آلبوم جدید گروه کیوسک با نام باغ وحش جهانی بزودی منتشر می شود . چند باری که با آرش سبحانی و بقیه کیوسکیون صحبت می کردم بحث سر این بود که آیا آلبوم جدید با توجه به دور بودن از ایران حال و هوای آهنگهای قبلی را خواهد داشت . آهنگ پراگماتیسم عشقی که از روز قبل روی سایت قرار گرفت نشان می دهد که گروه هنوز آن روش و حسهای قدیمی را دارد. صحبت کلی در مورد آن باشد برای بعد از انتشار آلبوم در اواسط ماه نوامبر. این آهنگ که روی سایت گروه برای دانلود مجانی قرار دارد در مورد شخصی است که دیگر آدم معمولی قبلی نیست وکلی عوض شده. از دیروز مرتبا دارم این آهنگ را گوش می کنم . گفتم شادی هایم را با شما تقسیم کنم ( به شادی خانمها برنخورد ٬شادی خودم را می گویم! )
آهنگ را می توانید از اینجا دانلود کنید . فلش آهنگ را هم اینجا می گذارم
کنسرت بعدی کیوسک روز ۲۵ اکتبر در تورنتو و ۱۴ نوامبر در سانفرانسیسکو برگزار خواهد شد . قسمت ما که نشد برای کنسرت به تورنتو بیاییم ٬شما عوض ما با بچه معروفها عکس بندازید و حس یگیرید ٬ دو نقطه دی گنده !

HOW TO CURE A FETISH
یا
فیروزه چه بلایی ٬ قشنگی ناقلایی
این یک داستان خیالی است . هرگونه تشابه اسمی و مکانی از روی قصد و مرض می باشد!!
سیاوش اولین همخانه من بود . در حدود شانزده سالی می شد که آمده بود اینجا و دیگر قلق کار دستش آمده بود . پسر خوبی بود و روزهای اول خیلی به من کمک کرد تا در سرزمین جدید جا بیافتم . سیاوش در یکی از نمایندگی های فروش خودرو شرکت فورد کار می کرد و به کارش هم خوب وارد بود. ما در حدود یک سال نیم با هم همخانه بودیم. یک بار که از سرکار برمی گشت دیدم نیشش تا بنا گوش باز است. علتش را پرسیدم دست من را گرفت و برد داخل ماشینش را نشان داد.در حدود پانزده جعبه مقوایی پشت فورد برانکویش چیده بود . پرسیدم : اینها چیه؟ با خنده گفت :مجله گفتم : مجله چی؟ گفت خودتت نیگا کن! در یکی از جعبه ها را باز کردم . چشمتان روز بد نبیند. البته شاید هم بهتر باشد روز بد در این مواقع ببیند! !
جعبه پر بود از مجله های تفریح پسر!! در رنگها و طرحهای الوان و مختلف! با تعجب گفتم : اینا دیگه چیه؟ اینا رو از کجا آوردی؟ نکنه رفتی خریدی؟ گفت : اشکالی داره؟ گفتم : اشکال که نه٬ ولی هیچ آدم عاقلی نمیره اینهمه مجله رو با هم بخره. مگه برای کلکسیون . گفت : راستش امروز سرکار یک پیرمرد آمریکایی اومد و از من خواست تا برای خرید ماشین بهش کمک کنم. منهم خیلی تلاش کردم و زور زدم تا تونستم ماشین دلخواهش رو با قیمت مناسب براش بگیرم. پیرمرد که از مرام من خیلی خوشش اومد بود گفت ٬ به خاطر کمک بزرگی که به من کردی میخوام هدیه کوچکی بهت بدم . بعد منو برد به خونه و اینها رو به من دادو گفت من اینها رو در دوره جوانی جمع می کردم ولی الان میخوام اونها رو به تو بدم ٬ تو جوونی و اینها بیشتر به دردت می خوره!!
