پینک فلوید از گروه های است که شهرت افسانه ای و طرفداران بیشماری در ایران دارد. به قول محسن نامجو پدیده پینک فلوید در جامعه ایرانی از چیزهایی است که جداگانه و به طور مفصل باید مورد بررسی قرار بگیرد.
خیلی ها" آجری دیگری در دیوار" را معروفترین اثر پینک فلوید می دانند یا "ای کاش اینجا بودی" و یا "درخشش بر تو الماس مجنون" و .... ولی به نظر من "زمان" معروفترین اثر پینک در ایران است .آنهم نه به خاطر خود قطعه بلکه به خاطر "تقویم تاریخ"
تقویم تاریخ نام یک برنامه رادیویی بود (مثل اینکه دیگر پخش نمی شود ) که هرروز ساعت شش و نیم از رادیو ایران قبل از برنامه کودک رادیو (اگر اشتباه نکنم اسمش بود بچه های انقلاب! ) پخش می شد . تیتراژ برنامه با قسمت ابتدایی ترانه "زمان " پینک فلوید یعنی همان صدای چرت پران زنگ ساعتها شروع می شد که صدای تیک تیک آنها رفته رفته تبدیل به تمی و ضرباهنگی می شد که گذشت زمان را القا می کرد . بعد آقای "فجری" مجری برنامه با یک صدا پرصلابت در عین حال بی احساس می گفت : تقویم تاریخ و شروع می کرد که امروز دوشنبه چندم ماه فلان خورشیدی و برابر فلان ماه قمری و بیسار ماه میلادی است و دویست و چهل سه سال قبل در جنین روزی چه اتفاقی افتاده در بین هر قسمت هم مجددا این تم پینک فلوید تکرار می شد و مجری معمولا هر روز چهار پنج رویداد اتفاق افتاده در این روز را اعلام می کرد.
خاطره من از این آهنگ و برنامه بر می گردد به روزهای مدرسه وقتی که لقمه نان تافتون تازه و پنیر را با چای شیرین داغی که دهانم را می سوزاند٬ جوییده و نجوییده هول هولکی قورت می دادم تا بدوم بروم مدرسه تا به قول آقا محسن چه نیکویی (اکبر عبدی) سریال باز مدرسه ام دیر شد "دوباره باز مدرسه ام دیر نشود! " و یا روزهای خدمت مقدس سربازی به هنگام رفتن به پادگان٬ وقتی چرت زنان در حالت خواب بیداری داخل مینی بوس سرویس پادگان به این برنامه گوش می کردم و رایحه دل انگیز گازوئیل را استنشاق می کردم (خدا وکیلی دارید عجب خاطرات شیرین و وصف ناپذیری هستند! اسم این یادآوری را می شودگذاشت نوستولو مازوخیسم! )
برنامه تقویم تاریخ هم مثل چیزهای دیگر دستخوش مدیریت سلیقه ای و تغییرات شد یعنی ابتدا از زندگی دانشمندان وبزرگان و رویداد های بزرگ تاریخی صحبت می کرد و فرضا از سالروز شروع جنگ در نرماندی صحبت می کرد و درسالهای بعد مثلا می گفت :صد و سی شش سال پیش در چنین روزی شیخ پشمک الدین ملایری کتاب فوائد الباقلوا ومضار الحلوا را نوشت و از این قبیل حرفها.
این برنامه باعث شد تا این موسیقی در ایران همه گیر شود . هر کسی که اسم پینک فلوید را در عمرش نشنیده بود این موسیقی را می شناخت که مال تقویم تاریخ است. خود بنده هم تا قبل از این که به ویروس خلاصی ناپذیر پینک فلوید آلوده شوم این آهنگ را با نام تقویم تاریخ می شناختم . وقتی عباس کیارستمی در فیلم "زیر درختان زیتون" در صحنه ای که رادیو ماشین تقویم تاریخ را پخش می کرد استفاده هوشمندانه ای از این موسیقی کرد. شایعاتی در سرزبانها بود که نماینده حقوقی پینک فلوید به خاطر عدم رعایت کپی رایت معترض این فیلم شده بود البته نفهمیدم بعدا چه اتفاقی افتاد . همین دو سال پیش وقتی در کنسرت راجر واترز نشسته بودم و این آهنگ شروع شد صدایی پشت سرم داد زد " تقویم تاریخ" و پشت بندش شلیک خنده چند نفر شنیده شد. برگشتم و دیدم چندنفر از هموطنان همیشه در صحنه مثل همیشه حضور فعال دارند.
