تبليغاتX
بایرامعـلی تقدیم می کند:
طنز ونوستالژی
 

 

حبیب یک مرد میانسال افغان بود که مدتی پیش ما کار می کرد . آدم خوب و درستی بود از آن آدمهای قابل اعتماد . تاجیک بود و سالهای نوجوانی و جوانی همراه با آحمد شاه مسعود با ارتش شوروی جنگیده بود. گاهی مواقع بیکاری از خاطرات آنموقع  برای من تعریف می کرد.از احمد شاه مسعود٬ از جنگهایش٬ از دو برادری که طی آن جنگها کشته شده بودند و از مامورین و نظامیهای آمریکایی که برای آموزش نظامی و پخش اسلحه به آنها مخفیانه به افغانستان می آمدند .از جمله "کالین پاول" که سالها بعد وزیر امور خارجه آمریکا شد.

علت اینکه بعد اینهمه مدت یاد حبیب افتادم . دیدن فیلم جنگ چارلی ویلسون بود . سرگذشت واقعی چارلی ویلسون نماینده تگزاس در کنگره آمریکا . فیلم از کتابی به همین نام نوشته جورج کریل ساخته شده. بگذریم که مثل اکثر اوقات کتاب به مراتب کامل تر و بهتر از فیلم است . فیلم یک جورهایی سرهم بندی شده و شتابزده است . شاید هم به خاطر یک سری ملاحظات سیاسی و به خاطر آدمهای ماجرا که بسیاری از انها هنوز زنده اند فیلم را اینطور ساخته اند.

چارلی ویلسون شخصی بود که پس از حمله ارتش سرخ به افغانستان در سال ۱۹۸۰ توانست کنگره امریکا را متقاعد کند که با تصویب یک بودجه عظیم چند صد میلیون دلاری و ارسال پول ٫ تسلیحات و کمکهای دیگر رزمنده های افغان که در آن زمان مجاهدین نامیده می شدند را علیه ارتش تا بن دندان مسلح شوروی بسیج کند. مسلمانهای تندرو از پاکستان و عربستان و مصر به کمک برادران افغان خود فرستاده شدند. نطفه سازمانهایی مانند القاعده و یا گروه طالبان که این روزها آمریکا  از آنها به عنوان لولو خوره برای ترساندن دنیا استفاده می کند در همان ایام بسته شد. پول  فراوان و غذا و تجهیزات و اسلحه های مدرن از آمریکا به پاکستان می آمد و بوسیله شتر و قاطرهایی که از ایالت تنسی آمریکا آورده شده بودند به داخل افغانستان حمل می شد . ماموران سازمان سیا و مربی های نظامی آخرین تاکتیکها و روش استفاده از جدیدترین سلاحها را به مجاهدین افغان می آموختند. از جمله این سلاحها موشک انداز انفرادی "استینگر" بود که افغانها به کمک آنها دمار از روزگار هواپیماهای ارتش سرخ و هلکوپترهای عظیم الجثه و مخوف روسی معروف به Hindi در  آوردند . مدتی بعد عکسی در جراید از یک رزمنده ایرانی در خلیج فارس چاپ شد که یک قبضه از همین موشک اندازها دستش بود و باعث جاروجنجال زیادی درباره اینکه این اسلحه ـ که آنزمان اهمیت استراتژیک داشت - چگونه دست ایرانی ها رسیده ٬شد.

چارلی ویلسون مهمترین موتور حرکت دهنده این جریان بود . بودجه این کار را از پنج میلیون دلار به دویست و پنجاه میلیون دلار رساند . بماند که قسمتی از این پول را خرج عیاشی هایش با بانی ها و مدلهای پ ل ی ب و ی کرد . بارها به خاورمیانه و پاکستان و افغانستان سفر کرد و ماجرا را از نردیک دنبال کرد.  نقش او را در فیلم تام هنکس مانند همیشه عالی و بی نقص بازی می کند و در مقابل  جولیا رابرتز بدون هیچ ویژگی خاصی در نقش جوآن هرینگ نقش مقابل را دارد و همچنین فیلیپ هافمن با شباهت فوق العاده ای نقش گوست آوراکتوس مامور معروف سیا را بازی می کند.

