یوهان برامس از آهنگسازان مشهور سبک رمانتیسم قرن نوزدهم است. این آهنگساز آلمانی در بیشتر کارهایش از موسیقی محلی (فولکلور) استفاده کرده ٬ بطوریکه تنها ۱۴۴ قطعه از آنها با الهام از موسیقی محلی آلمان ساخته و تنظیم شده. رقصهای مجار نام ۲۱ قطعه دیگر از کارهای برامس است که بر اساس موسیقی فولکلور مجارستان که در آن روزگار جزئی از امپراتوری اتریش بود ساخته شده. معروفترین رقص مجار همین شماره ۵ آن است که بوسیله ارکستر مشهور paul mauriat اجرا میشود بماند که خیلی از طرفداران متعصب موسیقی کلاسیک معتقدند این طرز اجرای مدرن یا به قول خودمان جاز موسیقی کلاسیک نوعی باج دادن به عوام است و باعث میشود تن اساتید موسیقی کلاسیک در قبر از هشت تا ده ریشتر بلرزد!!!! به هر حال خوبی این گونه اجراها اینست که جذاب است و حوصله بر نیست. اینهم اجرای این قطعه توسط یهودی منوهین ویلن نواز مشهور و اینجا اجرای آن توسط ریچارد کلایدرمن. ناگفته نماند این قطعه دو اجرا با تار هم دارد یکی توسط رامیز قلی آف تار نواز برجسته آذربایجانی و یکی هم توسط کیوان ساکت در آلبوم دیدار شزق وغرب .
و اما به یاد ماندنی ترین استفاده این موسیقی در سینما برمیگردد به فیلم خاطره انگیز دیکتاتور بزرگ به کارگردانی و بازی چارلی چاپلین که اولین فیلم تمام ناطق او نیز می باشد و هجویه ای است بر هیتلر و رژیم نازی آلمان . در سکانس مربوطه ٬چارلی که نقش یک آرایشگر یهودی را بازی میکند مشغول اصلاح یک مشتری است که رادیو شروع به پخش این قطعه میکند و چارلی هماهنگ با این موسیقی صورت مشتری بخت برگشته را اصلاح می کند٬ خودتان از اینجا ببینید.
ارادتمند همیشگی:بایرامعلی!!

این تابلو راهنما را در یکی از ولگردی های اخیرم در تهران کشف کردم. همانطور که مشاهده میفرمایید تابلو کمی تا قسمتی مشکوف! و بویناک به نظر میرسد. حقیر من باب دلسوزی به مسئولین محترم در ادرار ناجا!! ( اداره راهنمایی رانندگی نیروی انتظامی) و همچنین تر شهر!! (ترافیک شهرداری تهران) پیشنهاد میکنم چهت ساخت تابلو از افراد مومن و متعهد استفاده شود تا با ساخت اینگونه تابلوهای تابلو!! آب در بوقهای استکباری جهانخواران نریزند... یعنی... خوب .. ببخشید٬ آن چیزی که تویش آب می ریختند آسیاب دشمن بود نه بوق استکبار!!!!!!
ارادتمند همیشگی: یک نفر که سرش بوی قورمه سبزی می دهد!!
حدیث هفته: ان ظلمات فی بلاد البلاغ ٬ثم انور قلوبکم به مصباح القوقل ریدر!!!
(بدرستی که ظلمات و بی برقی وبلاگستان را فراگرفته ٬پس دلتان را با چراغ گوگل ریدر روشن سازید)
به همین سادگی و در یک چشم به هم زدن یکسال گذشت. یکسال از آن بعدازظهر بیحوصله پاییزی که در کتابخانه شهر نشسته بودم و تصمیم گرفتم بلاخره این وبلاگ را راه بیاندازم. البته تصمیم همان لحظه نبود. چهارسال بود که میخواستم این کار را بکنم . هر دفعه که این رفیق قدیمی از من می پرسید: پس چی شد؟ موکولش میکردم به یک زمان دیگر. مثل همه کارهای ناتمام و نیمه تمام زندگیم٬ تا آنکه آن بعدازظهر پنجشنبه تصمیم گرفتم حداقل این یک کار را عملی کنم. از همان اوایل قصد داشتم اسمش را بگذارم :وقایع وبلاگیه . ولی بعدآ دیدم که شده نام یکی از برنامه های رادیو زمانه .برای همین منصرف شدم و به این نامی که الان می بینید درآمد.توضیح مفصلش بماند برای بعدها.