زمان یکی از ترانه های آلبوم "نیمه تاریک ماه" است. آلبومی که در سال ۱۹۷۳ منتشر شد و به چهارمین آلبوم پرفروش تاریخ موسیقی بدل شد و تا ژوئن سال ۱۹۸۸ پس از فروش ۲۴ میلیون نسخه (به صورت قانونی و رسمی) جزء صد آلبوم پرفروش دنیا بود. طرح روی جلد آن یعنی طیف تجزیه شده نور که بعد از عبور از منشور تبدیل به یک پرتو می شود٬ به نوعی به علامت پینک فلوید تبدیل شد.

متن این ترانه هم در ادامه سنتهایی پینک فلویدی است. نگاه کلبی مسلک و خیامی به دنیا و زندگی و همان نگرش تیره نگر و بدبینانه قبلی را در آن می شود دید.
این ویدیو کلیپ را این رفیق قدیمی ما به اتفاق همسر هنرمندش ساخته اند و بنده بلاخره وقت پیدا کردم آنرا بگذارمش برای تماشای عموم . ببینید و لذت ببرید
ارادتمند همیشگی :بایرامعلی!!
پ .ن : و با یادی از ریچارد رایت کیبورد نواز پینک فلوید که ماه پیش در گذشت .
پ ن ۲ : لینک یوتیوب همین کلیپ
HOW TO CURE A FETISH
یا
فیروزه چه بلایی ٬ قشنگی ناقلایی III
وارد فروشگاه شدم٬ یک تلویزیون بزرگ در گوشه فروشگاه تبلیغ جدیدترین فیلمها رسیده و محصولات گوناگون مربوط به این صنعت! را می کرد. چند جوان کم سن و سال هم داشتند قفسه های فیلمها را زیر و رو می کردند و هیجان زده با هم در مورد فیلمهای که دیده بودند صحبت میکردند.مرد میانسالی هم آنطرفتر با کله کچل و عینک ته استکانی در قفسه های ابزاربزرگسالان! دنبال چیزی می گشت.
کارلوس با آن هیکل بزرگ چند صد پوندی در گوشه ای پشت میزش نشسته بود و بطری کورونا در دستش بود و با دست دیگرش چیپس تورتیا را در ظرف سالسا فرو می کرد و در دهنش می گذاشت. رفتم وپشت پیشخوان ایستادم . با بیحوصلگی نگاهی به من انداخت و بلند شد. داستان را برایش گفتم . با همان بیحوصلگی ادامه داد. نه داداش ٬ راست کار ما نیست٬ این مجله ها مال بچه محصل هاست .ما از این چیزها به کارمون نمیاد .ما اصل جنس رو می فروشیم . نه از این بچه بازی ها!!! دمم رو گذاشتم رو کولم و از مغازه زدم بیرون .کارلوس پشت سرم شروع کرد به داد و بیداد و فحش دادن به زبان اسپانیایی به جوانهایی که قفسه ها را به هم ریخته بودند. اینجا هم فایده ای نداشت باید فکر دیگری می کردم!
به فکرم افتاد همه اینها را بفرستم مملکت گل و بلبل!! آره! چه اشکالی داشت؟ آنجا همه اش در یک چشم بهم زدن فروش می رفت ٬ اگر هم فروش نمی رفت که بسیار بعید بود! می شد آنها را بخشید به کتابخانه ای ٬مدرسه ای ٬ مسجدی اینجور کلی کار خیر می کردیم و صالحات باقیات برای خودمان جمع می کردیم و تا دنیا دنیا بود دعای خیرپشت سرمان بود. تنها اشکالش این بود که اولا اینهمه جعبه را چطور باید می فرستادم و دوما کدام آدم شیردلی پیدا می شد که برود آنها را از گمرک یا پست تحویل بگیرد!هرچه فکر کردم کسی به ذهنم نیامد! هرکس برای این کار پیشقدم می شد خونش پای خودش بود!
