دیر وقت بود . یادم نیست دقیقا چه ساعتی بود ولی هرچه بود نیمه های شب بود. خواب خواب بودم که با صدای در از جا پریدم! یعنی چه کسی بود آنهم این وقت شب. کورمال کورمال از جا بلند شدم و در را باز کردم. پیرمردی دم در ایستاده بود کنار دوچرخه اش با ریش بلند و کلاه بافتنی طوسی ٬ با صدای بمی گفت: جوون! خوابی که؟ صدایش را که شنیدم شناختمش ٬ دایی رسول بود . دایی خودم که نبود پسر عمو مادر بزرگم٬ ما دایی صدایش می کردیم . آنقدر خواب بودم که متوجه نشدم دایی رسول آنوقت شب در آنجا چه می کند . دایی پاکتی بهم داد و گفت یادم افتاد فردا روز تولدت هست.راست می گفت خودم هم یادم نبود. دایی رسول ادامه داد: بهم گفت بودی نذر مّشهد داری ٬ اومدم اینو برای تولدت بهت بدم٬وسایلت رو جمع کن و آماده باش فرداهفت صبح میان دنبالت. من دیگه برم٬ پیرشی جوون . پاکت را داد به من و قبل اینکه من حرفی بزنم پایش را روی پدال دوچرخه هرکولس گذاشت و ضامن دینام را فشار داد و پرید روی دوچرخه و رفت .برگشتم سرجایم پاکت را در گوشه ای انداختم و خوابیدم در عالم خواب و بیداری فکری به سرم زد. دایی رسول ؟نصفه شب آنهم در شهر کوچکی در کالیفرنیا؟ یعنی چی ؟ بعدش مگه دایی رسول پنج سال پیش ..... چشمهایم باز شد یاد مراسم ترحیم افتادم . میز کنار تخت را نگاه کردم . نه !! پاکت آنجا بود! خواب از سرم پرید .یعنی چی؟در پاکت را باز کردم . بلیط هواپیمابود. شرکت هواپیمایی عقاب طلایی با مسئولیت محدود .یک بلیط یک سره به مشهد؟به تاریخ فردا . مسئله این بود که چطور برای فردا خودم را آماده کنم؟
صبح ساعت شش و پنجاه دقیقه بود که در زدند. مرد جوانی بود گفت:من شاتل فرودگاه هستم بفرمایید برویم. بدون هیچ پرسشی راه افتادم . آقای کالین همسایه روبرویی پشت اس یو وی فوردش منتظر خانمش نشسته بود و داشت به اخباررادیو ملی خلق گوش می کرد . هرروز کارش این بود در ماشین منتظر می ماند تا زنش بیاید . از دور دستی برایش تکان دادم و او هم لبخندی زد. سوار یک مینی بوس بنز ۳۰۲ سبز شدم از همان هایی که فقط در ایران می شود پیدا کرد. سوار شدم ٬ مینی بوس از خیابان ما پیچید تو اتوبان ۱۰۱ و بعد چند دقیقه از یک فرعی وارد سه راه ارج و از آنجا جاده مخصوص کرج شد و بعد میدان آزادی و فرودگاه مهرآباد . وقت سوار شدن به هواپیما. نگاهی هواپیما انداختم از مدل آن می شد فهمید که "توپولوف" است. میهماندار هواپیما دم پلکان هواپیما به همه خوش آمد می گفت. شباهت غریبی به محمود بصیری داشت و یا یک محمود دیگر!! از او پرسیدم :آقا این هواپیما امنه؟ خنده نخودی کرد و گفت: آره جانم . امن٬ امن - سی ساله داره مث ساعت کار می کنه و هیچ اتفاقی براش نیافتاده ٬صلوات بفرست و سوار شو . سوار شدم در ردیف سیزدهم نشستم . یک چهره آشنا در ردیف سوم نشسته . دقت کردم ٬خودش بود دایی رسول با همان کلاه بافتنی طوسی . صدای کاپیتان دیمیتری بورگانوف خلبان هواپیما از بلندگوها آمد که با لهجه روسی غلیظ خوش آمدی گفت و آرزوی سفر خوشی کرد. چشمهایم را بستم. حداقل امسال روز تولدم یک کاری می کردم و یک جایی می رفتم.............
********************
آقای کالین بازهم در ماشین منتظر زنش نشسته بود . رادیو روشن بود . گوینده می گفت: جسد مرد جوانی به نام ب - میم شب گذشته در منزلش در شهر کوه منظر کالیفرنیا پیدا شد .علت مرگ هنوز معلوم نیست.... یک فروند هواپیمای مسافربری ایران از نوع توپولوف در دشتهای نزدیک تهران سقوط کرد و همه مسافرانش کشته شدند طی این سانحه.................. آقای کالین سرش را بیرون کرد و داد زد:جولیییییییییییا زودباش . دیرمون شده باید بریم. جولیا در خانه را بست . پیرمرد دوچرخه سواری با کلاه طوسی و ریش بلند از کنار او رد شد٬چراغ دوچرخه روشن بود.جولیا نگاهی به او کرد و به طرف ماشین دوید ....
