تبليغاتX
بایرامعـلی تقدیم می کند:
طنز ونوستالژی

 

     نمی دانم این کلیپ کار کیست . یک آدم باذوق عکسهای وقایع اخیر ایران را با یک ترانه قدیمی ایتالیایی همراه کرده . دیدن بار اولش با آنکه ترانه را قبلا بارها شنیده بودم احساس غریبی داشت و دیدنش با این عکسها جور دیگری بود . شنیدنش  حس عجیبی به وجود می آورد . همان حس تلخ لحظه خداحافظی ٬ آنهم نه خداحافظی معمولی بلکه خداحافظی برای همیشه . یک وداع بی بازگشت توام با غرور و افتخار . کسی که می داند ممکن است بزرگترین سرمایه زندگیش ٬ جانش٬ را از دست بدهد ولی با دانستن این واقعیت به خاطر  ایمان و اعتقادش با آغوش باز به استقبال مرگ می رود.

***** 

ترانه هایی در هر فرهنگ هر ملت وجود دارند که به علت شرایط خاصشان٬ شعرشان و یا حال و هوایشان ماندگار می شوند و کم کم به قسمتی از فرهنگ عامه در آن ملت تبدیل می شوند . نمونه هایش هم فراوانند .در کشور خودمان هم کم نیستند.

بدرود زیبا یا Bella Ciao  یکی از ترانه ها معروف و ماندگار ایتالیا است . شاعر  آن معلوم نیست و ملودی آن گویا به یک ترانه فولکورولیک ایتالیایی تعلق دارد . این ترانه یادآور دوره استیلای فاشیست ها بر ایتالیا است. زمانی که بنیتو موسولینی "دوچه ایتالیا" و متحد نزدیک هیتلر با دیکتاتوری تمام بر ایتالبا فرمان می راندو نیروهای مردمی یا "پارتیرانها" خانه های خود را رها کرده بودند و در کوهستانهای شمال ایتالیا با ارتش  موسولینی و نازیها می جنگیدند و در راه کسب آزادی جان خود را فدا می کردند . شعر ترانه وداع نامه یک رزمنده با محبوبش است و پر از امید به فردا .  مبارزه سالها ادامه پیدا کرد. نازیها شرط کرده بودند در ازای کشته شدن یک آلمانی ده نفر شهروند معمولی  ایتالیایی  را خواهند کشت و  این شرط را به دقت انجام می دادند ولی پارتیزانها دست از مبارزه نمی کشیدند و سرانجام نیز پیروز شدند.

موسولینی و معشوقه اش کلارا پتاچی  در بیست و هفتم آوریل ۱۹۴۵ در مرز سوئیس زمانی که قصد فرار داشتند توسط همین پارتیزانها دستگیر و اعدام شدند و جنازهایشان  از دیوارهای شهر میلان به صورت وارونه آویزان شد. کسی نمی داند چند سال قبلش وقتی او به همراه هیتلر از ارتش هایشان سان می دیدند و خنده های پیروزی سر می دادند آیا فکر چنین روزی بودند . من که گمان نمی کنم . دیکتاتورها همیشه گمان می کنند عمر جاوید دارند.

از آنموقع از این ترانه اجراهای مختلفی گردید  مثل  اجرا همین کلیپ  با صدای لیدیا پرچان یا اجرای میلوا   .  ایو مونتان بازیگر افسانه ای  فرانسه هم آنرا اجرا کرد و در زبانهای گوناگون از جمله اسپانیایی و روسی و انگلیسی نیز اجراهای آن رواج یافت (کاش اجرای فارسی آنهم موجود بود )  

اینهم   اجرای دیگری از این آهنگ با لهجه غلیظ ناپلی.  متن ایتالیایی ترانه با ترجمه فارسی آن را در اینجا هم می توانید بخوانید.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 1:6  توسط بایرامعلی  | 

 

در مورد کیوسک و آرش سبحانی بارها و بارها  نوشته ام . حداقل اینکه این وبلاگ از اولین وبلاگهای بود که در مورد گروه کیوسک نوشت . موسیقی خاص و غیر متعارف (حداقل در موسیقی ایرانی)  ٬ شعرهای که با نگاه مخصوصش و  طنز تلخ و آگاه اطرافش را نقد می کند و صدای خاص مارک نافلر وار آرش همه و همه چیزهای بودند که من از موسیقی مورد علاقه ام انتظار داشتم . بعد نوشتن اولین  پستم در مورد کیوسک از بخت موافق متوجه شدم که آرش در همسایگی ما زندگی می کند و طی این مدت  علاوه بر موارد بالا برایم تبدیل شد به یک دوست خوب ٬ دوستی که برخلاف اظهارات خودش یک آدم معمولی نیست و مصاحبت با او سخت دلچسب است .

چند روز پیش وقتی تلفنی با او صحبت می کردم٬ گفت که در فکر راه انداختن یک وبلاگ است ـ البته قبلا گفته بود  که :یک وبسایتی راه می اندازد ٬شاید هم یک تلویزیون !! ـ  ولی وقایع اخیر بیشتر او را به این فکر انداخته بود تا افکارش را بنویسد و منتشر کند . دیروز برای اولین بار وبلاگش  را دیدم با همان دغدغه ها و نگاه خاص سبحانی وار به دنیای اطراف  . برایش آرزوی موفقیت می کنم و منتظر نوشته های خوبش هستم. 

