباره نماهنگ: این نماهنگ که در استودیو فیلمبرداری شده داستان خاصی ندارد. رنگهای مورد استفاده در آن سیاه و سفید میباشد که نشانگر کنتراست بالا و تضاد طرفین با هم است!!! کلیپ با رقص یک عدد سینیوریتا بونیتا جلوی پنکه شروع میشود که مشغول زلف بر باد دادن جهت کندن بنیاد از بیخ و بن میباشد. البته در صحنه های بعدی آنها تبدیل به چند سینیوریتا بونیتا شده و چند آقای رقصنده هم به آنها اضافه میشود ( همگی با لباسهای سیاه یا سفید) و البته اخوان جعفری هم پا به پا آنها مشغول ترقص هستند . سبک حرکات موزون هم کاملا برداشتی از سبک برادر خیر و مسجد ساز!! جناب مایکل جکسون میباشد . اجرای آهنگ در سی ثانیه پایانی آهنگ به سبک هیئتی دست جمعی و توسط کلیه افراد حاضر انجام میگیرد.
ارادتمند همیشگی:بایرامعلی!!
ای بابا دوباره بازی وبلاگی! به قول این عالیجناب باید کم کم به فکر یک شهربازی برای وبلاگستان باشیم!! خوب امریه سرکار خانم لوا است و سرپیچی از آن عواقب سهمگینی دارد! پس سعی میکنم به طرز صادقانه! به آن جواب بدهم٬ به غیر از پدر ومادر که تاثیر آنها انکار ناپذیر و گفتنش کلیشه ای است. اینها به ذهنم میایند.
۱- دوتا از دایی جانهایمان. دایی دومی که ادم اهل هنر و خطاطی و نقاشی بود(یعنی هست) و همو او بود! که بنده را با عالم موسیقی و سینما آشنا کرد و با دستبرد و فضولی در آرشیو غنی موسیقی و فیلم ایشان فهمیدم در دنیا به غیر از موسیقی خال توری و فیلمهای دوریالی تلویزیون آثار دیگری هم پیدا میشوند. و دایی آخریمان که با استعداد و توانایی شگفت انگیز در امور طنز و تقلید رفتار و طرز گفتار مردم من را با عالم خنده و شوخی اشنا کرد. و این یک جو استعداد طنز(اگر داشته باشم) از ایشان ارث رسیده است.
۲- فهرست بلند بالایی از نویسنده ها ٬آهنگسازها ٬کارگردانها ٬چندتا که همینطور به ذهنم میاید عبارتند از: محمدعلی جمالزاده و هوشنگ مرادی کرمانی و صد البته ایرج پزشکزاد که خواندن کتابهای آنها من را به فکر نوشتن انداخت٬ قصه های مجید را که خواندم به سرم افتاد منهم داستان بنویسم که تفاوت از سرا تا ثریا بود وهست. در کارگردانهای سینما دیوید لین کبیر با پل رودخانه کوای و لورنس عربستان و دکترژیواگو که فیلمهایش را بارهای بار دیدم و با آنها زندگی کردم. و سرجیولئونه و فوردکاپولا و جان فورد و جوزپه تورناتوره . در آهنگسازها موریس ژار و انیوموریکونه برای موسیقی متن هایی که برای این کارگردانها ساختند .در کارگردانهای ایرانی علی حاتمی که این مرض لعنتی غم گذشته و نوستول بازی!! را به جانم انداخت از طوقی و سلطان صاحبقران و سوته دلانش بگیر تا کمال الملک و مادریادم میاید اولین نواری که خودم خریدم نوار موسیقی متن و دیالوگهای فیلم کمال الملک بود که از حفظ بودم٬ آن نوار را هنوز دارم ٬ فیلمهای مسعود کیمیایی بویژه فیلمهای قبل انقلابش و البته در موسیقی پینک فلوید با همه کارهایش . و این قصه ادامه دارد..........
۳- ل اولین کسی بود که با او وارد رابطه عاطفی جدی و عشقولانه! شدم. قبل از آن و حتی تا حدی بعد آن مثل آن تکرار نشد. ولی بدجور با من بازی کرد. الان که فکر میکنم به نظرم خیلی ابلهانه میاید ولی آنموقع اینطور نبود .بعد یک موقع به خودم آمدم دیدم شده ام یک پل ارتباطی و بازیچه . طرف مقابل هم کسی نبود به جز صمیمی ترین دوستم٬ کسی که همیشه با هم بودیم و از برادر به من نزدیکتر. اصلا بگذریم٬داستان مفصلش باشد برای یک دفعه دیگر . بعد یک ماه که از کما و دوره نقاهت بیرون آمدم افتادم به فکر کردن و فکر کردن . آدم در این مواقع به این نتیجه میرسد که باید یک کاری بکند در صورتیکه بهترین کار در این مواقع اینست که اصلا کاری انجام ندهی! بعد به این نتیجه رسیدم باید از ایران بروم! به این مورد تا آنموقع به طور جدی فکر نکرده بودم ٬مثلا میخواستم کاری کنم یا به سبک فیلمهای فارسی انتقام بگیرم. حالا با این جریان چه ربطی داشت خودم هم نمیدانم. ولی فکر کردن و تصمیم جدی آنروز شروع شد و منتهی شد به یکی از بزرگترین تغییرات عمرم.