کاریکاتور: محمد امین آقائی
HOW TO CURE A FETISH
یا
فیروزه چه بلایی ٬ قشنگی ناقلایی III
وارد فروشگاه شدم٬ یک تلویزیون بزرگ در گوشه فروشگاه تبلیغ جدیدترین فیلمها رسیده و محصولات گوناگون مربوط به این صنعت! را می کرد. چند جوان کم سن و سال هم داشتند قفسه های فیلمها را زیر و رو می کردند و هیجان زده با هم در مورد فیلمهای که دیده بودند صحبت میکردند.مرد میانسالی هم آنطرفتر با کله کچل و عینک ته استکانی در قفسه های ابزاربزرگسالان! دنبال چیزی می گشت.
کارلوس با آن هیکل بزرگ چند صد پوندی در گوشه ای پشت میزش نشسته بود و بطری کورونا در دستش بود و با دست دیگرش چیپس تورتیا را در ظرف سالسا فرو می کرد و در دهنش می گذاشت. رفتم وپشت پیشخوان ایستادم . با بیحوصلگی نگاهی به من انداخت و بلند شد. داستان را برایش گفتم . با همان بیحوصلگی ادامه داد. نه داداش ٬ راست کار ما نیست٬ این مجله ها مال بچه محصل هاست .ما از این چیزها به کارمون نمیاد .ما اصل جنس رو می فروشیم . نه از این بچه بازی ها!!! دمم رو گذاشتم رو کولم و از مغازه زدم بیرون .کارلوس پشت سرم شروع کرد به داد و بیداد و فحش دادن به زبان اسپانیایی به جوانهایی که قفسه ها را به هم ریخته بودند. اینجا هم فایده ای نداشت باید فکر دیگری می کردم!
به فکرم افتاد همه اینها را بفرستم مملکت گل و بلبل!! آره! چه اشکالی داشت؟ آنجا همه اش در یک چشم بهم زدن فروش می رفت ٬ اگر هم فروش نمی رفت که بسیار بعید بود! می شد آنها را بخشید به کتابخانه ای ٬مدرسه ای ٬ مسجدی اینجور کلی کار خیر می کردیم و صالحات باقیات برای خودمان جمع می کردیم و تا دنیا دنیا بود دعای خیرپشت سرمان بود. تنها اشکالش این بود که اولا اینهمه جعبه را چطور باید می فرستادم و دوما کدام آدم شیردلی پیدا می شد که برود آنها را از گمرک یا پست تحویل بگیرد!هرچه فکر کردم کسی به ذهنم نیامد! هرکس برای این کار پیشقدم می شد خونش پای خودش بود!
یکی دو ماهی از ماجرا گذشت. و کارتونها همانطور مثل آیینه دق گوشه اتاق بودندو نتوانستم کاری انجام بدهم. اواسط دسامبر بود که مادرم زنگ زد و خبر داد که خاله محبوبه دارد می آید این طرفها و احتمالا یکی دو روز هم پیش من می ماند. خاله خودم نبود دوست صمیمی مادرم بود که از بچگی به او خاله می گفتیم . حالا در وسط این اوضاع آمدن او می شد قوز بالا قوز٬ کافی بود او هم به نابهنجاری و روان پریشی من اشاره می کرد تا دیگر حسابم با کرام الکاتبین باشد! مخصوصا که چند روز پیش " راز فیروزه" یک کاتالوگ حجیم چند صد صفحه ای به مناسبت رسیدن سال نو فرستاده بود که خودش برای اثبات خیلی چیزها کفایت می کرد. باید دست به کار می شدم٬ یاد سعید افتادم ٬ دوستی که در یکی از شهرهای نزدیک زندگی می کرد و دستی در تجارت رایانه ای و خرید و فروش آن لاین داشت. به سعید تلفن زدم و داستان را برایش تعریف کردم خندید و گقت:مرد مومن ٬چرا زودتر نگفتی؟ شرش را تا به حال برایت می کندم. همه را بردار بیار اینجا . آگهی می کنم در چند سایت و یکی دو روزه شرش را می کنم.گفتم حرفی نیست ولی خانمت چی؟ می دانستم زنش به این چیزها حساس است٬ کافی بود بو می برد که سعید از این کارها می کند تا از خشتک سعید برایش هدبند درست کند و منهم به طایفه مغضوبین علیهم و الضالین بپیوندم. سعید گفت:نگران اون نباش ٬رویا برای تعطیلات سال نو رفته ایران و حالا حالا ها بر نمی گردد.تا اونموقع هم کلک اینها را می کنیم پیشنهاد بدی نبود. اگر به قیمت خوبی فروش می رفت کلی کاسب بودیم و درآمد حاصله رو هم صرف خیرات و رسیدگی به امور خیریه !! می کردیم ٬ حداقلش هم این بود که از شر مجله ها خلاص می شدم. سعید پیشنهاد داد که مجله ها رابه خانه آنها منتقل کنیم که هم امن تر بود و هم فروش آنها برای او آسان تر بود . یک روز تعطیل کارتونها را توی ماشین گذاشتم و راه افتادم . مجله را در یکی از اتاقهای خانه سعید چیدیم و قرار شد او از فردا بازاریابی را شروع کند. خودم هم طی این مدت نامه ای برای" مدیریت محترم بازاریابی شرکت معظم راز فیروزه" نوشتم و از ایشان خواهش کردم " نظر به عوض شدن آدرس مشتری قبلی " از ارسال کاتالوگ برای من خوداری کنند.