یکی دو ماهی از ماجرا گذشت. و کارتونها همانطور مثل آیینه دق گوشه اتاق بودندو نتوانستم کاری انجام بدهم. اواسط دسامبر بود که مادرم زنگ زد و خبر داد که خاله محبوبه دارد می آید این طرفها و احتمالا یکی دو روز هم پیش من می ماند. خاله خودم نبود دوست صمیمی مادرم بود که از بچگی به او خاله می گفتیم . حالا در وسط این اوضاع آمدن او می شد قوز بالا قوز٬ کافی بود او هم به نابهنجاری و روان پریشی من اشاره می کرد تا دیگر حسابم با کرام الکاتبین باشد! مخصوصا که چند روز پیش " راز فیروزه" یک کاتالوگ حجیم چند صد صفحه ای به مناسبت رسیدن سال نو فرستاده بود که خودش برای اثبات خیلی چیزها کفایت می کرد. باید دست به کار می شدم٬ یاد سعید افتادم ٬ دوستی که در یکی از شهرهای نزدیک زندگی می کرد و دستی در تجارت رایانه ای و خرید و فروش آن لاین داشت. به سعید تلفن زدم و داستان را برایش تعریف کردم خندید و گقت:مرد مومن ٬چرا زودتر نگفتی؟ شرش را تا به حال برایت می کندم. همه را بردار بیار اینجا . آگهی می کنم در چند سایت و یکی دو روزه شرش را می کنم.گفتم حرفی نیست ولی خانمت چی؟ می دانستم زنش به این چیزها حساس است٬ کافی بود بو می برد که سعید از این کارها می کند تا از خشتک سعید برایش هدبند درست کند و منهم به طایفه مغضوبین علیهم و الضالین بپیوندم. سعید گفت:نگران اون نباش ٬رویا برای تعطیلات سال نو رفته ایران و حالا حالا ها بر نمی گردد.تا اونموقع هم کلک اینها را می کنیم پیشنهاد بدی نبود. اگر به قیمت خوبی فروش می رفت کلی کاسب بودیم و درآمد حاصله رو هم صرف خیرات و رسیدگی به امور خیریه !! می کردیم ٬ حداقلش هم این بود که از شر مجله ها خلاص می شدم. سعید پیشنهاد داد که مجله ها رابه خانه آنها منتقل کنیم که هم امن تر بود و هم فروش آنها برای او آسان تر بود . یک روز تعطیل کارتونها را توی ماشین گذاشتم و راه افتادم . مجله را در یکی از اتاقهای خانه سعید چیدیم و قرار شد او از فردا بازاریابی را شروع کند. خودم هم طی این مدت نامه ای برای" مدیریت محترم بازاریابی شرکت معظم راز فیروزه" نوشتم و از ایشان خواهش کردم " نظر به عوض شدن آدرس مشتری قبلی " از ارسال کاتالوگ برای من خوداری کنند.