داستان سرانجام با شکست و عقب نشینی ارتش شوروی در فوریه ۱۹۸۹ به پایان می رسد . و اردوگاه کمونیسم مدت کوتاهی پس از آن از هم می پاشد. آمریکا سرمست از پیروزی افغانستان را به حال خود رها می کند تا آنکه یک دهه بعد و پس از ماجراهای یازده سپتامبربه افغانستان حمله و آنجا را اشغال می کند تا به اصطلاح با گروهی که دست پرورده خودش بود بجنگد . شاید بهترین جمله برای تشریح این کار همان جمله پایانی فیلم بود که از قول چارلی ویلسون گفته شد:

 These things happened. They were glorious and they changed the world... and then we f....  up the end game.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم مرداد 1387ساعت 19:52  توسط بایرامعلی  | 

 

 چند نفر از دوستان  در مورد ادامه سفرنامه پرسیده بودند با عرض معذرت به خاطر به تعویق افتادن نظر شما را! به قسمت دوم جلب می کنم . قسمت سوم و پایانی  هم یکی از همین روزها تقدیم خواهد گردید. قسمت اول اینجا

 

                      

 

در سر راه چند فقره مجسمه نامربوط دیدم فتوغراف یکی را بعدا غراور میکنیم . در ابتدا محله هم هیکل گاو نر عظیمی از مفرغ ساخته بودند. ملت به نوبت میرفتند با دنبلانهای گاو فتوغراف میگرفتند. سبب پرسیدیم کسی نمیدانست!

محله منهاتان محله بسیار پرترددو ازدحام است که سبب شهرتش آن است که مرکز تجارت وال استریت که  مظنه بسیار اجناس از قبیل طلا و نفط و آهن و غیره را آنجا تعیین میکنند انجاست و اکثر قومپانی ها معروف آنجا شعبه دائر کرده اند. و البت به همین علت هم زمین بسیار ثمین و گران است. در آنجا عمارت بزرگی بود که گفته میشود آقای ژرژ واشنگتون که اول پرزیدنت اتازونی بود آنجا قسم خورده و مجسمه ایشان هم آنجا بود  . در آنجا وارد قهوه خانه جعبه ستاره می شویم تا ابتیاع قهوه کنیم  . شاگردان قهوه خانه پنداری طلب دارند به قول جناب ایرج میرزا :چشمش طلب می کند ارث پدر از من!!! البته از آنجا که عقل ناقص ما فهمید ملت در ساحل شرق اتازونی کمتر ادب دارند و اصل نزاکت را کمتر از غرب رعایت می کنند . چه می دانم ؟ شاید هم علتش این باشد که مملکت کالیفرنی ما را بیش از حد لوس بار آورده!!! همراهمان تیلفون می زند که نوبتمان شده . برمی گردیم به صف کشتی ابتیاع بلیط کرده و مجددا همه جایمان را مورد تجسس قرار می دهند تا خدای نکرده نرویم و ناموس مجسمه را مورد تعرض قرار ندهیم  وارد کشتی میشویم٬ کشتی در سه طبقه است به طبقه سوم می رویم ٬ هوا به غایت خوب و دلکش است

. کشتی لنگر بر می کشد و به سمت جزیره الیس محل مجسمه خاتون حریت راه می افتد کم کم مجسمه از دور پدیدار میشود. این هیکل را افرنسی هاسالها پیش ساخته و پیشکش کردند به ملت اتازونی .مجسمه را به طرز یونانی های قدیم صنعت کردند در دستش یک کتاب که بر آن مورخ چهارم ژوئیه سنه ۱۷۷۶ که تاریخ آزادی اتازونی است را منقش کردند در دست دیگرش مشعل عظیم است به نشان حقیقت و راستی و در سر تاج هفت پر دارد به نشان هفت بر و هفت بحر . و در  پایش زنجیر گسسته به نشان رهایی از بندگی و حریت