یک هفته بعد حدود ساعت نه شب در خانه نشسته بودم که تلفن زنگ خورد. سعید بود. خوش بشی کردیم. صدایش سر حال نبود٬ علتش را پرسیدم٬ گفت:راستش دیشب رویا سر زده اومد. پرسیدم: مگه قرار نبود تا بعد تعطیلات ایران بمونه؟. گفت :چرا ٬ ولی به خاطر کارهای دانشگاهش مجبور شد زودتر برگرده. برای اینکه منو سورپریز کنه تا لحظه آخر هیچی نگفت. وقتی خبر دار شدم که باباش رفته بود دنبالش فرودگاه. اخلاقش رو میدونی که؟ اگر میومد و اون مجله ها رو میدید کارم تموم بود. همه رو مجبور شدم ببرم بریزم تو کانتینر آشغالها . گفتم : خوب اگه اونجاست من بیام ببرمشون .مکثی کرد وگفتش راستش صبح زود برای همین رفتم سراغشون .دیدم جا تره و بچه نیست. نمیدونم کدوم آدم فرصت طلبی نصفه شب رفته سراغشون. گفتم :هیچی نمونده؟ گفت:حتی یک برگ! چیزی نمی شد گفت.کمی سعید را دلداری دادم و گفتم که ناراحت نباشد و خداحافظی کردم. بایدقبلا فکرش را می کردم "باد آورده را باد می برد" .
صدای بارش باران و بادی که برگهای درختان نخل را تکان می داد از بیرون می آمد. رادیو ایرانی لس آنجلس روشن بود و حسن عرب با صدای سوزناکی می خواند: فیروزه چه بلایی/قشنگی دلربایی/دلم خونه ز دستت/نمیدونم کجایی........... .
پایان
مهر ۱۳۸۷
پ .ن :خدمت دوستانی عزیزی که مرتب سراغ مجله ها و خرید آنها و چیزهای دیگر را می گیرند٬ عرض می شود که همانطور که در قسمت اول گفته شد این داستان خیالی است . بیخود دنبال این چیزها نگردید٬ گشتیم نبود٬ نگردید نیست!!
HOW TO CURE A FETISH
یا
فیروزه چه بلایی ٬ قشنگی ناقلایی II
قسمت اول از اینجا
...اول فکر کردم یکی از همین نصیحت ها و حرفهایی در مورد فریضه مقدس ازدواج است که اینروزها هرکس به من می رسد خطبه قرایی در باب آن قرائت می کند . بعدش هم گفتم در عالم دایی و خواهرزادگی لابد دلش شور ما رامیزند و دوست دارد من هر چه زودتر بروم خانه بخت . با خجالت و شرمندگی تشکر کردم و مکالمه پایان یافت ولی وقتی این تلفنها شبهای بعدهم تکرار شد کمی به آن شک بردم ! حالا درست است که اصولا دوریالی ( یا پنج ریالی یا اصلا بیست و پنج تومنی٬ اصلا هرچی!) بنده به طور مادرزاد کمی کج است ولی این مدل زنگ زدن زیادی مشکوک بود. بویژه که چند شب بعد مریم خانم یکی دیگر از فامیلهای دور که سال به سال خبری از او نمی شد زنگ زد و شروع کرد به پرسیدن سوالهای بی ربط مثل این که اوقات فراغت !! چه کار می کنم و چه جور مجلات و کتابهای می خوانم و رنگ مورد علاقه ام چیست و از این سوالات بی ربط . می دانستم که فوق لیسانس روانشناسی دارد و همیشه سرش درد می کند که موارد نابهنجاری روانی در این و آن کشف کند بماند که چیزی هم حالیش نبود و اسب آبی پیشش ارشمیدس بود. کاملا معلوم بود جریانی پشت این زنگ زدن ها و احوالپرسی های ناگهانی وجود دارد.
وقتی پرس و جو کردم و از چند نفر از آشناها پی گیر قضیه شدم کاشف به عمل آمد که بعله! آقای ف و بانو رفتند خدمت دایی جان و گفته اند که غربت و تنهایی باعث ناراحتی و فشار روانی زیادی روی فلانی شده و دچار امراض روحی شده به خاطر همین کارش شده جمع کردن مجله و عکس های مزین به صورقبیحه!!!! و هرچی پول دارد می دهد و از این قبیل چیزها می خرد و در خانه انبار می کند و هر هفته هم پست کلی از این عکسها برایش می آورد و دایی جان عزیز بنده هم راه حل این درد لاعلاج را در امر مقدس ازدواج دیده بود! و مشاوره با کارشناسانی مثل مریم خانم! مانده بودم بخندم یا بزنم توی سرم . مساله این مجلات و این کاتالوگها داشت بیخ پیدا می کرد . همین مانده بود که خبر دهان به دهان بچرخد و در کل فک و فامیل و دوست و آشنا پر شود که بععععله! زندگی دور از وطن همین است دیگر٬ فلانی دچار امراض روحی شده و کارش در مملکت غربت بالا گرفته و....... و دیگر رویم نشود جلوی دوست و آشنا و فامیل بویژه اناث ! سربلند کنم!! باید فکری می کردم.
