
جناب عطا خان صادقی دستور فرمودند به نوشتن تجربه مهاجرت ٬ مخصوصا بعد ازپست قشنگی که چند وقت پیش سایه نوشت.
امروز دقیقا سومین سال ورود من به سرزمین جدید است.در مقایسه با خیلی ها زمان کوتاهی است ولی برای خودم خیلی طولانی به نظر می رسد. شده بارها و بارها با خودم خلوت کنم به فکر بروم و سوال همیشگی را از خودم بپرسم٬من اینجا چه کار می کنم؟ آیا می ارزد ؟ راستش را بخواهید مهاجرت کار ساده ای نیست . پوست کلفت می خواهد و زیرپا گذاشتن خیلی چیزها . نوشتن درباره مهاجرت هم راحت نیست. از آن تجربه های که خودت تا لمسش نکنی نمی فهمی . تا همین چند سال قبل اگر کسی از مهاجرت می نالید در دلم کلی بدو بیراه نثارش به می کردم و متهمش می کردم به اینکه نفسش از جای گرم در میآید . البته اگر کسی زیاد هم فخرفروشی می کرد از این قاعده مستثنی نبود .
مثالی که من همیشه برای مهاجرت می زنم مثال انتقال درخت است.از جایی به جای دیگر. درخت را در سن پایین به راحتی می شود از جا و زمینی به جا و خاک دیگر انتقال داد. درخت جوان و کم سن براحتی در خاک جدید جا می افتد ولی واویلا به درختی که سن و سالی از آن گذشته باشد . هرچقدر هم مواظب باشی و با دقت کار کنی بازهم احتمال زنده ماندش پنجاه - پنجاه است. مسئله انسانها هم بی شباهت به این موضوع نیست.افرادی که در سن پایین(فرضا پانزده- شانزده سالگی) به سرزمین جدیدتر می آیند خیلی راحتتر جا می افتند و در جامعه جدید حل می شوند. این مسئله با بالا رفتن سن سخت تر می شود و دشوارتر . والدین خیلی از ایرانی ها را دیده ام که با تمام رفاه و آسایشی که در اینجا دارند٬ بیشتر از دو٬ سه ماه اینجا دوام نمی آورند. و ایران را با همه کاستی ها و دردسرهایش ترجیح می دهند. بگذریم که مسئله مهاجرت در سن پایین با همه حسنهایش ٬ بدیها مثل بحران هویت (لااقل از نظر ارزشهای ایرانی)و شترمرغ بودن را هم دارد.
مهاجرت مثل همه تجربه های زندگی نقاط مثبت و منفی خودش را دارد. دیدن سرزمینهای جدید٬ آدمها و فرهنگهای دیگر ٬ رسیدن به چیزهایی امکاناتی که در وطن خودت بسیاری از آنها به خواب و رویا می ماند و از همه مهمتر نعمتهای گرانبهایی به نام قانون و آزادی که به قول مرجان ساتراپی برای به دست آوردنش باید بهایش را بپردازی و صدها چیز خوب دیگر. در عوض دیگر خبری از روابط نزدیک و گرم شرقی نیست . سیستم جامعه فرد مدار است. خودت هستی و خودت . نه خبری از خانواده های صمیمی (با تعریفی که ما در ذهن خود داریم) هست نه آدمها آن آدمهای آشنا تو هستند . به همه لبخند می زنی ولی لبخندت مصنوعی است. از ته دل نمی اید .روابط به نظرت ظاهری می آید چیزی است غیر از آن سیستمی که ما بزرگ شدیم . برای همین است که اطرافیان ایرانی ات را به دوستان خارجی ات را با همه خوبی ها و روراست بودنشان ترجیح می دهی . دوستی دارم که همسر آمریکایی و سه بچه دارد ولی شبها از خانه بیرون می زند ٬ تنها به عشق اینکه بنشیند و یکی دوساعت با ما فارسی اختلاط کند. خوشبختانه(یا بدبختانه!) در جایی که من زندگی می کنم بزرگترین اجتماع ایرانی های خارج از ایران است . برای همین مشکلی از نظر پیدا کردن همزبان و هموطن وجود ندارد . ایرانی اینجا هم درست مثل داخل کشور هستند افرادی که ترجیح می دهی تنها باشی ولی سراغشان نروی و ایرانی ها خوبی که به دنیایی می ارزند.