 یادیک پروگرام  در سنه ها قبل افتادیم در داخل مملکت محروسه که شاعری علی معلم نام   بسیار تاکید داشت این هیکل فی الواقع شبیه تائیس معشوقه اسکندر مقدونی است . ما که سر از کار این مردک درنیاوردیم ! از قولی میگویند او جزو طایفه ملت خوشحال !! است و لواط کار بوده و از قولی میگویند که معشوقه داشته و تائیس و روکسانا و روشنک حتی یک شب دو استکان بیشتر نجسی میخورد به خاطر روشنک کل تخت جمشید را به حریق میکشد!!! و هو علیم به کل شئ

در  جزیره  دوری در اطراف زدیم  ملت و جماعت کثیری همه  ولو در اطراف مجسمه بودند . صف رفتن به بالا مجسمه به غایت طویل٬ منصرف شدیم و به تماشای سواد شهر نیویورک از دور پرداختیم و عمارات عظیم سر به فلک کشیده و جای ابراج تجارت بین الملل که چند سنه قبل در یازدهم سپتامبر تخریب شد در میانه معلوم بود پس از گشت و تفرج و تماشا .مجددا کشتی گرفته به سمت شهر برگشتیم . چون به بندرگاه رسیدیم سخت گرسنه بودیم  و در اینجا به سر هر گذر دکانکی و اطعمه و اشربه فروشی. لاجرم در یکی توقف کردیم و ابتیاع خوراک و جالب اینکه اکثر صاحبانشان از اعراب بودند و به لغت غلیظ عرب با هم تکلم میکردند یاد حکایت قدیمی افتادیم که یکی از همشهریها با اینها دعوایش میشود و در وسط دعوا میخندد٬ سبب میپرسند ؟ میگوید ما اینها را فحش فضیحت میدهیم اینها برای ما قرآن میخوانند! بعد سدجوع به سمت موزه خانه متروپولیتن روان میشویم . یک موزه خانه به نهایت بزرگ که هر گوشه آن چندروزی وقت میبرد و از همه جای عالم چیزهای دارند برای تماشا از جمله قسمت بزرگی که از مملکت محروسه ایران آورده اند. به تعجیل چند قسمت از ایران قدیم و ایطالیا و یونان و غیره را بازدید میکنیم چون وقت تنگ است فرصت نداریم ولی سخت تماشایی است اینهمه اشیا باستانی و مجسمه و پرده نقاشی و هنرهای مستظرفه تماشای همگی چندین روز وقت میخواهد به قطره ای از دریا اکتفا می کنیم. بعد به بالای بام عمارت میرویم که چند مجسمه به سبک هنرهای جدیده در آن نمایش گذاشته اند.وقت موزه خانه تمام میشود به الاجبارخارج میشویم و خسته و کوفته به منزل برمی گردیم.

 

یوم سیّم /بیست و پنجم مه /چهار جوزا

امروز یوم تعطیل است و یکشنبه. در همان بلد پرینستون که در آنجا رحل اقامت داریم به تفرج و گشت مشغول میشویم . عمده شهرت این شهر کوچک به سبب انیورسیته بسیار مشهور آن است.در شارع اصلی گشتی میزنیم . یک عمارت قدیمی میبنیم . گویا در زمانی که عمارت کاخ ابیض(سفید) در واشنگتون تحت بنا بوده . اینجا دارلحکومه بوده و پرزیدنت ابراهیم لینکلن در آن ماوا داشته. بعد به یک لقانطه رفتیم و جای دوستان بستنی خور خالی بستنی میوه ای مقبول  و ماکولی خوردیم.پنداری از بستنی فروشی های بسیار قدیمی اینجا بوده که همه رقم بستنی دارد. بعد هم در محوطه انیورسیته قدم زدیم مه انواع عمارات به طرز دوره های مختلف را بنا کردند در محراب کلیسایی تمثال جناب حکیم زکریا رازی را منقش کردندبه نشان یکی از علما کبیر عالم. سپس میزبانان مهربان ما را جهت تنوع و اسباب سرگرمی به راندن کلک برروی رودخانه میبرند. سخت مفرح است و ما در آن از خود استعداد غریبی نشان میدهیم !!!

