تبليغاتX
بایرامعـلی تقدیم می کند:
طنز ونوستالژی

 

دوباره یکی دیگر از آن خبرها . کوتاه ، تلخ و ناگهانی . از همانهایی  که مثل صاعقه خشکت

می کند. نه ! خسرو شکیبایی ! چرا ؟ او که سنی نداشت.

شکیبایی آدم نسل ما بود. یکی از ما. همان دغدغه ها، همان دلمشغولیها و همان تضادها 

 و گیر کردن بین سنت و تجدد را در او میشد دید. و از همه بیشتر در شاه نقش ابدی او

 یعنی " هامون"  .

  فیلسوفی که  همراه با درگیرها و تفکرات فلسفی  باید زندگی هم میکرد. نویسنده 

 عاشق پیشه و شیدا مسلکی که در عین حال غم نان هم داشت و شاهد جدا شدن عشقش

 بود هرچند نفرت و عشقش نیز مثل همیشه در کنارش و با فاصله مویی حضور داشتند .

وقتی در راهروهای دادگستری فریاد میزد که : این زن عشق منه ، مال منه ، حق منه  .

 وقتی که حتی جرات خودکشی را نداشت.

 وقتی دربه در دنبال مرادش" علی عابدینی" می گشت .

وقتی  عزت الله انتظامی به او گفت : میدونم ، ر... شده به قلبت.

 وقتی مهشید او را تنها گذاشت ،

وقتی در انتها سر به دریایی جنون گذاشت . همه و همه جزئی از ما بود .

 زبان حال و حس درون ما.

 با آن موهای خوش حالت . با آن دستهایی که هنگام هیجان می لرزید ،صدای خش دار

 با آن جملاتی که در انتها گنگ و نامفهوم می شدند. با آن نگاه های سرزنشگر یکطرفه 

 ، او کاراکتری بود که نمی شد دوستش نداشت حتی اگر منفی ترین شخصیت داستان بود

 

خسرو شکیبایی هم رفت .  کمک لوکوموتیو ران فیلم ترن ، حمید هامون فیلم هامون .

معلم فیلم عبور از غبار ،  آن اسیر از اسارت برگشته فیلم کیمیا ،

عادل مشرقی فیلم سالاد فصل  ، مراد بیگ سریال روزی روزگاری، 

 آقای وکیل سریال خانه سبز ، محمود سیاه فیلم یکبار برای همیشه ، 

 مرد کولی فیلم روانی  ، حد میثاق فیلم حکم و راننده فیلم اتوبوس شب.

سیاهی لشگر ها و بازیگرهای نقش سه و چهار قهوه خانه های  خیابان  ارباب جمشید

  دیگر   " آ قا محمود " (1) را نمی بینند . بازیگری که حتی زمانی که لقب بهترین

 هنرپیشه ایران را یدک می کشید . همیشه به دوستان و رفقا قدیمی خود در آنجا سر میزد.

 

حمید هامون ، حیف از آن زخمها(2) – حیف از حمید هامون.

 

قصه اون کبوتری که از رو بوم ما پرید

 / قصه اون یکه بزن، تو فیلمهای سیاه سفید

/ لاله زار کاش میتونستیم همیشه بچه بمونیم

/ عمو زنجیر بافو توی کوچه هات بخونیم. (3)

 

1 – دوستان نزدیک و قدیمی خسرو شکیبایی او را محمود صدا می کردند.

2- عنوان مقاله بسیار زیبایی که کیومرث پوراحمد برای فیلم هامون نوشت

3- از ترانه لاله زار  در فیلم حکم . سروده یغما گلرویی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 14:31  توسط بایرامعلی  | 

 

 

 

 

 ۱- این شماره دار نویسی از مواردی است که معمولا خانمهای وبلاگستان به آن معروف هستند.مثل خانم حنا    یا خانم زیتون . در راستای شکستن تبعیض های جنسیتی بنده هم تصمیم گرفتم این پست را شماره دار بنویسم.

۲- برای این که حوصله تان سر نرود یک  آهنگ جاز- بلوز جدید از گروه ۱۲۷ که این روزها مرتب به آن گوش میکنم را برایتان  گذاشته ام . اگر سرکار بودید و قاچاقی وبلاگ می خوانید یا احیانا اگر از آهنگ خوشتان نیامد ٬میتوانید فتیله اش را بکشید پایین یا قطعش کنید.