۴- یکی دیگر هم هست که چند تاثیر بزرگ و مهم در زندگی من گذاشته. میدانم اینجا را میخواند پس اسمش را نمینویسم!
و اما من توپ را شوت میکنم به زمین این دوستان: هدهد بانو و یغورت بانو و جناب دایی جان و جتاب کامران خان و مهتاب بانو و همچنین مخمل بانو و فرهود خان و ... مثل اینکه زیاد شد!!!
خوب میریم که داشته باشیم!!!۱
هفته پیش مهمان داشتم. یکی از بستگان سببی دایجانمان که سالی چند روز برای تفرج میایند ینگه دنیا٫ حالا بگذریم که کلی اقوام درجه یک . دو اینطرفها دارند و ماشالله پولشان از پارو بالا میرود و همیشه صحبت میلیارد میکنند ولی جای اینهمه هتل و خانه فامیل ٬کلبه دو وجب و چهار انگشتی بنده را مفتخر نمودند. یک وقت فکر نکنید از مهمان بدم میاید!خداییش هیچ چیز اینجا به اندازه یک میهمان ایرانی مزه نمی دهد که عصر بیایی و بساط چای و تنقلات را برپا کنی و تا نیمه شب بشینی و فک بزنی!!
مشکل اساس بنده یک موجود شش ساله بود به نام فرید با قدرت ویرانگری حداقل هشت ریشتر!! یک موجود باور نکردنی که کارهایش سخت من را به یاد شخصیت کارتونی هیولا تاسمانی می انداخت. از در و دیوار بالا میرفت ٬میشکست ٬ پخش پلا میکرد و پدر و مادرش هم دائما قربان صدقه دست و پای بلوری فرزندشان میرفتند. اگر هم بر وجه مثال حرفی به او میگفتی و اعتراضی میکردی. با زیباترین واژه ها که فحشهای مسافرکشان میدان شوش پیش آنها راز و نیاز عاشقانه است مورد عتاب قرار میگرفتی!! همان روز اول دوتا از سی دی های که خیلی دوستشان داشتم٬ یک هواپیما مدل که متعلق به همخانه ما بودو کلی آنرا سفارش کرده بود٬ دولیوان و یک بشقاب٬دسته صندلی٬جای حوله روی دیوار را شکست و راهی سطل زباله کرد. و این دو سه روز اعصابی از بنده صفا دادند که خدا نصیب هیچکس نکند. من نمیدانم چرا میگویند تنبیه برای بچه خوب نیست و مضر است و.... خدایی گاهی هیچ چیز به اندازه یک پس گردنی یا اردنگی مثمر ثمر و مفیدواقع نمیشود!! (خانم دکتر که اینورها نیست!!) حقیقتش از شما چه پنهان چندباری هم سعی کردم دور از چشم پدر ومادرش یک جا گیرش بیاندازم و از این روشهای تربیت تکمیلی استفاده کنم ولی باهوش تر از این حرفها بودو دم به تله نمیداد! دردسرتان ندهم الان که چند روزی است رفته هنوز پس لرزه ها تمام نشده ٬پریشب خواب خواب بودم که چیزی به پهلویم فرو رفت و خواب را زهرمارم کردم وفتی نصف شب کورمال کورمال گشتم یک سرباز پلاستیکی جنگهای انفصال را دیدم که سرنیزه اش را با خشم به طرف من قراول رفته و از باقیمانده وسایل جانور تاسمانی بود. حالا تو رختخواب من چه میکرد خودم هم نمیدانم!!!۱
(به قول گربه کلونداک!) قیمه قیمه ات میکنم فرید!!!
ارادتمند همیشگی: بایرامعلی زلزله زده!!!
پی نوشت: دیشب با چند تن از دوستان تا دیروقت بیرون بودیم. دیر خوابیدم و صبح زود بلند شدم٬ مثل اینکه دارم پیر میشوم! چون مثل قدیم طاقت شب بیداری را ندارم وکل روز سرم زق زق میکرد!! به قول معروف:
شب هنگ اوت نیارزد به بامداد هنگ اور !!!!