 عصر در منزل بودیم . بیشتر به صحبت و بحث گذشت و البت خوردن ماکولات و اطعمه و اشربه.

یوم چهارم/ بیست وشش مه/ پنج جوزا

امروز در اتازونی یوم الشهداست و تعطیل. بار دیگر به سمت بلد کبیر نیویورک راه افتاده. ابتدا به موزه خانهMOMA میرویم که هنرهای مستظرفه جدیده را جهت تماشای خلق گذاشته اند. کلی آثار مشهور از اساتید و نقاشی باشی های شهیر عالم . پرده خواتین آوینیون  و چند پرده دیگر از جناب پیکاسو و پرده لیل پر انجم از جناب ونسان ونغوغ هلندی و غیره . سخت تماشایی. بعد به خیابان میاییم که بازار مکاره بزرگی در آن برپا است و از همه چیز در آن به وفور جهت فروش گذاشته اند. چند بنا دیگر میبینیم و میرویم سمت عمارت عظیم ملل متحده . جایی که از همه عالم و از همه هفتاد و دوملت در آن ایلچی دارند . در نزدیکی عمارت ملل احساس میکنیم که یک هاله می آید وما را در بر می گردد. ملتفت میشویم از معجزات اینجاست که هر که بار اول میآید احساس منور بودن به او میآید!!!!!!!

بعد به هنگام برگشت از کنار عمارت عظیم امپایر استیت میگذریم که طویل زمانی مرتفع ترین ابراج در گیتی بود . نگاه که میکردی کلاه از سر کودک عقل می افتاد. یاد آن سینماتوغرافی افتادیم که یک بوزینه عظیم الجثه کینگ کونگ نام از این عمارت بالا میرفت و با طیاره ها حرب میکرد . حکما بسیار دچار حالت د جا وو میشدیم . از بس در و پیکر این شهر را در کتاب و پرده سینما و فتوغراف دیده بودیم . پنداری قبلا هم بهاینجا آمده بودیم . دست آخر به فلکه ساعت timesquare رسیدیم .   محل پر شلوغ و پر ازدحام که بی شباهت به لاله زار و چهارراه استانبول در طهران نبود در شارع برادوی که هر قدم آن تماشاخانه و تیارت های شهیر بود و همه جا از لامپ الکتریک منور و پر از رنگ و ضیافت نور و رنگ را می دیدی.   از خستگی دیگر نای راه رفتن نداشتیم. با همراهان به منزل برگشتیم

 

 

  مابقی فتوغرافها را ادامه مطلب مشاهدت فرمایید!

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 18:43  توسط بایرامعلی  | 

 

در وبلاگستان ما که نمونه کوچک جامعه ماست . همه در مورد همه چیز اظهار نظر می کنند و خود را در آن زمینه صائب می دانند . بحث کلی در مورد آن را می گذارم برای بعدها  و یک مبحث جدا . به خاطر همین بنده هم در این پست می خواهم در مورد یک پدیده روانشناسی  که مدتی است روی آن تحقیق می کنم حرف بزنم و تجزیه و تحلیل کنم . حساب و کتاب که ندارد . شاید کارمان گرفت و معروف شدیم و بهمان جایزه هم دادند. دنیا خر تو خرتر از این حرفهاست.