۳- چند هفته پیش به کنسرت همین گروه رفته بودم . در یکی از نایت کلابهای سانفرانسیسکو. با اینکه کنسرتی که قرار بود ساعت ۹ شروع شود ساعت یازده شب شروع شد و چند نفر از اعضا اصلی گروه حضور نداشتند ولی بازهم بدک نبود.البته کارشان هنوز خیلی کار دارد تا حرفه ای شود.

۴ - در این کنسرت کلی از اهالی وبلاگستان را زیارت کردیم . همینطور سر انگشتی که شمردم در حدود یازده - دوازده بلاگر در آنجا بودند. این حضور گسترده امت همیشه در صحنه و غیور وبلاگستان را باید به فال نیک گرفت !!

۵ - گفتم نایت کلاب . کسی معادل فارسی برای این لغت سراغ ندارد؟ کلوپ شبانه خیلی بیمزه است.

۶- من واژه " شباشگاه " را پیش نهاد میکنم ( شب + باشگاه) ضمن اینکه معانی دیگری مثل "شادباشگاه" و" شاباشگاه"( محل دادن شاباش!! ) از آن به ذهن متبادر می شود .

۷- کارتون  وال - ایی را رفتم دیدم . یک کار دیگر از پیکسار با همان سبک و سیاق. این بار شخصیت انسانی و عاطفی برای روباتها. کارتون خوبی بود . شخصیت حوا Eve  آدم را به شدت یاد محصولات اپل می انداخت . با توجه به مالکیت اپل به پیکسار این شباهت زیاد هم اتفاقی نیست.  پیکسار هر سال یک کارتون با این سبک و سیاق می سازد . نمیدانم چرا این داوران محترم اسکار جایزه را به جای اینکه به پرسپولیس بدهند به راتاتویی دادند. نه اینکه راتاتویی کار بدی باشد ولی همانطور که گفتم پیکسار هر سال یک کار در همین مایه می سازد و کار جدیدی  نیست.

۸ - از اسمی که برای کارتون دوبله به فارسی راتاتویی انتخاب کرده بودند٬ خوشم آمد " موشپزباشی"!!

۹ - در مملکت گل بلبل هر وقت میخواستند جایی سرحرف را باز کنند . گرانی بهترین سوژه بود. مثلا یکی شروع میکرد که : آقا رفتم گوشت خریدم کیلویی فلان بعد طرف مقابل حرف او  را ادامه می داد و صحبت  گل می انداخت. بعد اگر جمع خودمانی تر می شد معمولا کار می کشید به مورد عنایت قرار دادن اهل بیت و کس و کار عامل گرانی.

۱۰ - در اینجا تا یک سال پیش معمولا آب و هوا بهانه شروع صحبت بود . یکی می گفت : چه روز قشنگی! چه خورشید زیبایی ! چه سری ٬ چه دمی٬ عجب پایی!!! (چه ربطی داشت؟!!)

۱۱ - اینروزها اینجا هم شده مثل مملکت گل و بلبل . وقتی به هم میرسند مثلا می گویند: یک باک بنزین زدم ٬ نود دلار و بحث شروع می شود!

۱۲ - این جا افتادن خورشت قورمه سبزی هم از مواردی است که سالها به تمرین و ممارست نیاز دارد . احتمالا چیزی است در مایه فن آخر استاد بزرگ بروس لی یا همان فوت کوزه گری!!

۱۳ - مممممم سیزده ! جدیدا خیلی زودرنج شده ام تا یک نفر چیزی می گوید یا چیزی می نویسد به خودم می گیرم و بهم بر میخورد و این اصلا خوب نیست . قبلا پوست کلفتتر از این حرفها بودم.

