تبليغاتX
بایرامعـلی تقدیم می کند:
طنز ونوستالژی
 

                     بهاریه

       

               

 

یک -  ورقه امتحان را میدهم و  از مدرسه می آیم بیرون . آخرین امتحان ثلث دوم . بابا جلوی در مدرسه منتظرم ایستاده . شب قبل قول گرفته ام که آن شلوار جینی را که چند روز قبل دیده بودم برایم بخرد . با ذوق و شوق راه می افتم . روپوش سرمه ای را داخل کیف مدرسه میگذارم. باید برویم  چهارراه استانبول ٬ بازار کویتیها . خیابانها شلوغ است و مردمی که در آمد و رفت و خرید عید  هستند. شلوار را می خریم . پیش خودم مجسم می کنم با این شلوار و آن پیراهن و کفش که چند روز پیش گرفتم چه شکلی می شوم . موقع برگشتن از میدان انقلاب برمی گذریم . جنوب میدان واز کنار قنادی سینا . همانجایی که خوشمزه ترین  نان خامه های تمام عمرم را  آنجا خورده ام. شیرینی های که هرچقدر می خوری ٬تمام نمی شوند.  وقتی با لذت تمام نان خامه ای را می خورم٬ پیش خودم فکر می کنم چقدر خوب بود همیشه عید بود.

دو- جمع شدیم در یک اتاق شش در هشت متری. کف اتاق موکت است و چند تا پتو و گلیم که روی آنرا پوشانده.دوهفته ای میشود که اینجا زندگی می کنیم. هر ساعت یکبار صدایی تهران را می لرزاند٬ یک صدای بم و لرزشی که چیزی را ته دلت خالی میکند. میگویند مردک دیوانه گفته: سال نو را برای ایرانیها جهنم می کنم.  موشکهای " الحسین" هر گوشه ایران را هدف گرفته اند تهران تبدیل شده به شهر مرده ها . همه پناه برده اند به شهرستانها و حومه شهر. کل خانواده اینجا جمع شده اند. رادیو ضبط کوچک سانیو دستم است.باتریهایش را عوض کرده ام و با موجهایش ور می روم. صدای مارش نظامی از رادیو ایران یک لحظه قطع نمی شود و صدای کریمی که با لحن مثلا حماسی خبر از درگیرها دراطراف شهر حلبچه که نیروهای ایرانی چند روزی است تصرفش کرده اند میدهد و اینکه چندتا عراقی کشته شده اند و چندتا هواپیمایشان سقوط کرده. موج را عوض میکنم .تنها راه ارتباطمان با دنیای اطراف همین رادیو فکسنی است. بی بی سی٬ رادیو اسرائیل٬ صدای آلمان و... ساعت روی دیوار رنگ رو رفته روبرو نگاه میکنم ده و ده دقیقه٬ وقتش است. رادیو آمریکا ساعت ده و ربع هرشب برنامه " آوای موسیقی" دارد یک برنامه ده دقیقه ای که در آن دوره برهوت موسیقی وهنر چندتا آهنگی پخش میکند. یک نوار هم داخل ضبط است که آهنگها را با همان کیفیت و صدای پراز پارازیت ضبط می کنم. که فردا پزش را به ابن وآن بدهم که آهنگ جدید  مدونا و مایکل جکسون و دورن دورن وجورج مایکل و چه و چه را دارم ..... همه سهم ما ازعالم بچگی و نوجوانی !!  عقربه را بین ۱۲ و صفر تنظیم میکنم " این صدای آمریکاست"  بعد آرم برنامه آوای موسیقی و پشت سرش صدای " رامش" مجری برنامه که با صدای لوس سلام میکند به " آقا پسرهای خوشتیپ و دخترخانمهای خوشگل در این شب زیبای بهاری" دایی ام با لحن عصبی می توپد :خفه اش کن صدای اون رادیو رو! با دلخوری رادیو را خاموش میکنم. پیش خودم فکر میکنم ٬چقدر خوب بود یک رادیو وجود داشت که همیشه آهنگ پخش می کرد. آنروزها آرزوهایمان چقدر کوچک بودند!