چند جا برای فروش مجله ها رفتم . از کتاب فروش های خیلی باکلاس و روشنفکرانه که وقتی موضوع را می گفتم چپ چپ و عاقل اندرسفیه نگاهم میکردند و تا کتابفروشی های معمولی. بعضی ها هم مشتری بودند ولی نه همه مجله ها را . بعضیها هم شماره های خاص که فروختنشان مجموعه را ناقص می کرد می خواستند. رفتم سراغ یوسف آهسته !! (slow Joe) . جو پیرمردی حدود شصت هفتاد ساله ای بود که که در مرکز شهر کتابفروشی داشت و آشنای مختصری هم با او داشتم . این وجه تسمیه به خاطر عملکرد خاص او بود .وقتی با او حرف میزدی و صحبت می کردی و یا احیانا سوالی می پرسیدی در حدود پانزده بیست ثانیه ای طول می کشید تا حرف تو را بشنود آنرا به مغزش بفرستد٬ آنالیز کند و جواب تو را بدهد. طی این ثانیه ها ذل میزد به صورت آدم و طرف هم گیر می کرد در برزخ ٬ نمی دانست چه واکنشی باید از خود نشان بدهد . برای همین اسمش را گذاشته بودند " یوسف آهسته". وقتی داستان را برای او تعریف کردم بازهم مثل همیشه با صورت سنگی ذل زد به صورتم طوری که گفتم الان شاکی شده و می زند درگوشم ولی بعد از گذشتن آن ثانیه ها نیشش به طور ناگهانی باز شد و شروع کرد به خندیدن بعد با نفسی که بزور در می آمد گفت من که نمی توانم آنها را بخرم ٬ ولی اگر بخواهی می توانی آنها را اینجا امانت بگذاری تا برایت بفروشم . گفتم نه جو٬ همشون با هم٬ تک فروشی نمیکنم . قرار شد" یوسف آهسته" یک آگهی دم کتابفروشی خودش بزند و به این و ان اطلاع بدهد.به هر حال آبی از او هم گرم نشد٬ چند روز بعد یاد" کارلوس گاوه" افتادم که فروشگاه بزرگسالان!! داشت . به هر حال او در این بیزنس بود و خیلی زودتر می توانست مشتری پیدا کند.
Carlos El Toro مکزیکی چاق و گنده ای بود که برای بزرگی و چاقی بیش از حد به او کارلوس ال تورو یا کارلوس گاوه می گفتند . او در یک محله پرت یک فروشگاه بزرگ بزرگسالان داشت. نمیدانم به خاطر آن محله بود یا به علت در و پنجره و شیشه های مغازه او که با کاغذ سیاه پوشانده شده بود یا به علت نوع آدمهایی که به آنجا رفت و آمد داشتند. ولی مغازه کارلوس از جاهایی بود که آدم در آنجا احساس ناامنی می کرد. بدبختانه در چند قدمی مغازه کارلوس یک فروشگاه بزرگ ایرانی بود که تنها فروشگاه این اطراف به شمار می رفت و هروقت آنجا می رفتی چند نفری دوست آشنا می دیدی و بعید نبود که این بار هم چند نفر از هموطنان بخصوص از نوع فضولشان ما را در حال رفتن به آنجا می دیدند و همین می شد قوز بالای قوز!! برای همین ماشین را در گوشه ای دور از مغازه پارک کردم و وقتی اطراف را خوب پاییدم که آشنایی آن اطراف نباشد وارد شدم............
پایان قسمت دوم (ادامه دارد......)

HOW TO CURE A FETISH
یا
فیروزه چه بلایی ٬ قشنگی ناقلایی
این یک داستان خیالی است . هرگونه تشابه اسمی و مکانی از روی قصد و مرض می باشد!!
سیاوش اولین همخانه من بود . در حدود شانزده سالی می شد که آمده بود اینجا و دیگر قلق کار دستش آمده بود . پسر خوبی بود و روزهای اول خیلی به من کمک کرد تا در سرزمین جدید جا بیافتم . سیاوش در یکی از نمایندگی های فروش خودرو شرکت فورد کار می کرد و به کارش هم خوب وارد بود. ما در حدود یک سال نیم با هم همخانه بودیم. یک بار که از سرکار برمی گشت دیدم نیشش تا بنا گوش باز است. علتش را پرسیدم دست من را گرفت و برد داخل ماشینش را نشان داد.در حدود پانزده جعبه مقوایی پشت فورد برانکویش چیده بود . پرسیدم : اینها چیه؟ با خنده گفت :مجله گفتم : مجله چی؟ گفت خودتت نیگا کن! در یکی از جعبه ها را باز کردم . چشمتان روز بد نبیند. البته شاید هم بهتر باشد روز بد در این مواقع ببیند! !