۱۴ - ارادتمند همیشگی: بایرامعلی!!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 20:16  توسط بایرامعلی  | 

 

 سلام رفیق جان

خوبی ؟  مدتهاست خبری از تو ندارم . راستش را بخواهی آدم اینقدر اینجا درگیر روزمرگی میشود که خیلی چیزها و خیلی آدمها از یادش میروند. ولی پریشب  به شدت یادت افتاده بودم . رفته بودم کنسرت . کنسرت مارک نافلر ٬ .نافلر کبیر آمده بود . کمی پیرتر و کمی شکسته تر . ولی در گیتار زدنش فرقی نمی دیدی. تا گیتار نواختنش را از نزدیک نمی دیدی متوجه نمی شوی چرا  لقب جادوگر گیتار  به او داده بودند. آمد و خواند و باعث شد خیلی از خاطرات سالهایی که الان دیگر خیلی دور به نظر می آیند زنده شود.

وقتی رابرت ردفورد در فیلم جاسوس بازی  تمام پس انداز عمرش را خرج کرد تا براد پیت ٬دوست نزدیکش را٬ خونین و مالان از دست چینی ها آزاد کند  را یادت می آید. چقدر صدای خش دار نافلر وقتی  همین ترانه برادران در آغوش را میخواند ٬می چسبید و حس و حال دلگیر صحنه را تشدید می کرد؟ یا وقتی  داستین هافمن و رابرت دنیرو در فیلم سگ را بجنبان با بازیهای خودشان بازی پشت پرده سیاست را رو می کردند .ترانه سگ را بجنبان  همین حس و حال را زنده می کرد. اینکه اگر به جای آنکه سگ دمش را بجنباند ٬دم سگ را بجنباند چه اتفاقی می افتد؟ زمانی که آنتونیو بانداراس در فیلم دسپرادو در آن شهر تنها و بیکس با آنهمه خلافکار و جانی درافتاده بود ترانه ای مثل چاقوی شش تیغه چقدر آن حس و حال را بیان می کرد.

آن نوار کاست طوسی مارک دنون را یادت می آید؟ همانی که یکی از فامیلهایتان از انگلیس آورده بود و اولین آهنگش سلطان سوئینگ  بود؟ چقدر در مسافرتها آنرا گوش می کردیم. وقتی  آن مامور عقده ای در  اول جاده چالوس نوار را از ما گرفت ٬ چقدر حالمان گرفته شد و بعدش چقدر  گشتیم و گشتیم تا کپی آنرا پیدا کنیم.

 وقتی تازه گواهینامه گرفته بودی و در هرم گرمای بعداز ظهر شهریور در اتوبان قزوین - تهران  می راندی٬ یادت می آید  به آهنگ صدا زدن الویس گوش می کردیم٬ آهنگ چقدر با منظره های اطراف جور می آمد؟ آن معلم گیتار را یادت میآید ؟همان که یکدفعه غیب شد و چند سال بعد سر از تلویزیونهای لس آنجلسی در آورد؟ آن سال سیزده بدر وقتی در کنار آتش آهنگهای دایراستریتز را میخواند٬ چقدر ذوق می کردیم؟ وقتی شب عید سی دی این ویدیو را تصادفی از دستفروش کنار خیابان خریدم و بعد این کنسرت محشر از کار درآمد. چندبار آنرا نگاه کردیم؟ یادت می آید اسمش را گذاشته بودی رئال مادرید راکرها!! تمام غولهای راک با هم جمع بودند ٬ اریک کلاپتن٬ استینگ ٬ فیل کالینزو مارک نافلر ....

پریشب وقتی در کنسرت به اجرای زنده این آهنگها نگاه میکردم. مرتب یاد این خاطرات می افتادم. دوستی که با من آمده بود متولد و بزرگ شده اینجا و همین فرهنگ بود ولی ذره ای از احساس و لذتی که من از این موسیقی ها می بردم را نداشت. چه می دانم ٬ شاید خاطرات پشت این آهنگها و لحظه هایی که آنها بعنوان موسیقی متن بهمراه خاطرات در ذهن ما مانده این ترانه ها را اینقدر تاثیرگذار کرده٬ شاید.....

پریشب جایت را خالی کردم ٬ خیلی

  دنیاهای زیادی وجود دارد/ و همینطور خورشیدهای زیادی/ ولی ما یک دنیا بیشتر نداریم/هرچند  با هم تفاوت دارند/........ پس این حماقت است اگر بخواهیم با برادرانمان بجنگیم.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 22:7  توسط بایرامعلی  |