جعبه ها رو بردیم داخل خانه .در حدود هشت -نه سالی دوره کامل مجله تفریح پسر بود خیلی هایشان نو بودند و چندتایی هنوز روکش رویشان پاره نشده بود. دوره ها و شماره های مخصوص ٬ مصاحبه با بازیگران سینما و کلی چیزهای دیگر .... گفتم حالا اینها رو میخوای چیکار؟ گفت : می گردم و به قیمت خوبی می فروشمش. با آنکه آپارتمان ما کوچک بود و دستکمی از خانه پیرزن داستان مهمانهای ناخوانده نداشت ٬مجله ها را در گوشه ای از آشپزخانه دو وجب و سه انگشتی خانه جا دادیم تا سیاوش خان در اسرع وقت دنبال مشتری بگردد و این اشیائ گرانبها را به پول تبدیل کند. ولی او فرصت اینکار را پیدا نکرد تا آنکه در حدود یک ماه بعد برای کاری مجبور شد به ایران برود . در آنجا بود که آنچه نباید بشود شد و تیر مژگان سیاهی قلبش را سوراخ کرد و عاشق شد " و اذا اصابتکم مصیبه و قالو اناالله و انالیه راجعون!!"
سیاوش در حدود سه هفته بعد برگشت و از کارش استعفا داد ماشینش را فروخت و جهت انجام فریضه مقدس ازدواج راهی ایران شد . در موقع رفتن مجله ها را نشان داد و گفت .اینها مال تو . من فرصت نکردم ولی اگر بگردی مشتری خوب برایش پیدا می شه ومیتونی خوب بفروشیشون و رفت ..... هنوز برنگشته . خدایش بیامرزاد نیکو مردی بود.
اینهم فراموش کردم بگوییم که هنگام رفتن کلی خرید برای همسر جدید و خانواده محترمش خرید سوغاتی و البسه و این چیزها را کرد . قسمت اعظم این خریدها از فروشگاه معروف راز فیروزه انجام داد . لابد می پرسید چرا راز فیروزه ؟ علت این معادل سازی را برایتان می گوییم:
victor از اسامی خیلی رایج اینجاست ٬ ترجمه و معادلش به فارسی می شود پیروز یا فیروز. در نتیجه Victoria که حالت مونث این اسم است می شود فیروزه . خوب Secret را هم که هر بچه مدرسه ای معنایش را می داند در نتیجه به جای عبارت مهجور و بیگانه "ویکتوریا سیکرت" میگوییم :راز فیروزه !!
از داستان پرت نشوم . این خرید کلی از راز فیروزه باعث شد مسئولان فروشگاه به این فکر بیافتند که این مشتری خوب و دست به نقد را نباید از دست داد . برای همین هر هفته یک کاتالوگ و بروشور پرو پیمان! و مملو از عکس مدلهای "مکش مرگ ما" و" ماه درنیا که من دربیام" توسط پست می آمد در خانه و از ما دعوت می کرد فرضا از فروش استثنایی و تخفیفهای باورنکردنی راز فیروزه به مناسبت روز جانبازان و معلولان استفاده کنیم ٬ حالا تخفیف البسه زیر زنانه چه ربطی به روز جانباز داشت خودش یک بحث جدا و مفصل را می طلبد. القصه اینکه تا مدتها هفته ای چند تا از این مجلات به آدرس ما ارسال می شد.
چند ماه بعد از ایران میهمانی برای من رسید . آقای ف و همسر محترم و فرزندشان که جهت تفرج و گلگشت آمده بودند این طرفها . آقای ف از بستگان خیلی دور سببی دایی جان بنده بودند و برای همین نسبت نزدیک کلبه محقر بنده را مزین ومنور به قدوم خودشان کردند . منهم که معمولا روزها در خانه نبودم و شب خسته و کوفته به منزل می رسیدم. هنوز وقت نکرده بودم کاری برای مجله ها انجام بدهم. تنها کاری که کردم در کارتنها را چسب زدم و پتو گنده ای رویشان کشیدم تا دیده نشوند. آقای ف و خانواده هم در خانه هر کاری دوست داشتند می کردند و به همه جا سرک می کشیدند. مهمانها دوهفته ای حضور داشتند تا حوصله شان سر رفت .و برای گشت به شهر دیگری رفتند. در روزهای آخر متوجه نگاه های مشکوک و پرسشگرانه آقای ف و همسرشان شده بودم ولی آنرآ جدی نگرفتم.