سه- از چهار راه محمودیه تا میدان تجریش ترافیک امان آدم را می برد.پای چپم بس که کلاچ  را فشار داده بیحس شده و زق زق میکند. روزهای آخر اسفند که می شود همیشه همین است.مردم مثل مورچه هایی که آب توی لانه شان ریخته باشند ٬ می ریزند بیرون.  پنجره را میدهم پایین بوی دود ماشینها  همه جا را پر کرده . اطراف را نگاه میکنم. مسافرکشهایی که خسته چسبیده اند به غربیلک فرمان . مرد عصبی که با ولع به سیگارش پک میزند٬  موتورسوارهایی که زیگزاگ از لای ماشینها میگذرند٬.... بلاخره میرسم به میدان تجریش٬ به زور جای پارکی پیدا میکنم  و پیاده میشوم . وارد بازار که میشوم ناگهان حس آرامشی تمام وجودم را پر میکند. بوی خاک نم خورده هوا را پرکرده ٬آنهمه ترافیک و سروصدا جای خود را به یک همهمه دلنشین میدهد. سبزه ها ٬ سنبل ٬ گلهای بنفشه و سینره و پامچال ٬ میوه های رنگارنگ زیر نور لامپ قلمی ٬ آجیل شب عید٬ سمنوی عمه لیلا٬ هفت سین فروشها و شیرینی فروشها.......همه و همه یک جشنواره چشم نواز رنگ و منظره به پا کرده اند. زنهای که برای خرید از این مغازه به آن مغازه میروند و بچه ها را دنبال خود می کشند.  مردها با کیسه های پر در رفت و آمد هستند. دستفروشهایی که جنسهایشان را جار می زنند.  جلوی بساط ماهی فروشی بی اختیار می ایستم . لگنهای پلاستیکی پر از ماهی های قرمزی که در سطح آب جمع شده اند و با حرص اکسیژن را از سطح آب می بلعند - چندتایشان هم در تنگهای بلوری آرام شنا میکنند و با انحناء تنگ شکلشان عوض می شود. مرد ماهی فروش با لهجه بامزه ای داد میزند : بدو ماهی قرمز ٬ ماهی گل پیچ یادت نره! از معادلی که برای  لغت " گلدفیش" پیدا کرده خنده ام می گیرد. یکدفعه  یادم می افتد برای کار دیگری به اینجا آمده ام ٬ به سرعت راه می افتم. چقدر چهره اینجا در روزهای آخر سال عوض میشود.

چهار- محسنی وسط دفتر ایستاده و عربده می کشد" آبروم سی ساله ام رفت ٬ بیچاره شدم٬ آقا چرا نمی فهمید؟ یه میدون آزادیه و یه تهران . اینجا آبروی پایتخته ".آرام برای بار چندم برایش توضیح می دهیم که کامیونها دیشب از اصفهان راه افتاده اند ولی هنوز نرسیده اند . دوباره شروع می کند به داد زدن٬ صدایش بدجور روی اعصابم می دود . معده ام میسوزد ٬ساعت یازده صبح است و من هنوز وقت نکرده ام یک استکان چایی بخورم . به قندان روی میز نگاه میکنم . یک قندان کریستال خوش تراش. هوس میکنم قندان را روی سر محسنی خرد کنم٬ شاید خفه شود.    قلقش را همه مان بلدیم٬ می گذاریم دادهایش را بزند. آرامتر که شد به او قول می دهیم  تا قبل سال تحویل کار را تحویل بدهیم. برای هزارمین بار دوباره تکرار میکند " دور تا دور میدان  ردیف پشت شب بوهای سفید ٬ صورتی ٬ قرمز و ردیف جلو لاله قرمز و زرد . سرم را به نشانه اینکه میدانم تکان میدهم..........  نیم ساعت مانده به سال تحویل به خانه می رسم. رمق راه رفتن ندارم ولی خوشحالم کار را تمام کردم . لباسهایم را عوض میکنم و پای هفت سین مینشینم .پلکهایم سنگینی می کند. ولی" خوابیدن موقع سال تحویل شگون ندارد" هر طوری هست بیدار می مانم .   سال که تحویل میشود٬ تبریک و روبوسی و چندتا تلفن به بزرگترها و  کمی بعدش میخوابم . سنگین و بیحس......... دو روز بعد که از کنار میدان رد می شوم  ٬ زیبایی میدان چشمم را خیره می کند. انگار همه چیز پررنگتر و درخشانتر شده اند . معجون رنگهای قرمز و صورتی و زرد گلها٬  سبزی چمن ٬ رنگین کمان بالای فواره ها ٬ انعکاس نور سفید برج  با جادوی بهاری به  منظره یک تابلو نقاشی می ماند.  در ته دل محسنی را ـ    با همه نفرتی که از او دارم ـ تحسین می کنم.   میدان آزادی زیر نور درخشان خورشید فروردینماه مثل یک قطعه جواهر می درخشد.