تجربه مهاجرت - با همه پوست کندنها و مصیبتهایش - تجربه خوبی است . به تجربه کردنش می ارزد.هرچند که چوب چند سر طلا شوی ونه اینجایی باشی و نه آنجایی. نه در غربت شاد باشی و در وطن خود غریب . احتمال اینکه من روزی برای زندگی به ایران برگردم زیاد است٬ خیلی به آن فکر کردم ولی در یک چیز مطمئنم . اگر روزی برگردم جوری برمیگردم تا پل پشت سرم را خراب نکنم . هرچندمعمولا علفهای آنطرف پل سبزتر هستند.
چند شب پیش برای شام منزل دوستی مهمان بودم که در خانه گیرنده ماهواره دارند و بعد مدتها چشممان به جمال بیمثال شبکه های فارسی زبان روشن شد.از آنجا که این حقیر از عشاق سینه چاک و هلاک سینمای هنری و زیبای هندوستان هستم!!! از شانس بسیار یکی از شبکه ها مشغول پخش یکی دیگر از شاهکار های بالیوود بود و از آنجا خانم صاحبخانه با شور و شوق مشغول تماشای این فیلم بودند ٬ کمترین هم مجبور بودم این فیلم را تماشا کنم . از دوبله آبدوغ خیاری و بی سرته فیلم هم بگذریم ٬ آیا به نظر شما نباید در تلویزیونی که کلمه ساده ای مانند فقط را "فقت" می نویسد گل گرفت؟
پ.ن : با عرض معذرت از استادانی که برای فروتنی و خودزنی قصداً اشتباه می نویسند!!!
اردتمند همیشگی:بایرامعلی!!
حدود چهل سال از ساخت فیلم قیصر می گذرد . فیلمی که یکی از تاثیرگذارترین فیلم های سینمای ایران محسوب می شود. اکثر منتقدین و نویسندگان قیصر و گاو (داریوش مهرجویی – ۱۳۴۸)را شروع موج نو فیلمهای ایرانی می دانند . موجی که باعث تعقییرات فراوانی شد و باعث ساختن گونه دیگری از فیلمها شد.
قیصر باعث وارد شدن چهره های بسیاری به سینما ایران شد. مسعود کیمیایی با ساختن این فیلم که دومین تجربه او محسوب می شد (پس از فیلم ناموفق بیگانه بیا) به یکی از کارگران صاحب نام بدل شد. بهروز وثوقی با این فیلم از یک بازیگر درجه دو به یک سوپر استار تبدیل شد . عباس کیارستمی کارش را در سینما با طراحی پوستر و تیتراژ فیلم قیصر آغاز کرد و اسفندیار منفردزاده برای نخستین بار در سینمای ایران برای فیلمی موسیقی متن ساخت و با استفاده از ضرب زورخانه موسیقی بیادماندنی آنرا آفرید . فیلم یک اثر کاملا موفق بود و رکورد فروش را شکست و تا مدتها بر روی پرده سینما ماند. شخصی را می شناختم که می گفت این فیلم رادر آنزمان سی و پنج بار در سینما دیده !
چند سال پیش در یکی از کانالهای تلویزیونی ترکیه فیلمی دیدم با نام حیدر با بازی جونیت آرکین بازیگر مشهور سینمای ترکیه که او را در ایران با نام فخرالدین می شناسند . فیلم تقلید نعل به نعل و کاملی بود از فیلم قیصر . همان شخصیتها و روابط و حتی همان صحنه های بالا کشیدن پاشنه کفش و دست آخر کارگردان که موسیقی دیگری نظرش را جلب نکرده بود از موسیقی منفردزاده استفاده کرده بود تا تقلید را کامل کند.