چند شب بعد رفتن مهمانها ٬ یکشب زنگ تلفن به صدا درآمد ٬ دایی جانمان بود که بعد مدتها مدید یادی از ما کرده بود .کمی از اینطرف و آنطرف حرف زدیم و بابت زحمات آقای ف تشکر کرد و بعد کمی صغرا و کبرا چیدن و من من کردن (به کسر میم) گفت : دایی جان ٬ هر آدمی بلاخره باید روزی سرو سامون بگیره. ازدواج مردو کامل میکنه!! و از بروز خیلی مشکلات جلوگیری می کنه٬ توهم دیگه وقتشه یه آستینی بالا بزنی و یه سرو سامونی بگیری.........
پایان قسمت اول (ادامه دارد)
امروز دومین سالگشت این وبلاگ است . دوسال از شروع آن می گذرد . وبلاگی که دیگر جزء ای از شخصیتم شده و خیلی ها دیگر مرا با آن می شناسند.هستند دوستانی که در عالم واقع هم مرا با نام وبلاگم صدا می زنند. هفته پیش مطابق معمول خوددرگیری داشتم و با خودم کلنجار می رفتم که : آدم حسابی ٬ اینهم شد کار زندگی که وقتت را پای این وبلاگ بگذاری و از همه چیز بیافتی! ببند درش را و فکرت را راحت کن. بار اول نبود که این فکر را می کردم بعد هرچقدر پیش خودم حساب کردم دیدم نمی توانم ٬ حداقل الان نمی توانم . بعدها شاید. ولی در حال حاضر دل کندن از وبلاگ و دوستان مجازی آنجا کاری نیست که از من بر بیاید.
آهنگ آیا اینها را می لاگی؟ را دیوید لی کینگ که یکی از مشهورترین وبلاگ نویسهای دنیا است خوانده . او در آن اشاره می کند به زندگی بلاگرها٬ سایتها و جاهایی که بلاگرها روزگار و وقتشان را در آن می گذرانند . .همچنی خواهید دید آخر و عاقبت بلاگر جماعت چه شکلی می شود و به چه کارهایی دست می زند!!!
این آهنگ را تقدیم می کنم به همه دوستان دنیای مجازی ٬ اعم از دیده یا نا دیده٬ مجازی ٬ کمی تا قسمتی مجازی٬ حقیقی و همه کسانی که به کلبه محقر و سبز من! که در آن رونق اگر نیست ٬ صفا هست ٬ تشریف می آورند. ممنون از همه لطفهایتان٬ با شما بودن خوب است .ایامکم سعیدا ٬ الطافکم مزیدا
ارادتمند همیشگی:بایرامعلی!!
پ ن ۱: اینکه آیا در جایی که صفا هست در آن نور خدا و هاله نور و ..... وجود دارد ٬ جای بحث دارد با این ترتیب سازمان ملل با همه رونقش ٬صفا ندارد ولی نور خدا در آن هست !!!
پ ن ۲ : قسمتی از شعر این تصنیف قدیمی برای دوستانی که تازه به جمع بینندگان ما !! پیوسته اند به شرح ذیل می باشد:اگه ماه شبم بشی چی میشه؟/ یک شب که هزار شب نمیشه/ در کلبه ما رونق اگر نیست صفا هست/ آنجا که صفا هست در آن نور خدا هست...........

دوستی یک ایمیل را با عنوان تفکربرانگیزانه و عرفانی" یاد ایامی که...." را برایم فرستاد. نامه را که باز کردم دیدم یک نفر عکسهای پست قبل را ـ با همان توضیحات حقیر- ضمیمه نامه کرده و بدون آنکه به مرجع نامه اشاره کند برای دیگران فرستاده ٬ نامه هم بعد کلی دست به دست شدن به دست این دوست قدیمی رسیده بود و ایشان هم که قبلا این پست را خوانده بود آنرا برای من فرستاد.