جعبه پر بود از مجله های تفریح پسر!! در رنگها و طرحهای الوان و مختلف! با تعجب گفتم : اینا دیگه چیه؟ اینا رو از کجا آوردی؟ نکنه رفتی خریدی؟ گفت : اشکالی داره؟ گفتم : اشکال که نه٬ ولی هیچ آدم عاقلی نمیره اینهمه مجله رو با هم بخره. مگه برای کلکسیون . گفت : راستش امروز سرکار یک پیرمرد آمریکایی اومد و از من خواست تا برای خرید ماشین بهش کمک کنم. منهم خیلی تلاش کردم و زور زدم تا تونستم ماشین دلخواهش رو با قیمت مناسب براش بگیرم. پیرمرد که از مرام من خیلی خوشش اومد بود گفت ٬ به خاطر کمک بزرگی که به من کردی میخوام هدیه کوچکی بهت بدم . بعد منو برد به خونه و اینها رو به من دادو گفت من اینها رو در دوره جوانی جمع می کردم ولی الان میخوام اونها رو به تو بدم ٬ تو جوونی و اینها بیشتر به دردت می خوره!!
جعبه ها رو بردیم داخل خانه .در حدود هشت -نه سالی دوره کامل مجله تفریح پسر بود خیلی هایشان نو بودند و چندتایی هنوز روکش رویشان پاره نشده بود. دوره ها و شماره های مخصوص ٬ مصاحبه با بازیگران سینما و کلی چیزهای دیگر .... گفتم حالا اینها رو میخوای چیکار؟ گفت : می گردم و به قیمت خوبی می فروشمش. با آنکه آپارتمان ما کوچک بود و دستکمی از خانه پیرزن داستان مهمانهای ناخوانده نداشت ٬مجله ها را در گوشه ای از آشپزخانه دو وجب و سه انگشتی خانه جا دادیم تا سیاوش خان در اسرع وقت دنبال مشتری بگردد و این اشیائ گرانبها را به پول تبدیل کند. ولی او فرصت اینکار را پیدا نکرد تا آنکه در حدود یک ماه بعد برای کاری مجبور شد به ایران برود . در آنجا بود که آنچه نباید بشود شد و تیر مژگان سیاهی قلبش را سوراخ کرد و عاشق شد " و اذا اصابتکم مصیبه و قالو اناالله و انالیه راجعون!!"
سیاوش در حدود سه هفته بعد برگشت و از کارش استعفا داد ماشینش را فروخت و جهت انجام فریضه مقدس ازدواج راهی ایران شد . در موقع رفتن مجله ها را نشان داد و گفت .اینها مال تو . من فرصت نکردم ولی اگر بگردی مشتری خوب برایش پیدا می شه ومیتونی خوب بفروشیشون و رفت ..... هنوز برنگشته . خدایش بیامرزاد نیکو مردی بود.
اینهم فراموش کردم بگوییم که هنگام رفتن کلی خرید برای همسر جدید و خانواده محترمش خرید سوغاتی و البسه و این چیزها را کرد . قسمت اعظم این خریدها از فروشگاه معروف راز فیروزه انجام داد . لابد می پرسید چرا راز فیروزه ؟ علت این معادل سازی را برایتان می گوییم:
victor از اسامی خیلی رایج اینجاست ٬ ترجمه و معادلش به فارسی می شود پیروز یا فیروز. در نتیجه Victoria که حالت مونث این اسم است می شود فیروزه . خوب Secret را هم که هر بچه مدرسه ای معنایش را می داند در نتیجه به جای عبارت مهجور و بیگانه "ویکتوریا سیکرت" میگوییم :راز فیروزه !!
از داستان پرت نشوم . این خرید کلی از راز فیروزه باعث شد مسئولان فروشگاه به این فکر بیافتند که این مشتری خوب و دست به نقد را نباید از دست داد . برای همین هر هفته یک کاتالوگ و بروشور پرو پیمان! و مملو از عکس مدلهای "مکش مرگ ما" و" ماه درنیا که من دربیام" توسط پست می آمد در خانه و از ما دعوت می کرد فرضا از فروش استثنایی و تخفیفهای باورنکردنی راز فیروزه به مناسبت روز جانبازان و معلولان استفاده کنیم ٬ حالا تخفیف البسه زیر زنانه چه ربطی به روز جانباز داشت خودش یک بحث جدا و مفصل را می طلبد. القصه اینکه تا مدتها هفته ای چند تا از این مجلات به آدرس ما ارسال می شد.