حالا یکسال گذشته. اوضاع فرق چندانی نکرده ٬اما یک تفاوت اساسی دارد. طی این مدت کلی دوست خوب پیدا کرده ام. خیلی هایشان در حد همان دوست مجازی باقی مانده اند. خیلی هایشان را هم از نزدیک دیده ام و دوستیمان به یک دوستی حقیقی تبدیل شده و چند تایشان عملآ برایم تبدیل شده اند به یک خانواده دوم که هرچند وقت یا با آنها صحبت میکنم یا میبنمشان و اوقات خوبی را با آنها میگذرانم. در این یکسال از طریقه پنجره همین مانیتور به دنیای شما دوستان وصل شدم. در شادیهایتان خوشحال شدم و غمهایتان ناراحت در روزهای خوب و روزهای بد٬ مثل یکی از دوستان نزدیک و یا یکی از اعضای خانواده. گرچه ممکن است که فاصله ها خیلی دور باشند و هرکدام از ما در یک گوشه دنیا باشیم ولی این ارتباط با کمک همین پنجره نورانی ممکن شده . ارتباطی خیلی نزدیک که گاهی از فردی که در همان نزدیکی است هم نزدیکتر و صمیمی تر می شود.
با شما بودن خوب است٬ لذت بخش است ٬ اینکه احساس میکنی اینقدر دوست در سراسر دنیا داری حس دلپذیری است. دوستانی که با وجود همه این مسافتها با آنها حس قرابت عجیبی می کنی . دوستانی خیلی دور٬ اما نزدیک .
این مدت صدهادرخواست و نامه برقی داشتیم برای تفسیر موسیقی ( دروغ که H.I.V ندارد آدم را بکشد!) و خیلی ها می پرسیدند : چرا آهنگ تفسیر نمی کنی؟٬ برای همین امروز بعد مدتها می رویم سراغ تفسیر موسیقی.

شاکرة ایزابل مبارک ریپوی معروف به شکیرا متولد دوم فوریه ۱۹۷۷ در شهر بارانکیا کشور کلمبیا است. او را دومین کلمبیایی معروف دنیا (بعد جناب گابریل گارسیا مارکز) می دانند. مادرش اصلیت اسپانیایی- ایتالیایی و پدرش ریشه لبنانی- عربی دارد و به خاطر همین نام دخترش را شکیرا گذاشت ( شاکرة = دختر شکرگزار) و باز به این علت از چهارسالگی با رقص و موسیقی عربی آشنا شد و با اینکه یک بار در مدرسه معلم موسیقی او را از گروه کر و موسیقی اخراج کرد چون معتقد بود صدای او مثل صدای بز ! میماند. ولی با تمرین زیاد در رقص عربی و کنترل تمام اعضاء بدن(بویژه لگن خاصره!) به شهرتی افسانه ای دست یافت. به طوریکه با استفاده ابزاری از آن از جنیفرلوپز با آن بقچه گرانبها و بیمه شده!! نیز پیشی گرفت (شانس نداریم که! ازاین چیزهای فرهنگ عربی که به ما نمیرسد!!!!) پس از موفقیتهای گسترده در دنیای موسیقی لاتین٬ مورد توجه جهانی قرار گرفت . او تاکنون هشت بار جایزه گرمی لاتین و دوبار جایزه اصلی گرمی را برده (یعنی کلآ ده گرمی دارد که میشود دو مثقال!!) بر طبق جدول یونایتد ورلد او چهارمین هنرمند موفق جهان در سال ۲۰۰۷ می باشد. آهنگ انتخابی اینبار (Hips Don't lie ) از آلبومی به همین نام در سال ۲۰۰۶ می باشد.
Ladies up in here tonight
No fighting, no fighting
We got the refugees up in here
No fighting, no fighting
Shakira, Shakira
خانمها امشب بفرماییدبالا/دعوا نکنین ٬دعوا نکنین/ امشب در به درها اینجان/دعوا نکنید/شکیرا ! شکیرا!
I never really knew that she could dance like this
She makes a man wants to speak Spanish
Como se llama (si), bonita (si), mi casa (si, Shakira Shakira), su casa
Shakira, Shakira
من نمیدونستم این دختر اینطوری بلده برقصه/من زبونم بند اومد باید اینها رو به اسپانیایی بگم( علت اینکه زبان این بنده خدا بند میاید وشروع میکند به اسپانیایی حرف زدن را میتوان به یک علت روانشناختی مربوط دانست٬ به توضیح پی نوشت مراجعه شود!) اسمت چیه خانم خوشگله؟ -بله- / خونه من-بله/ خونه خودتونه -بله (یک چیز تو مایه های یا منو ببر خونه تون یا بیا به خونه ما !!) شکیرا!شکیرا!