 به عرشه خوش آمدی رفیق.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 20:44  توسط بایرامعلی  | 

 

دیر وقت بود . یادم نیست دقیقا چه ساعتی بود ولی هرچه بود نیمه های شب بود. خواب خواب بودم که با صدای در از جا پریدم! یعنی چه کسی بود آنهم این وقت شب. کورمال کورمال از جا بلند شدم و در را باز کردم. پیرمردی دم در ایستاده بود کنار دوچرخه اش با ریش بلند و کلاه بافتنی طوسی ٬ با صدای بمی گفت: جوون! خوابی که؟ صدایش را که شنیدم شناختمش ٬ دایی رسول بود . دایی خودم که نبود پسر عمو مادر بزرگم٬ ما دایی صدایش می کردیم . آنقدر خواب بودم که متوجه نشدم دایی رسول آنوقت شب در آنجا چه می کند . دایی پاکتی بهم داد و گفت یادم افتاد فردا روز تولدت هست.راست می گفت خودم هم یادم نبود. دایی رسول ادامه داد: بهم گفت بودی نذر مّشهد داری ٬ اومدم اینو برای تولدت بهت بدم٬وسایلت رو جمع کن و آماده باش فرداهفت صبح میان دنبالت. من دیگه برم٬ پیرشی جوون . پاکت را داد به من و قبل اینکه من حرفی بزنم پایش را روی پدال دوچرخه هرکولس گذاشت و ضامن دینام را فشار داد و پرید روی دوچرخه و رفت .برگشتم سرجایم پاکت را در گوشه ای انداختم و خوابیدم در عالم خواب و بیداری فکری به سرم زد. دایی رسول ؟نصفه شب آنهم در شهر کوچکی در کالیفرنیا؟ یعنی چی ؟ بعدش مگه دایی رسول پنج سال پیش ..... چشمهایم باز شد یاد مراسم ترحیم افتادم . میز کنار تخت را نگاه کردم . نه !! پاکت آنجا بود! خواب از سرم پرید .یعنی چی؟در پاکت را باز کردم . بلیط هواپیمابود. شرکت هواپیمایی عقاب طلایی با مسئولیت محدود .یک بلیط یک سره به مشهد؟به تاریخ فردا . مسئله این بود که چطور برای فردا خودم را آماده کنم؟

 صبح ساعت شش و پنجاه دقیقه بود که در زدند. مرد جوانی بود گفت:من شاتل فرودگاه هستم بفرمایید برویم. بدون هیچ پرسشی راه افتادم . آقای کالین همسایه روبرویی  پشت اس یو وی فوردش منتظر خانمش نشسته بود و داشت به اخباررادیو ملی خلق گوش می کرد . هرروز کارش این بود در ماشین منتظر می ماند تا زنش بیاید . از دور دستی برایش تکان دادم و  او هم لبخندی زد. سوار یک مینی بوس بنز ۳۰۲ سبز شدم از همان هایی که فقط در ایران می شود پیدا کرد. سوار شدم ٬ مینی بوس از خیابان ما پیچید تو اتوبان ۱۰۱ و بعد چند دقیقه از یک فرعی وارد سه راه ارج و از آنجا جاده مخصوص کرج شد و بعد میدان آزادی و فرودگاه مهرآباد . وقت سوار شدن به هواپیما. نگاهی هواپیما انداختم از مدل آن می شد فهمید که "توپولوف" است. میهماندار هواپیما دم پلکان هواپیما به همه خوش آمد می گفت. شباهت غریبی به  محمود بصیری داشت و یا یک محمود دیگر!!  از او پرسیدم :آقا این هواپیما امنه؟ خنده نخودی کرد و گفت: آره جانم . امن٬ امن - سی ساله داره مث ساعت کار می کنه و هیچ اتفاقی براش نیافتاده ٬صلوات بفرست و سوار شو . سوار شدم در ردیف سیزدهم نشستم . یک چهره آشنا در ردیف سوم نشسته . دقت کردم ٬خودش بود دایی رسول با همان کلاه بافتنی طوسی . صدای  کاپیتان دیمیتری بورگانوف خلبان هواپیما از بلندگوها آمد که با لهجه روسی غلیظ خوش آمدی گفت و آرزوی سفر خوشی کرد. چشمهایم را بستم. حداقل امسال روز تولدم یک کاری می کردم و یک جایی می رفتم.............

********************

آقای کالین بازهم در ماشین منتظر زنش نشسته بود . رادیو روشن بود . گوینده می گفت: جسد مرد جوانی به نام ب - میم  شب گذشته در منزلش در شهر کوه منظر کالیفرنیا پیدا شد .علت مرگ هنوز معلوم نیست....  یک فروند هواپیمای مسافربری ایران از نوع توپولوف در دشتهای نزدیک تهران سقوط کرد و همه مسافرانش کشته شدند طی این سانحه.................. آقای کالین سرش را بیرون کرد و داد زد:جولیییییییییییا زودباش . دیرمون شده باید بریم.  جولیا در خانه را بست . پیرمرد دوچرخه سواری با کلاه طوسی و ریش بلند از کنار او رد شد٬چراغ دوچرخه روشن بود.جولیا نگاهی به او کرد و به طرف ماشین دوید ....

 

کاریکاتور: محمد امین آقائی

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 1:8  توسط بایرامعلی  |