در پست قبل گفتم که در مورد افسردگی و بیحوصلگی روز تولد خواهم نوشت و اما نتیجه تحقیقات من:

 

کیک اهدایی خانم کاویانی عزیز

 

Birthday Syndrome یا  "سندرم روز تولد"

این سندرم از ناراحتی های است که معمولا در روز تولد افراد بروز می کند. معادل فارسی آن به سبک فرهنگستان فارسی  می شود : ناهنجاری زایچه روز!!! معمولا در افراد مبتلا از ۲۳ -۲۴ سالگی نشانه های خود را بروز می دهد . در دهه های چهارم و پنجم ( سی و چهل سالگی) به اوج می رسد. و از اوایل دهه ششم زندگی ( یعنی وقتی سن که رسید به پنجاه و فشار آمد به چند جا!!!!) اثرات آن کم و ناپدید می گردد .

نشانه ها :  اشخاص مبتلا از چند روز مانده به تولدشان دچار بیحوصلگی - دپایش!! - افسردگی - بی اشتهایی و.... میشوند. دنیا برایشان به شدت پوچ میشود و عقاید نهیلیستی آنها به شدت باد می کندو قلنبه می شود .

بیماران دچار ناهنجاری زایچه روز  در روزهای شدت این سندرم علاقه فراوانی به آهنگهای مصیبت زده و غمناک پیدا می کنند . دائم در حال گوش کردن به فرهاد و فریدون فروغی و داریوش هستند . از در جمع بودن گریزان هستند و متمایل به کنج عزلت هستند.  اگر اهل شعر و ادبیات باشند به اشعاری مانند اشعار خیام و کتابهای صادق هدایت و اگر اهل سینما باشند به فیلمهای ژانر نوار علاقه فراوان پیدا می کنند و ظاهر مصیبت دار وفلکزده پیدا می کنند!!!

معمولا ناهنجاری از فردا یا پس فردا روز تولد به طرز معجزه آسایی غیب می شود و  تا سال بعد ناپدید می گردد.

درمان : هنوز راه درمان دقیقی برای آن پیدا نشده .زدن تلفن ٬ فرستادن نامه و  نامه برقی و ارسال پیامک ( SMS)  و ابراز همدردی! و گفتن تبریک تولد و خرید هدیه و کیک و  توجه به آرزو فهرست ( همان wish list خودمان ) می تواند در کم شدن و درمان این ناهنجاری مفید باشد.

 و نکته آخر که به نظر این خانم  ناهنجاری زایچه روز در آقایان شدت و فراوانی بیشتری دارد تا در میان خانمها . به قول بروبکس رادیو فردا . شما چه فکر می کنید؟!!

                                                ارادتمند همیشگی :بایرامعلی!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 12:30  توسط بایرامعلی  | 

 

 - این که می گویند " زمان نسبی است " چیزی است که هر چه می گذرد بیشتر به آن اعتقاد می کنم . احساس آدم نسبت به گذشت زمان با بالاتر رفتن سنش عوض می شود . مثلا مقایسه کنید تعطیلات پایان ناپذیر تابستانها در دوران بچگی که به اندازه سالی طول می کشید٬ با تابستانهای بیرمق الان که نمی فهمی کی آمد و کی تمام شد . دیگر الان می شود حدس زد برای افراد هفتاد هشتاد ساله زمان با چه سرعت وحشتناکی می گذرد . گذشت زمان مثل سنگ غلطانی در سراشیبی میماند که هرچه می گذرد شتابش بیشتر میشود. 