چند ماه بعد از ایران میهمانی برای من رسید . آقای ف و همسر محترم و فرزندشان که جهت تفرج و گلگشت آمده بودند این طرفها . آقای ف از بستگان خیلی دور سببی دایی جان بنده بودند و برای همین نسبت نزدیک کلبه محقر بنده را مزین ومنور به قدوم خودشان کردند . منهم که معمولا روزها در خانه نبودم و شب خسته و کوفته به منزل می رسیدم. هنوز وقت نکرده بودم کاری برای مجله ها انجام بدهم. تنها کاری که کردم در کارتنها را چسب زدم و پتو گنده ای رویشان کشیدم تا دیده نشوند. آقای ف و خانواده هم در خانه هر کاری دوست داشتند می کردند و به همه جا سرک می کشیدند. مهمانها دوهفته ای حضور داشتند تا حوصله شان سر رفت .و برای گشت به شهر دیگری رفتند. در روزهای آخر متوجه نگاه های مشکوک و پرسشگرانه آقای ف و همسرشان شده بودم ولی آنرآ جدی نگرفتم.
چند شب بعد رفتن مهمانها ٬ یکشب زنگ تلفن به صدا درآمد ٬ دایی جانمان بود که بعد مدتها مدید یادی از ما کرده بود .کمی از اینطرف و آنطرف حرف زدیم و بابت زحمات آقای ف تشکر کرد و بعد کمی صغرا و کبرا چیدن و من من کردن (به کسر میم) گفت : دایی جان ٬ هر آدمی بلاخره باید روزی سرو سامون بگیره. ازدواج مردو کامل میکنه!! و از بروز خیلی مشکلات جلوگیری می کنه٬ توهم دیگه وقتشه یه آستینی بالا بزنی و یه سرو سامونی بگیری.........
پایان قسمت اول (ادامه دارد)

وارد مغازه که شدم دیدم رامین گوشه ای بغ کرده.تابه قیافه اش نگاه کردم فهمیدم اعصابش خرد است. هر وقت چشمهای سبزش سرخ میشد یا شدیدا خسته بود یا خیلی عصبی .پرسیدم: چته باز؟ با کسی حرفت شده؟ با صدایی که از ته چاه درمی آمد جوابداد: نه بابا.چیزی نشده. گفتم : خودتو لوس نکن! من که میدونم یه چیزیت هست. گفت :نمیدونم از دست این مرتیکه چیکار کنم؟ بدجوری کنه میشه. پرسیدم : کی رو میگی؟ با دلخوری جوابداد: این پسره خل. بابک. گفتم کی؟ بابک خودمون؟ گفت :نه بابا. این همسایه روبرویی . با خنده گفتم: کدوم؟ بلولیدی مردونه؟ خنده اش گرفت و گفت: آره . همون مرتیکه! بابک بلولیدی لقبی بود که با رامین روی آن بیچاره گذاشته بودیم.
اصلا بگذارید داستان را از اول برایتان تعریف کنم. تازه دانشگاه و خدمت مقدس سربازی!! را تمام کرده بودم و این در وآن در میزدم که بعد ۱۶ سال درس و ۲سال حمالی مفت دستم را یک جا بند کنم و مشغول کار شوم ولی از آنجا که در هفت آسمان یک ستاره که سهل است یک قمر مصنوعی نداشتم و از نظر پارتی هم همینطور موفق نمیشدم. تا این که پدر رامین این مغازه را اجاره کرد تا من و رامین آنرا بچرخانیم. مغازه عطر و ادکلن و لوازم آرایش فروشی ما چسبیده به مغازه مکانیکی پدر رامین بود. حالا کدام شیرپاکخورده و باهوشی آمده بود و در این راسته که مغازهایش مکانیکی و صافکاری و باطری سازی بود مغازه ادکلن فروشی راه انداخته بود نمی دانم!!! ولی چیزی که مشخص بود این آقای عقل کل بعد از چند وقت که اموراتش نچرخیده بود مغازه را اجاره داده بود به کسی دیگری و او هم بعد مدتی که دیده بود خرج این مغازه به مراتب بیشتر از دخلش لست آنرا با قیمت ارزان اجاره داده بود به پدر رامین تا بنده حقیر به اتفاق دوست قدیمی ام رامین آنرا بچرخانیم!
من و رامین شروع کردیم به تعقیرات اساسی و تمیز کردن و خرید اجناس جدید تا بفهمی نفهمی کمی عوض شد ولی مشکل این بود که در این مغازه در آن محله شلوغ با مغازه هایی که ذکرشان رفت و ظریفترین حرفه اش عبارت بود از سیمکشی ماشین مشتریهای ما که به ضرورت شغلی بیشتر خانمها بودند جرات نمیکردند به آنجا بیایند! حالا اگر روزی روزگاری یک خانم بیچاره بیخبر از همه جا پا در مغازه ما میگذاشت واویلا بود. هر چی شاگرد مکانیک و صافکار بود پشت ویترین مغازه جمع میشدند و شروع میکردند به چشم چرانی و طرف را با چشم قورت میدادند. خیلی اوقات هم شاگرد های بابای رامین بمحض اینکه مشتری وارد مغازه میشد به بهانه های الکی مثلا دست شستن یا برداشتن آبجوش به مغازه میائدند و محو تماشای جمال مشتری بخت برگشته میشدند!! او هم معمولا از خیر خرید میگذشت و فرار را بر قرار ترجیح میداد.مدتها با رامین تلاش کردیم و با این وآن دعوا کردیم تا موفق شدیم امنیت را بر قرار کرده تا زنها و دخترهای که به مغازه میامدند با امنیت به خرید بپردازند.