یک هفته بعد حدود ساعت نه شب در خانه نشسته بودم که تلفن زنگ خورد. سعید بود. خوش بشی کردیم. صدایش سر حال نبود٬ علتش را پرسیدم٬ گفت:راستش دیشب رویا سر زده اومد. پرسیدم: مگه قرار نبود تا بعد تعطیلات ایران بمونه؟. گفت :چرا ٬ ولی به خاطر کارهای دانشگاهش مجبور شد زودتر برگرده. برای اینکه منو سورپریز کنه تا لحظه آخر هیچی نگفت. وقتی خبر دار شدم که باباش رفته بود دنبالش فرودگاه. اخلاقش رو میدونی که؟ اگر میومد و اون مجله ها رو میدید کارم تموم بود. همه رو مجبور شدم ببرم بریزم تو کانتینر آشغالها . گفتم : خوب اگه اونجاست من بیام ببرمشون .مکثی کرد وگفتش راستش صبح زود برای همین رفتم سراغشون .دیدم جا تره و بچه نیست. نمیدونم کدوم آدم فرصت طلبی نصفه شب رفته سراغشون. گفتم :هیچی نمونده؟ گفت:حتی یک برگ! چیزی نمی شد گفت.کمی سعید را دلداری دادم و گفتم که ناراحت نباشد و خداحافظی کردم. بایدقبلا فکرش را می کردم "باد آورده را باد می برد" .
صدای بارش باران و بادی که برگهای درختان نخل را تکان می داد از بیرون می آمد. رادیو ایرانی لس آنجلس روشن بود و حسن عرب با صدای سوزناکی می خواند: فیروزه چه بلایی/قشنگی دلربایی/دلم خونه ز دستت/نمیدونم کجایی........... .
پایان
مهر ۱۳۸۷
پ .ن :خدمت دوستانی عزیزی که مرتب سراغ مجله ها و خرید آنها و چیزهای دیگر را می گیرند٬ عرض می شود که همانطور که در قسمت اول گفته شد این داستان خیالی است . بیخود دنبال این چیزها نگردید٬ گشتیم نبود٬ نگردید نیست!!
HOW TO CURE A FETISH
یا
فیروزه چه بلایی ٬ قشنگی ناقلایی II
قسمت اول از اینجا
...اول فکر کردم یکی از همین نصیحت ها و حرفهایی در مورد فریضه مقدس ازدواج است که اینروزها هرکس به من می رسد خطبه قرایی در باب آن قرائت می کند . بعدش هم گفتم در عالم دایی و خواهرزادگی لابد دلش شور ما رامیزند و دوست دارد من هر چه زودتر بروم خانه بخت . با خجالت و شرمندگی تشکر کردم و مکالمه پایان یافت ولی وقتی این تلفنها شبهای بعدهم تکرار شد کمی به آن شک بردم ! حالا درست است که اصولا دوریالی ( یا پنج ریالی یا اصلا بیست و پنج تومنی٬ اصلا هرچی!) بنده به طور مادرزاد کمی کج است ولی این مدل زنگ زدن زیادی مشکوک بود. بویژه که چند شب بعد مریم خانم یکی دیگر از فامیلهای دور که سال به سال خبری از او نمی شد زنگ زد و شروع کرد به پرسیدن سوالهای بی ربط مثل این که اوقات فراغت !! چه کار می کنم و چه جور مجلات و کتابهای می خوانم و رنگ مورد علاقه ام چیست و از این سوالات بی ربط . می دانستم که فوق لیسانس روانشناسی دارد و همیشه سرش درد می کند که موارد نابهنجاری روانی در این و آن کشف کند بماند که چیزی هم حالیش نبود و اسب آبی پیشش ارشمیدس بود. کاملا معلوم بود جریانی پشت این زنگ زدن ها و احوالپرسی های ناگهانی وجود دارد.
وقتی پرس و جو کردم و از چند نفر از آشناها پی گیر قضیه شدم کاشف به عمل آمد که بعله! آقای ف و بانو رفتند خدمت دایی جان و گفته اند که غربت و تنهایی باعث ناراحتی و فشار روانی زیادی روی فلانی شده و دچار امراض روحی شده به خاطر همین کارش شده جمع کردن مجله و عکس های مزین به صورقبیحه!!!! و هرچی پول دارد می دهد و از این قبیل چیزها می خرد و در خانه انبار می کند و هر هفته هم پست کلی از این عکسها برایش می آورد و دایی جان عزیز بنده هم راه حل این درد لاعلاج را در امر مقدس ازدواج دیده بود! و مشاوره با کارشناسانی مثل مریم خانم! مانده بودم بخندم یا بزنم توی سرم . مساله این مجلات و این کاتالوگها داشت بیخ پیدا می کرد . همین مانده بود که خبر دهان به دهان بچرخد و در کل فک و فامیل و دوست و آشنا پر شود که بععععله! زندگی دور از وطن همین است دیگر٬ فلانی دچار امراض روحی شده و کارش در مملکت غربت بالا گرفته و....... و دیگر رویم نشود جلوی دوست و آشنا و فامیل بویژه اناث ! سربلند کنم!! باید فکری می کردم.