 

یک بار دیگر می آید . صدای پایش را می شنوی. کره پیر خاکی یک بار دیگر یکی از دورهای بینهایتش را به دور گردونه خورشید تمام می کند. زمین نفس می کشد . طبیعت بیدار می شود . زمان تغییر و عوض شدن  فرا می رسد. نوروز وقت تغییر است . مگر نه اینکه همیشه این موقع "از چرخاننده روزها و شبها و دگرگون کننده دلها و چشمها " میخواهیم که" حال ما را به بهترین حالها" عوض کند؟   نوروز هنگام دگرگونی است . نوروز جشن من است ٬ جشن توست ٬ جشن همه ماست . نوروز زیباترین جشن دنیاست.

               نوروزتان مبارک ٬ سال خوبی داشته باشید.

 

 موسیقی : یادگار خون سرو (در بیات شیراز)  اثر کیوان ساکت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 21:35  توسط بایرامعلی  | 

 

        

 

سومین دوره جشن نوروزی انجمن فرهنگی ایرانیان دانشگاه ایالتی سانفرانسیسکو (که به جای همه اینها میتوانید بگویید ICCSFSU)  شنبه هفتم مارچ برگزار شد.

 برنامه قرار بود راس ساعت هفت شروع شود برای همین طبق عادت ایرانیها و دیر آمدن خیلی ها  شروع برنامه تاساعت هفت و چهل دقیقه طول کشید!! مراسم  با اجرای سرود معروف" ای ایران "توسط چند نفر از اعضا انجمن شروع شد. بعد سرود٬ دونفر از اعضای انجمن شروع به معرفی انجمن و سایر برنامه ها پرداختند علت اینکه دونفر  اجرا را به عهده داشتند  این بود که یک نفر نقش زیر نویس را اجرا میکرد یعنی فارسی با زیر نویس انگلیسی و یا بالعکس !  بعد سخنرانی خانم دکتر انسانی (استاد دانشگاه و عضو کمیسیون عالی حقوق مهاجران)  و همچنین سخنرانی  رئیس و نایب رئیس انجمن فرهنگی ایرانیان ٬ یک برنامه اجرای موسیقی اصیل شروع شد . این گروه که اکثرا از دانشجوها تشکیل شده بود با خواندن چند ترانه قدیمی  از جمله ترانه  " آمد نوبهار "  و تصنیف " عید آمد " مقدم بهار را ( هر چند خیلی زود) گرامی داشتند . بعد از آن برنامه اجرای حرکات موزون که درــ روزگاران گذشته به آن رقص هم میگفتند ـ توسط آکادمی رقص نیوشا  و چند نفر از دانشجوهایی که از اعضای این آکادمی هستند اجرا شد معمولا پدر و مادر های ایرانی در اینگونه مواقع  به بچه های خود میگویند: بچه ما تو رو فرستادیم درس بخونی٬ یا رقاصی کنی؟ !!! ولی نکته جالب این بود که این برنامه به شدت توسط والدین دانشجوها تشویق می شد.  برنامه با سخنرانی  راس میرکریمی عضو اصلی شورای شهر سانفرانسیسکو  که خودش نیمه ایرانی است و با تبریک نوروز ادامه یافت. میرکریمی از حضور رو به گسترش و پیشرفت جامعه ایرانی در شناساندن خود به جامعه آمریکا صحبت کرد.