۲- وقتی چند روز پیش یادم افتاد که چند روز دیگر کنتور عمر یک عدد دیگر هم به سالهای عمر مشعشع و درخشان بنده اضافه خواهد کرد ٬باور نمی کردم . انگار همین یکی دوماه پیش بود که پست سال قبل را مینوشتم . بعد همان حس و حالهای همیشگی آمد سراغم . همان بیحوصلگی ها و بیقراریهای که اینجانوشته بودم

۳- امروز صبح وقتی زیر دوش حمام بودم  آهنگ Paramparça    (پارام پارچا =  درب داغون ٬ تیکه پاره )  تئومان خواننده سبک راک ترکیه یادم افتاد که در مورد روز تولدش گفته و حس و حالهای اینروز را بیان میکند. بعد آهنگ در مخم افتاد و به صورت کرم مغزی و لوپ پایان ناپذیر  تا به همین حالا که اینها را مینویسم در مغزم می چرخد. چند بیت اولش را ترجمه می کنم . بقیه اش بماند وقتی که حوصله ام سرجایش آمد.

ساعت ندارم ٫ نمیدونم وقت دقیق چیه/ کمی آبجو ٬ کمی شراب همین قبلتر بود /چطوریه وقتی زمان به سختی می گذره سالها و عمرها به این سرعت میگذره؟ / مثل یک حباب سرگردون تو فضام / یا مثل یک استخر شنا خالی تو پاییز / خیلی زشته که الان آدم آرزوی خوشبختی کنه ؟ / بگذریم ٬ راستش حوصله اون رو هم ندارم / امروز روز تولد منه /هم خوشحالم هم غمدار / روی یک چهارپایه تو میکده نشسته ام / تو سنی هستم که پدرم مرد/امروز روز تولد منه / کلمه ها تو دهنم نمیچرخه /چیزی که از تمام زندگیم فهمیدم اینه.../ درب داغونم / درب داغون / درب داغونم /درب داغون.....

۴ - مثل این که این پست هم مثل پست سال پیش خیلی ناله و زنجموره شد ٬ پس ادامه نمی دهم     در مورد  افسردگی روز تولد یکسری تحقیقات مبسوط کردم و به یک نتایج درخشان رسیدم. پست بعدی را بخوانید.......

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 15:10  توسط بایرامعلی  | 

 

 

 

 

 

 

صد و سی یک سال از زمانی که توماس ادیسون آهنگ " مری یک بره کوچک داشت " را روی فونوگرافش ضبط کرد و این ماشین جادویی را به دنیا معرفی کرد میگذرد. طی این مدت فونوگرافهای اولیه که تنها چند ثانیه صدا را پخش میکردند تبدیل شده اند به آی پادهایی به اندازه قوطی کبریت که صدها ساعت آهنگ را در خود جا میدهند.

رادیو آلمان  مدتی قبل برنامه ای داشت به مناسبت شصتمین سال به عرصه آمدن صفحه های سی و سه دور ٬ برای همین از من خواسته شد یک آهنگ قدیمی  که از روی صفحه ضبط شده بود را تفسیر کنم . راستش را بخواهید صفحه و گرامافون در نوستالژی زدگی من تاثیر مهمی داشته٬ شرح و تفصیلاتش بماند برای یک پست  مجزا .  نام آهنگ درخواستی بود حمدی فیل! از خواننده قدیمی و بزرگ!!( به معنای واقعی کلمه! ) سلیمان واثقی معروف به سلی . یک آهنگ با ریتم و ساز و  حال و هوای افغانی و لهجه فارسی دری ٬

چیزی که در این ترانه مرتب تکرار می شد . کلمه "حمدی فیل" بود که راستش سردر نمی آوردم یعنی چی؟ تا آنکه بلاخره مانند مرحوم ارشمیدس راز این کلمه را یافتم و دیدم ای دل غافل! این آهنگ کلی بار سیاسی دارد و خطرناک است . می پرسید : چطور؟ تفسیر آهنگ را بخوانید . خود آهنگ و چانه زدن بنده باخانم کیمیامجری برنامه سرنخ و تفسیر بعدش را هم اینجا در ادامه میگذارم ٬ می توانید بشنوید.