سیامک وبابک دو برادر دوقلو بودند که در همسایگی مغازه زندگی میکردند ولی گویا زمانی که در شکم مادر بینشان عقل تقسیم میشد سیامک حق برادر دیگری را خورده بود و بابک بیچاره به قول قدیمیها عقلش پاره سنگ برمیداشت! نه اینکه برادر دیگر خیلی باهوش بود ولی مطمئنا از بابک بهره بیشتری از هوش برده بود. یکی از سرگرمیهای آقا بابک نامبرده بعد از باز شدن مغازه ما این شده بود که بیاید داخل مغازه و تلپ کند وبا دهن باز و چشمهای خیره ذل بزند به مشتریها که باعث رنجش و آزردگی آنها میشد.چند بار به بهانه های مختلف او را از مغازه دک کردیم ولی پوست کلفت تر از این حرفها بود و دوباره می آمد و بدبختانه پدر بابک از دوستهای نزدیک بابای رامین بود و به خاطر آن نمیتوانستیم به طور جدی و رک موضوع را به او بگوییم و عذرش را بخواهیم. علت وجه تسمیه بلو لیدی هم این بود که آنزمانها یک ادکلن بین خانمها مد شده بود به نام بلولیدی که طرفداران زیادی داشت . اوایل که مغازه را باز کرده بودیم بابک وارد مغازه شد و با قیافه حق به جانب پرسید : شما ادکلن بلولیدی مردونه ندارید؟ بعد از این ماجرا ام او را گذاشتیم بابک بلولیدی!!!
به رامین گفتم : چرا با بابات صحبت نمیکنی؟ گفت که با بابام صحبت کردم جوابداد میترسم پدرش از دست من ناراحت بشه! گفتم : پس وایستیم این مرتیکه همین چهارتا مشتری رو هم بپرونه! رامین با بیحوصلگی گفت: چه میدونم٬ ما باید کاری کنیم این مردک این طرفها پیداش نشه. ناگهان فکری در سرم جرقه زد. گفتم : چطوره از روش سیامک استفاده کنیم؟ گفت : کدام سیامک؟ داداش بلولیدی؟ گفتم به بابا! خنگ خدا همون بلایی که سیامک خودمون سر اون پسر چاقه! اسمش چی بود؟ چشمهای سبز رامین درخشید: شهرامو میگی؟ ایول !بهتر از این نمیشه. سیامک دوست مشترک من و رامین بود ولابد متوجه شدید این سیامک غیر از برادر دوقلو بلولیدی بود. او استعداد عجیب و وحشتناکی در پیدا کردن روشهای آزار و اذیت داشت. روشی که من یادش افتادم از راه های ابداعی او بود که یکبار سر یک فرد مزاحم پیاده کرد وحسابی جواب داد. قرار شد از فردا این نقشه را عملی کنیم.
فردا بعدازظهر نیم ساعتی بود مغازه را باز کرده بودیم که سروکله بابک پیدا شد با نیش باز وارد شد و سلام داد. من با صدای بلند گفتم «سلام بابک جان٬ چه عجب ؟یادی از ما کردی؟ بابک در حالی که نیشش بازتر شده بود گفت:قربون شما برم.ممنون٬سلام آقا رامین. رامین که مثل بخت النصر گوشه ای کز کرده بود و اخمهایش تو هم بود سرش را به اندازه دو میلی متر تکان داد یعنی علیک و چیری نگفت. بابک به سمت من برگشت ویواشکی پرسید:چی شده؟ من با بیتفاوتی شانه هایم زا بالا انداختم یعنی نمیدانم. رامین همانطور اخمآلود بیرون را نگاه میکرد. بابک ده دقیقه ای جو سنگین مغازه را تحمل کرد بعد طاقت نیاورد و گفت:ببخشید من کار دارم میرم بعد بازم میام!و خارج شدن. بمحض بیرون آمدن شلیک خنده در مغازه ترکید. رامین در حالیکه از خنده اشک هایش سرازیر شده بود گقت:خوب شد رفت دیگه نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم. گفتن حواست باشه اگر سوتی بدیم دیگه نمیشه اجراش کرد!
فردا نوبت من بود. حدود بعدازظهر بود. رامین رفته بود از قنادی سر خیابان کیک یزدی بخرد تا با چای بخوریم ومن در مغازه تنها بودم که دوباره سروکله جناب بلولیدی پیدا شد. با لبخند ژوکوندوار وارد شد و سلام بلند وقرایی داد. خیلی سرد وبیتفاوت بدون آنکه جوابش را بدهم نگاهش کردم.یکه ای خورد و خنده به صورتش ماسید. با نگرانی پزسید: اتفاقی افتاده؟چرا ناراحتید؟ دوباره جواب ندادم.فقط طوری نگاهش کردم یعنی به تو چه؟فضولی. در حالیکه از قیافش خنده ام گرفته بود وکمی دلم برایش میسوخت!! چند دقیقه ای ایستاد و این پا وآن پا کرد.نا امید خداحافظی کرد و از مغازه بیرون میرفت که رامین با جعبه شیرینی رسید و داد زد: سلام بابک جان٬و شروع کرد به روبوسی و دست دادن با او. آن بیچاره هم که از این عکس العمل رامین هاج و واج مانده بود. بعد روبوسی گفت با اجازه من میرم. رامین گقت:مگه من میذارم٬بعد عمری اومدی به ما سر بزنی.تازه شیرینی هم گرفتم.با چای میچسبه و دستش را گرفت و آوردش داخل. بابک هم در حالیکه سعی میکرد چشمش به من نیفتد آمد داخل.رامین نشاندش و چای برایش ریخت و من بیتفاوت ذل زده بودم به صورتش........