Oh baby when you talk like that
You make a woman go mad
So be wise and keep on
Reading the signs of my body
عزیزم وقتی اینطوری حرف می زنی/زنها رو حالی به حالی می کنی/پس بچه خوبی باش/و حواست به ندا دادنهای!! هیکل من باشه
And I'm on tonight
You know my hips don't lie
And I'm starting to feel it's right
All the attraction, the tension
Don't you see baby, this is perfection
امشب زده بالا/ می دونی که بقچه من چاخان نمیکنه/من دارم حسش میکنم/همه لوندی وهیجانش رو/حالیت نیست جیگر! /این اِند وآخرشه
Hey Girl, I can see your body moving
And it's driving me crazy
And I didn't have the slightest idea
Until I saw you dancing
آهای دختر٬ من حیرون جنبوندن هیکلت شدم/سر همین دارم قاط میزنم!/ من اصلا تا وقتی که رقصتو ندیده بودم تو باغ نبودم!
And when you walk up on the dance floor
Nobody cannot ignore the way you move your body, girl
And everything so unexpected - the way you right and left it
So you can keep on shaking it
وختی تو رقاصخونه بالا وپایین میپری/هیشکی نمیتونه بیخیال طرز تکون دادن هیکلت بشه/اصلآ نمیشه فهمید کدوم وری میجنبونیش/ پس همینطور بلرزونش!! (توضیح اینکه بنده هم مثل شما از اینکه این ضمیر it به چه چیزی اطلاق میشود بی اطلاع هستم لطفا سوال نفرمایید!!)never really knew that she could dance like this.
(تکراری).........................
Oh boy, I can see your body moving
Half animal, half man
I don't, don't really know what I'm doing
But you seem to have a plan
My will and self restraint
Have come to fail now, fail now
See, I am doing what I can, but I can't so you know
That's a bit too hard to explain
آی پسر من دارم تکون خوردنت رو میبینیم/ نیمچه حیوون!!/ من حالیم نیست چیکار دارم میکنم/ولی پنداری تو یه خیالهایی تو سرته!/من اختیارمو دارم از دست میدم/ نیگا! من هرکاری میتونم دارم میکنم/اما اونطور که تو میخوای نمیشه/یه خورده سخته توضیحش!!
Baila en la calle de noche
Baila en la calle de día
شب تو خیابون قر بده/ روز تو خیابون قر بده (اینها فرمایش کیه من سر در نیاوردم!)
I never really knew that she could dance like this
She makes a man want to speak Spanish
Como se llama (si), bonita (si), mi casa (si, Shakira Shakira), su casa
......................Shakira, Shakira
(به ترجمه بالا رجوع کنید)
Senorita, feel the conga, let me see you move like you come from Colombia
Mira en Barranquilla se baila así, say it!
Mira en Barranquilla se baila así
خانمه! تنبک منو داشته باش! یکجوری برقص که مثل اونهایی که از کلمبیا اومدن/ نیگا٬ تو بارانکیا اینطوری میرقصن/بگو/ نیگا !تو بارانکیا اینطوری میرقصن!
Yeah
She's so sexy every man's fantasy a refugee like me back with the Fugees from a 3rd world country
I go back like when 'pac carried crates for Humpty Humpty
I need a whole club dizzy
Why the CIA wanna watch us?
Colombians and Haitians
I ain't guilty, it's a musical transaction
No more do we snatch ropes
Refugees run the seas 'cause we own our own boats
آره. اون خیلی لونده٬ آرزوی هر مردیه٬ در به دری مثل من با فوجیز برگشته(نام یک گروه موسیقی) از جهان سوم
من تلو تلو میخورم/مثل آدمی که یک جوال سنگین رو دوششه/من میخوام همه بروبچز توپ باشن!/ چرا CIA آمار ما رو داره؟ کلمبیاییها و اهل هاییتی /من بی تقصیرم/این بده بستون آهنگینه/ ما سیم بکسل لازم نداریم/در به درها سلطان دنیان چون خودشون اقای خودشونن/.
I'm on tonight, my hips don't lie
And I'm starting to feel you boy
Come on let's go, real slow
Baby, like this is perfecto
امشب زده بالا/و بقچه من خالی نمی بنده/من کم کم دارمت/بجنب دیگه!/عزیز همچین چیزی آخرشه/(تکرار.........)