چند جا برای فروش مجله ها رفتم . از کتاب فروش های خیلی باکلاس و روشنفکرانه که وقتی موضوع را می گفتم چپ چپ و عاقل اندرسفیه نگاهم میکردند و تا کتابفروشی های معمولی. بعضی ها هم مشتری بودند ولی نه همه مجله ها را . بعضیها هم شماره های خاص که فروختنشان مجموعه را ناقص می کرد می خواستند. رفتم سراغ یوسف آهسته !! (slow Joe) . جو پیرمردی حدود شصت هفتاد ساله ای بود که که در مرکز شهر کتابفروشی داشت و آشنای مختصری هم با او داشتم . این وجه تسمیه به خاطر عملکرد خاص او بود .وقتی با او حرف میزدی و صحبت می کردی و یا احیانا سوالی می پرسیدی در حدود پانزده بیست ثانیه ای طول می کشید تا حرف تو را بشنود آنرا به مغزش بفرستد٬ آنالیز کند و جواب تو را بدهد. طی این ثانیه ها ذل میزد به صورت آدم و طرف هم گیر می کرد در برزخ ٬ نمی دانست چه واکنشی باید از خود نشان بدهد . برای همین اسمش را گذاشته بودند " یوسف آهسته". وقتی داستان را برای او تعریف کردم بازهم مثل همیشه با صورت سنگی ذل زد به صورتم طوری که گفتم الان شاکی شده و می زند درگوشم ولی بعد از گذشتن آن ثانیه ها نیشش به طور ناگهانی باز شد و شروع کرد به خندیدن بعد با نفسی که بزور در می آمد گفت من که نمی توانم آنها را بخرم ٬ ولی اگر بخواهی می توانی آنها را اینجا امانت بگذاری تا برایت بفروشم . گفتم نه جو٬ همشون با هم٬ تک فروشی نمیکنم . قرار شد" یوسف آهسته" یک آگهی دم کتابفروشی خودش بزند و به این و ان اطلاع بدهد.به هر حال آبی از او هم گرم نشد٬ چند روز بعد یاد" کارلوس گاوه" افتادم که فروشگاه بزرگسالان!! داشت . به هر حال او در این بیزنس بود و خیلی زودتر می توانست مشتری پیدا کند.
Carlos El Toro مکزیکی چاق و گنده ای بود که برای بزرگی و چاقی بیش از حد به او کارلوس ال تورو یا کارلوس گاوه می گفتند . او در یک محله پرت یک فروشگاه بزرگ بزرگسالان داشت. نمیدانم به خاطر آن محله بود یا به علت در و پنجره و شیشه های مغازه او که با کاغذ سیاه پوشانده شده بود یا به علت نوع آدمهایی که به آنجا رفت و آمد داشتند. ولی مغازه کارلوس از جاهایی بود که آدم در آنجا احساس ناامنی می کرد. بدبختانه در چند قدمی مغازه کارلوس یک فروشگاه بزرگ ایرانی بود که تنها فروشگاه این اطراف به شمار می رفت و هروقت آنجا می رفتی چند نفری دوست آشنا می دیدی و بعید نبود که این بار هم چند نفر از هموطنان بخصوص از نوع فضولشان ما را در حال رفتن به آنجا می دیدند و همین می شد قوز بالای قوز!! برای همین ماشین را در گوشه ای دور از مغازه پارک کردم و وقتی اطراف را خوب پاییدم که آشنایی آن اطراف نباشد وارد شدم............
پایان قسمت دوم (ادامه دارد......)