 برنامه شعر خوانی ٬ یکی دیگر از برنامه های خوب آنشب بود. نی نوازی توسط یکی از دانشجوها و دکلمه اشعار توسط مهران و پخش تصاویر و مینیاتورهای ایرانی همراه با ترجمه اشعار  اثر خوبی روی حضار داشت . مهران اشعار را در انتها تقدیم کرد به  انوشیروان روحانی  آهنگساز و نوازنده افسانه ای که حضورش به عنوان مهمان افتخاری از موارد غافلگیرانه آنشب بود. حتما میدانید انوشیروان روحانی بسیاری از آهنگهای معروف و خاطره انگیز قدیمی را ساخته  از آهنگ تولد مبارک که امروز در همه جشنهای تولد خوانده میشود ( لابد اگر او این ترانه را نمی ساخت در ایران هم مثل خیلی کشورهای دیگر آهنگ  Happy birthday to you را میخوانند ) و از ترانه گل سنگم گرفته تا آهنگ سلطان قلبها که اینروزها  همه جا آنرا میشود شنید٬ از نوازنده های سرچهارراه ها تا زنگ تلفنهای همراه !!! و از همه بهتر اجرای غیره منتظره ای بود که او از گلچین چند تا از آهنگهای قدیمی اش کرد و همه را به روزهای دور برد .  قرار بود حدود پانزده دقیقه استراحت میان برنامه و پذیرایی از مهمانها برگزار شود ولی عملا به خاطر اینکه برنامه دیر شده بود و همان اول برنامه شیرینی ها و خوردنی های توسط مهمانهای (که به علت عصبانیت از دیرشروع شدن برنامه تلافی آنرا سر شیرینیهای در اورده بودند) تمام شده بود آنتراکت میان برنامه به پنج دقیقه کاهش یافت. 

در برنامه آنشب اشک حضار دوبار درآمد یکبار وقتی که قطعات زیبای پیانوی انوشیروان روحانی را شنیدند و بار دوم در انتهای  برنامه بود .  مازیار جبرانی  کمدین و بازیگر معروف  حضار را از خنده روده بر کرد. از شوخی با انوشیروان روحانی گرفته( میگقت وقتی صدای پیانو رو شنیدم از همراهم پرسیدم این بابا کیه؟ چقدر خوب پیانو میزنه؟ ) تا شوخی های سیاسی و البته شوخی با اخلاقهای ملی ایرانی ها . مازیار تازه گرم شده بود  و مردم را از خنده روده بر شده بودند که به علت تمام شدن  وقت سالن مجبور شد برنامه را تمام کند.  آنشب مردم با رضایت از سالن خارج شدند . بچه های انجمن با آنکه هیچکدام حرفه ای نبودند توانستند برنامه ای در سطح حرفه ای برگزار کنند.

و در آخر اینکه تمامی عواید و سود این برنامه برای احداث بیمارستانی داخل ایران فرستاده می شود

پ.ن ۱ :عکسهای مراسم را از اینجا و  ویدیو اجرای پیانو انوشیروان روحانی را از اینجا  و چند ویدیو از کار آنشب ماز جبرانی را از اینجا می توانید تماشا کنید.

پ .ن ۲ : چند عکس دیگر در ادامه مطلب میتوانید ببینید.

پ ن ۳ : گزارش این برنامه با صدای دلنواز!! بنده قرار است در برنامه نوروزی صدای آلمان پخش شود میتوانید آنجا گزارش زنده اش را بشنوید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 19:25  توسط بایرامعلی  | 

 

ترانه خوشبختی (FELICITA - فلچیتا) از ترانه مشهور ایتالیایی است که آلبانو کاریسی و رومینا پاور برای اولین بار در سال ۱۹۸۲ اجرا کردند و به یکی از کارهای ماندگار و مشهور تبدیل شد. و بعدها بارها  آنرا تکرار کردند و خواندند.

فردا یعنی هفدهم اسفند روز تولد دو نفر از دوستان است. دو نفر از بهترین دوستانی که این سالها پیدا کردم . کسانی که زندگی در غربت را تجربه کرده اند می دانند که پیدا کردن دوست خوب چه نعمتی است . حیف است ارزش این روابط را ندانیم .....  تولدشان را تبریک می گویم ٬ از صمیم قلب برای هر دویشان  آرزوی موفقیت و سلامتی می کنم و این ترانه را تقدیمشان می کنم.

 

خوشبختی یعنی گرفتن دستهای یکدیگر و رفتن به دورهاست /خوشبختی یعنی نگاه معصومانه تو در میان جمعیت/....../ خوشبختی یعنی نشستن و تماشای  رودی که می گذرد و می رود/ خوشبختی یعنی بارانی که در دور می بارد/ یعنی خاموش کردن چراغها و به آرامش رسیدن/ خوشبختی یعنی جامی از شراب با پانینو(یک نوع ساندویچ ایتالیایی) /....   یعنی دونفری همصدا بخوانی: چقدر دوستت دارم/ احساسش میکنی در فضا ٬ همین حالا اینجاست٬ مثل سرود عشق ما که مانند خیال جاری می شود و مزه خوشبختی میدهد / خوشبختی یعنی یک شب فوق العاده زیر نورمهتاب و رادیویی که روشن است/ یعنی یک کارت تبریک پر از قلب/یعنی یک تلقن غیرمنتظره...........