قیصر فیلم کامل و بی نقصی نبود – مخصوصا با معیارهای امروز – ولی از بسیاری از فیلمهای همدوره خود و حتی چند سال بعد یک سروگردن بالاتر بود .گرچه از بسیاری سنتهای آن روزگار پیروی می کرد حتی فیلم بنا به رسم آنروزگار دارای صحنه رقص و آواز کافه ای هم بود . داشتن صحنه رقص و آواز فرمول تضمین شده ای برای فروش فیلمها وپررونقی سینما ها بود. معروف است که حتی فیلمهای خارجی هم از این قاعده مستثنی نبودند. بسیاری از مواقع فیلمها خارجی را در وسط نمایش قطع می کردند و چند صحنه رقص عربی نمایش داده می شد و بعد نمایش فیلم اصلی ادامه پیدا می کرد. یک صحنه رقص و آواز کافه ای در فیلم قیصر هم وجود دارد. صحنه ای که قیصر به دنبال یکی از برادران آب منگل به کافه ای می رود و در آنجا به صحنه رقص و آواز خوانی شهرزاد می نشیند که ترانه " تتق تتق دنبکی رو باش" را با صدای سوسن اجرا می کند. تا قیصر و سایر حضار با دهان باز و چشمان از حدقه بیرون زده او را نگاه کنند.
شان نزول این پست به خاطراین مطلب و ویدیوی آن بود که چند روز پیش درباره روزگار کنونی همین شهرزاد بازیگرفیلم قیصر به دستم رسید. بازیگری که بعدها در پنجاه فیلم دیگر بازی کرد از جمله در فیلمهای بلوچ و داش آکل کیمیایی ٬ طوقی علی حاتمی و تنگنا امیر نادری که این آخری حتی جایزه بازیگری جشنواره سپاس را برایش به ارمغان آورد. و حتی دستی در شعر و شاعری هم داشته و فیلمی را هم کارگردانی کرده. زنی که دیگر امروز گرد پیری موها و چهره اش را پوشانده و دیو هولناک فقر و نداری بر او سایه انداخته و گویا حتی سرپناهی هم برای زندگی ندارد. سرنوشت تلخ ومحتوم او بسیاری دیگر از جنس او .
فرهنگستان زبان فارسی هم مثل خیلی چیزهای دیگر از جمله موسساتی بود که در زمان رضاشاه شروع به کار کرد و بازهم مثل خیلی چیزهای دیگر در آن دوران کاربرد موثرتری نسبت به حالا داشت .بسیاری از واژه هایی که در آن دوران معادل سازی شد وارد زبان فارسی شد و مورد استعمال قرار گرفت وگرنه ما هنوز به جای دادگستری٬ شهربانی ٬ بهداری٬ دانشگاه ٬ دانشکده ٬ شهرداری٬ ارتش٬ گذرنامه و خلبان و....... می گفتیم عدلیه٬ نظمیه٬ صحیه٬ انیورسیته٬ فاکولته٬ بلدیه٬ قشون٬ پاسپورت( یا تذکره) و پایلوت و .... البته واژه های زیادی هم ساخته شد که مورد استفاده قرار نگرفت و مهجور ماند مثل دورگو به جای رادیو یا دورشنو به جای تلفن یا دورنویس به جای تلگراف و....... و باز صد البته آن زمان هم این مورد مثل حالا باعث پیدا شدن کلی جوک و شوخی و داستان طنز شد.موردی که هنوز هم ادامه دارد.
می گویند یکی از مقامات اداره راهنمایی و رانندگی آن زمان طی بازدیدش از جایی می رسد به این تابلو : تردد وسائط نقلیه اکیدا ممنوع . این جناب متوجه می شود که تمامی لغات تشکیل دهنده این جمله عربی هستند. این مورد شدیداً به غرور ملی و ناسیونالیستی ایشان برمیخورد برای همین عصبانی شده و دستور می دهد که این تابلو را بردارند و در اسرع وقت نسبت به جایگزینی معادل فارسی آن اقدام کنند. چاکران و جانثاران دست به کار می شوند و بعد چند روز تابلوی جایگزین را نصب می کنند با این نوشته: آورد و برد اسباب جنبنده سخت نارواست!!!
ارادتمند همیشگی : بایرامعلی!!
پ . ن این مورد هم الان یادم افتاد . می گویند به جای مهر های اداری محرمانه مستقیم مهرهایی ساخته شده بود با عبارت : کس ندان سیخکی!