فردا نوبت آن بود رامین نقش لولو را بازی کند. موقع همیشگی بابک را دیدیم که از آنطرف خیابان میرود که با ما روبه رو نشود. به رامین گفتم :چکار کنیم؟ بیخیال بشیم؟رامین گفت: نه بابا !من تازه خوشم اومده!اگر این بازی رو تموم نکنیم بعد مدتی بازهم پیداش میشه. گفتم :پس تو بشین روزنامتو بخون تا من بیارمش! و پریدم بیرون وداد زدم: آقا بابک! آقا بابک! بنده خدا مبهوت مانده بود کی صدایش میزند که رسیدم و دستش را گرفتم. با تعجب نگاهم کرد. گفتم: بابک جان کجا با این عجله؟هر روز این موقع سری به ما میزدی؟ من و منی کرد وگفت" نمیخواستم مزاحم بشم. گفتم: اختیار داری!حالا نیم ساعت هم با فقیر بیچاره ها بشین. چیزی ازت کم نمیشه. در حالیکه کم کم آثار رضایت به صورتش میامد٬گفت:آخه دیروز خیلی ناراحت بودی.گفتم شاید از دست من ناراحتی. جوابدادم: ای بابا! یک کم گرفته بودم. آدمیزاد که همیشه تو یه حال نیست.برای چی از تو ناراحت باشم؟ بعد دستش را گرفتم و به زور کشیدمش سمت مغازه. رامین حتی سرش را بلند نکرد ببیند چه کسی وارد معازه میشود. بیچاره بابک سه بار بلند سلام کرد که دفعه آخر رامین بدون آنکه سرش را از روزنامه بلند کند٬زیر لب جوابش را داد!! من هم مرتب برایش حرف میزدم و تعارف تکه پاره میکردم!!!
روز چهارم خبری از آقای بلولیدی نبود. رامین پرسید:چی کار کنیم ؟ادامه بدیم؟ گفتم: من تازه از این بازی خوشم اومده.جند ماه این مرتیکه ما رو عذاب داد٬بذار یک کم ما اذیتش کنیم؟!! رامین لبخند موذیانه ای زد وگفت:پس جناب مترسک آماده باش.و رفت بیرون. زنگ خانه بابک را زد و بعد چند لحظه دیدم کشان کشان او را میاورد! و شروع کرد به حرف زدن و جوک گفتن و خنداندن و من با قیافه در هم نقش لولو را بازی میکردم!!
بابک بلولیدی را بعد آن ده روزی ندیدیم. خبری از او نبود. یک روز که همراه رامین با ماشین به خیابان پیچیدیم .متوجه شدم جلوی در خانه ایستاده. با دبدن ماشین فورا خود را پشت شمشادهای خیابان پنهان کرد. فکری در ذهنم جرقه زد.به رامین جریان را گفتم و پایین پریدمو رفتم بالای سرش.با دیدن من ماتش برد.پریدم وبغلش کردم و رویش را بوسیدم و گفتم: بی معرفت!ما رو به این زودی فراموش کردی؟ چرا به ما سر نمیرنی؟ بیچاره جوابی نداشت بدهد. به زور دستش را کرفتم و بردمش سمت مغازه. جایی که رامین آماده اجرای نقشش بود!!
این آخرین باری بود که بلولیدی را دیدیم. یعد آن بابک مفلوک نه تنها پیش ما نیامد بلکه از کوچه پس کوچه رفت و آمد میکرد که ما نبینیمش! شایده هم بلاخره با عقل ناقصش فهمیده بود بازیش میدهیم! چند روز بعد پدر رامین در حالیکه عینک طبی اش را به چشم زده بود و به حسابهای مغازه میرسید پرسید: این بابک کجاست آقا؟ دیگه نمی یاد؟ رامین با لبخند موذیانه گفت: نمیدونم کجاست! ما چند بار حتی رفتیم دم خونه شون دنبالش ولی نیومد! پدر رامین با اعتراض گفت:دم خونه شون؟ برای چی؟ اونوقت پدرش میگه بچه ها رفتار خوبی با بابک ندارند! فکر میکنه رییس جمهوره! ولش کنید آقا. تحویلش نگیرید. من که از خنده میترکیدم و ٬از مغازه میرفتم بیرون گفتم: شما درست میگید. آدم این جور کسا رو نباید تحویل بگیره!!!
هشتم آذرماه هشتادو پنج