 برای ترجمه بقیه اش بروید یقه همین جناب متولد علیه (ترجمه  birthday boy !)  را بگیرید!

                                                                  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 21:40  توسط بایرامعلی  | 

                     

                        اعلان

  علی الاستحضار اینکه لیل آدینه هفتم مارچ برابر هفدهم حوت به مناسبت حلول سنه جدید و رسیدن عید سعید باستانی جشن و سروری در محل سانفرانسیسکو اونیورسیته توسط کلاب فرهنگی ایرانیان برپا میشود که شامل چند قسم نمایش خواهد بود ٫ یعنی آکسیون رقص و حرکات موزون و بعد یک فقره کنسرت با اجرای موزیک به سبک سنتی- ملی  و در قسمت بعد کمی قرائت شعر میشود و در قسمت پایانی پروگرام  یک فقره تیارت استندآپ کمیک نمایش میشود توسط جناب مازیارخان جبرانی که از آرتیستهای مشهور هستند و چند سنه قبل در فیلم  دیلماج  با نیکول خانم کیدمن و آقا شان پن اشتراک در بازی داشتند . اهالی این اطراف و رعایای مملکت ایران که این اطراف مسکنت دارند جهت ابتیاع پته و بیلیط و اطلاعات دیگر  میتوانند به  حاج میرزا مهران خان امپریال  و یا کارتنک سرا (وبسایت ) این کلاب مراجعت بفرمایند. عواید و سود پروگرام جهت احداث  دارالشفاء  داخل سرحدات ممالک محروسه مصروف میگردد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 19:0  توسط بایرامعلی  | 

 

حکایات البلاغیه فی ایام الجاریه (۵)

 

                                          

 

آورده اند ٬ جوانی از ولایت بریطیش کلمبیه روزی با خاتونی به اطاقک آسانبر تنها ماندی. خاتون چهره بیاراسته بود الوان و سینه گشوده بود عیان ( نسخه تاشکند: عضو شیردهی!) و روی تُرُش کرده ترسان  

                              آیی از این طرف گذری/ دل را هرجا خواهی ببری

                            یک روی خوش نشان ندهی/ کشی مرا بدین دلبری!

. جوان چون پاره ای نگریست طاقت طاق شد وعنان نفس از کف بدادی٬ پس خاتون را چون جان شیرین به بر گرفتی و به ملامسه و  معانقه  پرداختی. خاتون بانگ برآورد که ایها الناس! مرا ز چنگ این گرگ بدنهاد برهانید. پس خلق ریختند و جوان عاصی را به اردنگ و پس گردنی به نزد قاضی ببردند.قاضی به غضب وی را نگریست و گفت: مردک٬ این چه کار قبیح و چه فعل شنیع بودکه تو را سرزد؟ جوان به تاصل گفتا : ای شیخ مرا به کرده خویش به کرم معذور دار که اختیاری نبود. خاتون خویش بیاراسته بود و تبّرج کرده بود تبرج کردنی! گناه او بود که مرا اختیار از دست برفت.

                    من گرسنه برابرم سفره نان/ همچون عزبان بر در حمام زنان

 قاضی بگفتش: پس اینهمه سال بر در و دیوار بخواندی" برادرم نگاهت و خواهرم حجابت" حالیه خاتون لغت پارسی نمیداند٬ تو چرا بدان عمل نکردی؟ باشد که تو را عقوبتی کنم تا پند بزرگان فراموش مکنی. پس فرمود او را به محبس انداختندی . چو زمانی بگذشت جوان قاضی را پیغام فرستادی که ای شیخ مرخدای را مرا از این بندبرهان که از طالع بد به مشتی اراذل ملعون و جاهل مابون همبند گشته ام که مرا از بامداد تا شام به سُخره گیرند و شتر سوار خطابم کنند. شیخ جوابداد من نیز این عذاب بهر آن مقررت کردم که قدر عافیت بدانی و به یادگیری که شتر سواری دولا دولا میسر نشود!!