  

 

  تفسیر موسیقی:

 

در ابتدا كه می‌خواستم اين آهنگ را تفسیر کنم، من هم مثل بسيارى ديگر تصور مى‌كردم كه اين هم یک ترانه زیبا و عاشقانه است تا زمانى كه به این ترکیب بند ترانه، یعنی "حمدی حمدی فیل" رسيدم. مدتها فکر کردم كه این اصطلاح چه معنایی می‌تواند داشته باشد. بعد متوجه شدم، این اسم می‌تواند مخفف "احمدی نژاد" باشد که قسمت دوم آن به خاطر ضرورت شعری حذف شده و به لغت "حمدی" تبديل شده است. کلمه "فیل" هم همان  اصطلاح یونانی است و به معنای "طرفدار". پس مى‌توان نتيجه گرفت كه "حمدی فیل" يعنى "طرفدار احمدی"!

 

 

 پر گل و سنبل شدن یکسره گلزارها

 بیا به باغ ای صنم بهل همه گلها

 

در فصل بهار که همه جا فراوانی است خواننده خطاب به صنم، که مخفف عبارت "صنعت نفت ملی" است می‌گويد که در باغ نیستی، یعنی در جریان امور نیستی! پس بیا تو باغ و حواست باشد. در ضمن این "گل‌ها" یا همان فرانسوی‌ها را ول کن، چون بی وفا هستند.

 

قافله روم و چین بر در شهر آمدند

فکنده بر کوه و دشت ز هر طرف بارها

 

یعنی نمایندگان قدرت‌های بزرگ برای مذاکره به در شهر آمدند، آماده دادن بسته پیشنهادی هستند و از همه طرف بار و فشار وارد می‌کنند.

 

باد ز شهر تتار رسید و بگشود بار

ببارش اندرون ز مشک خروارها

 

این بیت هم نشانه همکاری‌های اقتصادی با کشورهای آسیای میانه و واردات و صادرات به این منطقه سوق‌الجیشی است.مشک استعاره دیگری است از طلای سیاه یا همان نفت ٬ حالا به خوش بویی نفت نیست .شما به قیمت صدو چهل دلاریش ببخشید.

 

از حد چین تا به روم یکی کمان شد پدید

کبود و سرخ و بنفش از بر کوهسارها

 

در اینجا از رنگین کمان بزرگی صحبت می‌شود كه از دیوار چین تا رم امتداد يافته است. رنگین کمان سمبل گروه انسانهای خوشحال!!  است که  البته ما در ایران نداریم! ولی همین دو هفته پیش در تمام دنیا مراسم بزرگی برای آنها برگزار شد و خیلی چیزهای دیگر!

 

حمدی حمدی حمدی فیل

حمدی حمدی حمدی فیل

حمدی حمدی حمدی فیل

حمدی حمدی فیل

 

طرفدار احمدى، طرفدار احمدى

 

 

 

باد خوش فروردین کرده به وقت سحر

 در گلوی مرغکان صفحه مزمارها

 

خوب اگر اشتباه نکنم، مزمار همان ساز موسيقى است که امروز به آن قره‌نی یا کلارینت مى‌گويند. این باد فروردین ماه طوری پرنده‌ها را سرشوق خوانندگی و چهچهه زدن آورده‌‌‌‌ که ترانه سرا فکر می‌کند در گلوی این‌ها صفحه گرامافون کار گذاشته‌اند. خوب در زمان سرودن این شعر هنوز خبری از آی پاد و ام پى تری پلیر و این چیزها نبوده و صفحه وظیفه پخش موسیقی را به عهده داشته که آن صبح زیبای بهاری برای همه از گلوی پرندگان پخش می‌شده است.

 

                                                             ارادتمند هميشگى، بايرامعلى!!

 پ ن : برنامه کامل دویچه وله در مورد گرامافون را از اینجا میتوانید بخوانید و گوش کنید.
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 15:20  توسط بایرامعلی  |