درباره نماهنگ: این نماهنگ مثل بسیاری از نماهنگهای دنیا(از جمله همین آهنگهای ایرانی خودمان)در لس آنجلس ساخته شده.لباسها و پرچمها مربوط به کارناوال ولایت این علیا مخدره یعنی کارناوال بارانکیا است. و مدتها یکی از پر بیننده ترین ویدیو کلیپها بوده. راستی یک چیز بی ربط. گفته میشود ضریب هوشی شکیرا برابر است با ۱۴۰ ٬احتمالا به خاطر همین هوش بالاست که کارهای دیگر را ول کرده و رفته سراغ رقاصی و حسابی هم از این کار پول در می آورد!! رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز.......
این آهنگ تقدیم میشود به سرکارخانم شانه بسر که این آهنگ را معمولآ به مراجعین جهت انجام حرکات ورزشی و آیروبیک توصیه می کنند.
ارادتمند همیشگی:بایرامعلی!!
پی نوشت: یادش به خیر.آقای انزابی معلم زبان دوره دبیرستان ما بود. این همکلاس قدیمی حتما یادش هست. آقای انزابی از آن معلمهای بود که با زحمت و بدبختی وخون دل سعی میکرد به ما شاگردهای بی استعداد زبان یاد بدهد. یکی از سرگرمیهای ما شاگردهای از خدا بیخبر این بود که او را عصبانی کنیم چون وقتی عصبانی می شد شروع میکرد به داد و بیدادو فحش دادن به زبان ترکی و همین باعث خنده و سرگرمی ما میشد. بعدها وقتی خودم تجربه زندگی در محیطی غیر زبان مادری را پیدا کردم٬متوجه شدم اینکار ناخودآگاه است! بارها شده وقتی عصبانی بودم یا هیجان زده شروع کردم به فارسی صحبت کردن و طرف مقابل هم با دهان نیمه باز و قیافه متعجب به من نگاه کرده!!!! علت اسپنیش حرف زدن این آقا را هم میتوان مربوط به این واکنش دانست. اینهم از قسمت تفسیر روانشناختی!!!!!
نازی خانم عزیز ٬ از من پرسیده بودید وطن چیست؟ می دانید ٬ سوال سختی است. همانطور که یک بار بهتان گفتم ٬ حکایت وطن برای من و هم نسلان من . یکی داستان است پر از آب چشم. اجازه بدهید به جای همه اینها چیزی برایتان تعریف کنم.
همین دوهفته قبل بود. آخرین پنج شنبه ای که در ایران بودم و مثل همه لحظه های خداحافظی دلگیر و بیحوصله . بعدازظهر از خانه زدم بیرون . میدان تجریش و بعدش ظهیرالدوله . اینجا چندباری خوابش را دیده بودم. زن متولی قبرستان در را باز کرد و رفتم تو . میگویند ما ملت مرده پرستی هستیم ولی اینهم حقیقت ندارد اوضاع این قبرستان مهم که آنرا پرلاشز ایران می نامند و شمار زیادی از مفاخر ملی ما را در خود جای داده را می دیدید٬ می فهمید چرا . یک راست رفتم سراغ مزار رهی معیری که مدتها بود دلم هوای رفتن سرخاکش را کرده بود. نشستم . از اهل دلی که او هم آنجا بود کتاب رهی را به امانت گرفتم. تفالی کردم : بس که جفا ز خار وگل٬دیددل رمیده ام/همچو نسیم از این چمن٬پای برون کشیده ام/ شمع طرب ز بخت ما٬آتش خانه سوز شد/گشت بلای جان من٬عشق به جان خریده ام/ حاصل دور زندگی٬صحبت آشنا بود/تا تو زمن بریده ای٬من ز جهان بریده ام............. شعر حدیث دل بود و به دل می نشست. آنورتر از رهی٬ فروغ بود و در انتظار مهربانی که چراغی برایش ببرد و دریچه ای برای نگریستن به ازدحام کوچه خوشبختی و باز هم کمی آنورتر مرتضی خان محجوبی بود و پیانوی دشتی و آهنگ کاروان ٬ تنها ماندم ٬ تنها رفتی/ چو بوی گل به کجا رفتی؟ و روح الله خالقی و ترانه جاوید ای ایران که هنوز بعد شصت و خورده ای سال هر وقت میشنویش دلت میلرزد و اشک در چشمت حلقه میزند مهرت کی از دل برون کنم / برگو بی مهر تو چون کنم/ و انورتر قمر بود وایرج میرزاو.. اصلا عکس و تفصیلاتش بماند برای بعد .