نکن این کارها را عزیز من ٬خوبیت ندارد!! حالاگیرم به آتش دوزخ ومار غاشیه و اژدهای دوسر و کنده نیم سوز و قیر مذّاب (با قیف و متعلقات مربوطه) اعتقاد نداری٬ یا گاس اینکه کپی رایت و حق مولف واین داستانها کشک است٬ پس معرفت و لوطی گری چه می شود؟!!!
پ .ن آن دوست به شوخی از من پرسیده بود : "نکنه خودت هم از جایی کپی زدی؟" هرچند " کفر چو منی گزاف و آسان نبود" معذالک این عکس قوطی شیرخشک "پسر من"با عکسهای گوگولی روی آن که متعلق به دوره شیرخشک کوپنی خوری اخوی کوچک بنده است و من از آن به عنوان ظرف نگهداری پاکنها استفاده می کردم به عنوان سند اصالت عکسها رو می کنم!!
پ ن ۲ : عنوان این پست را با صدای مرحوم جان وین بخوانید!!

من آدم آرشیویستی هستم (نخیر! به هیچ وجه منظورم آشغال جمع کن نیست!! ) این آرشیو کردن از مجله و روزنامه های قدیمی ٬ بروشور و کاتولوگ و کاغذ و تقویم و نوشته های قدیم گرفته تا نوار و فیلم و یادگاری دوستان وکتاب و عکس و اشیا عتیقه و کهنه ..... را شامل می شود.
پارسال که ایران رفته بودم ٬ خانم والده صدایش درآمد که :باباجان ٬خودت که اینجا نیستی ٬ این جعبه های سنگین را یک نگاهی بیانداز که من هر دفعه مجبور نشوم برای گردگیری آنها را جا به جا کنم . دیدم بنده خدا راست میگوید ٬ خیرمان نمیرسد که لااقل باعث آزار و اذیت نشویم . رفتم سراغ کارتونهایم که بخشی از آرشیو قدیمی را تشکیل می دادند. با چشمی اشکبار و دلی غمین!! خیلی از آنها را ریختم دور. دوره های مجله کیهان بچه ها٬ دانستنیها٬ مجله ماشین٬ فیلم . روزنامه های که برای یک مطلب جالب نگهداشته بودم. بعد نوبت رسید به دفترها ٬ کتابهای درسی و جزوه های دوره مدرسه مداد رنگی ٬ لوازم تحریر و..... خیلی هایشان را ریختم دور . یکسری را بخشیدم به بچه های جغل و کوچکتر فامیل و آشنا و خیلی هایشان را هم راستش بخواهید دلم نیامد و نگهداشتمشان. از یکسری از یادگارهای دوره مدرسه عکس گرفتم تا بعدها به عنوان سند! از آنها استفاده کنم .این روزها که اوایل مهر ماه است و روزهای شروع مدرسه٬ بیمناسبت ندیدم عکس چند تا از اینها را بگذارم تا با هم خاطرات قدیمی را مرور کنیم . پس توجه شما را به بازدید از موزه آثار نوستول!! جلب می کنم:
عکسها را در ادامه مطلب ببینید:
ارادتمند همیشگی: بایرامعلی!!
پ .ن: حدود سه هفته قبل که به کنسرت محسن نامجو رفته بودم .وقتی آهنگ دهه شصت را خواند .پرت شدم به آن روزها ٬ روزهای مدرسه و بچگی و خاطرات آنروزها از کیف قرمز ٬ خط کش شکسته ٬ مشق شب و ........گرقته تا شرایط جامعه٬ برنامه های تلویزیون دختری به نام نل٬ واتو واتو و فیلمهای سینمایی نخ نما و مثله شده که عصر جمعه پخش میشد و آن گزارش هفتگی که به دنبالش پخش می شد با آن موسیقی اعصاب خورد کن تیتراژ ابتدایی که نامجو با سه تار آنرا اجرا می کند و سایر خاطرات زیبا و فراموش نشدنی !!!! دهه شصت. بقیه دوستان زیاد در مورد این آهنگ نوشته اند٬ من دیگر روده درازی نمی کنم ولی خودمانیم اوستا کریم اگر سالهای این دهه را جزء عمر ما حساب کند خیلی بی انصافی کرده!!!