  زلیخامرد ازحسرت٬که یوسف گشت زندانی/ چرا عاقل کند کاری که باز آردپشیمانی؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 22:0  توسط بایرامعلی  | 

توضیج : این پست را دوهفته پیش نوشتم .علت نوشتنش ( یا به قول احسان "شان نزول") هم سالگرد انقلاب بود . منتها این مدت به قدری سرم شلوغ بود و گرفتار بیحوصلگی بودم که وقت نمی کردم تمامش کنم. می خواستم بگذارمش برای سال بعد ٬ گفتم کو تاسال بعد ٬ تا آنموقع کی مرده است و کی زنده. بهرحال امروز با تاخیر پستش کردم.

 

 

دیشب رادیو بی بی سی برنامه ویژه داشت به خاطر روزهای انقلاب و در آن از خیلی از سرودهای دوره انقلاب استفاده شده بود. با ماهیت و محتوا آنهاکاری ندارم ولی بسیاری از آنها کارهای ماندگار و تاثیرگذاری هستند. علتش هم معلوم است کاری که از دل برآید بر دل نشیند. عشق و علاقه ای که این سروده ها را در آن زمان ساخته آنها رابه کار ماندگار تبدیل کرده و بعد اینهمه سال قابل شنیدن می کند.

سرود " خلق متحد" یا "El pueblo unido "  برای اولین بار در شیلی ساخته شد. سرجیو اورتگا آهنگساز شیلیایی در سال ۱۹۷۳ چند ماه قبل از کودتا پینوشه آن را با الهام از یک شعار خیابانی ساخت که بعدا ترجیع بند اصلی آهنگ شد.    از الهام شدن تم آهنگ  به ذهن اورتگا تاساخته شدن آن یک هفته طول نمی کشد. کار برای نخستین بار توسط گروه کی لاهپایون Quilapayun  در یک کنسرت پرجمعیت  اجرا می شود. در یازدهم سپتامبر همان سال  پینوشه به کمک آمریکا در شیلی کودتا نظامی می کند و باعث سرنگونی دولت چپگرا و کشته شدن سالوادور آلنده رئیس جمهوری شیلی می شود . خواندن این سرود در دوره دیکتاتوری پینوشه در شیلی ممنوع بود ولی  در سراسر دنیا اجراهای مختلفی از آن پخش میشود.

در سال ۱۳۵۷ در کوران روزهای انقلاب یک آدم با ذوق ( که متاسفانه اسمش را پیدا نکردم) ریتم  دو -چهارم این آهنگ را به یک ریتم شش- هشتم آرام   ( که آشناتر و مانوس تر به گوش ایرانی هاست) تبدیل می کند.  و سرود با شعر زیبایی از زنده یاد سیاوش کسرایی اجرا می شود و به یکی  از سرودهای ماندگار و شنیدنی دوره انقلاب تبدیل می شود. هرچند که دو - سه سال بعد به خاطر شعر چپی و حال و هوای کمونیستی آن از رادیو تلویزیون ایران هم دیگر پخش نشد. چند سال پیش در زمان انقلاب نارنجی اوکراین هم نسخه روسی همین سرود را مردم در تظاهرات خود می خواندند.

ترجمه قسمتی از شعر:

خلق متحد هرگز شکست نخواهند خورد/ خلق متحد هرگز شکست نخواهند خورد/ برپاخیز و سرود بخوان٬ ما پیروز خواهیم شد/ پرچمهای همبستگی در حال اهتزاز هستند/ و تو در راهپیمایی به من می پیوندی/ پس سرودت و پرچمهایی از شکوفه را خواهی دید/ روشنایی سرخ سپیده دم/ خبر آمدن زندگی را می دهند/ برپاخیز و مبارزه کن/چون که مردم پیروز خواهند شد/ زندگی در آینده بهتر خواهد بود/برای تسخیر خوشبختیمان/بانگ هزاران جنگجو برخواهدخاست/ بخوان سرود آزادی را/ با اراده وطن پیروز خواهدشد/و مردم به پاخاسته با صدای مهیب بانگ میزنند:به پیش /خلق متحد هرگز شکست نخواهد خورد......

شعر سرود کاملا حال هوای انقلابی٬ آرمانگرایانه و چپی دهه ۶۰ و ۷۰را دارد و آدم را یاد پرچم داس چکش و ستاره سرخ و لباس چریکی و کلاه برت و کلاشینکوف و خلق زحمتکش و این چیزها می اندازد.

                                                    ارادتمند همیشگی : رفیق بایرام!! 

  اجرای اصلی سرود

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 16:0  توسط بایرامعلی  |