هوا داشت تاریک میشد که از ظهیرالدوله زدم بیرون . اولین روز ماه رمضان بود مزرع سبز فلک و داس مه نو ٬ صدای بیهمتا شجریان در فضا می پیچید ٬ ربنا. لاتزغ قلوبنا ...٬ و کمی بعدش صدای آسمانی موذن زاده اردبیلی بود و اذان بیات ترک که شهادت به بزرگی خدا می داد . مردمی که برای خرید نان برای افطار به نانوایی آمده بودند بوی آش و حلیم ونان تازه مغازه ها . رفت ٬آمد٬ هیاهو ٬ زندگی . در گوشه ای نشستم و به همه اینها نگاه کردم . چقدر دور شده بودم ودور افتاده بودم از این چیزها که چه بخواهم چه نخواهم دیگر جزیی از سرشت من شده بود و برای خیلی شان دلم تنگ میشود . بعد رسیدم به سوال همیشگی و سوالی که هرکداممان بارها از خودمان کرده ایم . آیا می ارزد؟ می ارزد دور بودن از این علائق٬ عشقها و ریشه ها؟ می ارزد دور بودن از عزیزترین موجودات زندگیت؟ دور بودن ازهمه این چیزها آنهم با وجود این عمرهای کوته بی اعتبار ؟ همه اینها را در ترازوی ذهنم سبک و سنگین کردم . بعد یاد چندسال قبل از مهاجرتم افتادم. وقتهایی که گاهی به خاطر خیلی مناسبتها و روابط و چیزهای دیگر از فرط خشم واستیصال کم میماند سرم را بکوبم به دیوار. اگر برم پشت سرم رو هم نیگا نمیکنم. به خدا اگر برگردم. سوگندی که همان موقع هم میدانستم دروغ است و قادر به انجامش نیستم. این سبک و سنگین کردن کفه های ترازو است که واقعیتی تلخ را به ما نشان میدهد. وطن برای ما مانند معشوق جفاکار و ستم پیشه ای است که نه قادر به دوری و هجرانش هستیم و نه تحمل پیشش بودن را داریم و این تناقض قسمت دردناک ماجراست. مام وطن فزرندانش را از خود می راند٬ فرزندانی که با همه عشقشان به سرزمین مادری قادر به ماندن در آن نیستند. واقعیت اینست که ما ترجیح داده ایم در جایی زندگی کنیم که فکرمان آسوده باشد هرچند دلمان در جایی دیگر باشد و چه بخواهیم چه نخواهیم این محل زندگی را وطن دوم خود بنامیم و هرچند سرد است جایی که وطن نیست.
سمینار ایرانیان در اینترنت دیروز به خیر و خوشی تمام شد. مهران و دوستانش در انجمن فرهنگی ایرانیان دانشگاه سانفرانسیسکو و همچنین این خانم و این خانم سنگ تمام گذاشتند و یک روز خوب و بیاد ماندنی برای همه ما درست کردند که جا دارد از همگیشان رسما تشکر کنم . ما هم که کاری نکرده بودیم فقط دستمان را گذاشتیم در جیبمان و رفتیم و در این مجلس شرکت کردیم . بگذریم که مورد یک دسیسه از پیش طراحی شده قرار گرفتم و همان اول جلسه ما را که قرار بود به عنوان سومین بلاگر صحبت کنیم به عنوان اولین نفر هولمان دادند جلو و نفهمیدم چی گفتم و همه را با بیانات مششع خودم مستفیض کردم!!!ذ یاد داستان آن بابایی افتادم که از بالای آبشار نیاگارا می افتد پایین . وقتی خبرنگارها از او میپرسند انگیزه ات از این کار چی بود؟ گفت : من انگیزه منگیزه حالیم نیست. فقط اگر پیدا کنم کی منو هل داده!!!!!
تجدید دیداری بود با خیلی از دوستانی که قبلا زیارتشان کرده بودیم و دیدن چند نفری که دورا دور میشناختمشان و از نزدیک آنها را ندیده بودم و یا فقط وبلاگشان را خوانده بودم . و کلی مشاهیر و آدمهای معروف دیگررا هم دیدم. این خانم هم به مدد تکنولوژی با ما صحبت کردند و ما از بیاناتشان استفاده کردیم و همچنین پیغام دلنشین این خانم که ار آنسوی دنیا فرستاده بودند هم قرائت شد. به امید روزی که همگی در یک گردهمایی بزرگ همدیگر را ببینیم.
گزارش کامل و عکسهایش را از وبلاگ نازی عزیز و همچنین ایشان که زحمت کشیده بودند و از راه دوری برای شرکت در این گردهمایی آمده بودند ٬ بخوانید. گزارش دوبله شده به فارسی هنوز به دستمان نرسیده!!!
ارادتمند همیشگی:بایرامعلی!!