تبليغاتX
بایرامعـلی تقدیم می کند:
طنز ونوستالژی
  

 

 اين هفت سال طي طريق بود، وقت نزول بركات، سال هاي رحمت، هرچه خواستم، خدا داد، گرچه عزيزاني از دست دادم، همسرم، برادرم، جواني ام.

  سایه جان . دعوتم کرده بودی به بازی یلدا. نمی دانم چرا این دیالوگ فیلم "کمال الملک" علی حاتمی یادم افتاد. شاید به خاطر این بود که یاد یلدا هفت سال پیش افتادم. همان یلدایی که در آن خانه بزرگ و اعیانی خیابان دروس دعوت بودیم. یادت می آید که؟به همین سادگی هفت سال گذشت.

بگذریم٬ پرسیده بودی چه خبر؟

- راستش اتفاق خاصی طی این مدت نیافتاده٬ زندگی یکنواخت همیشگی.به قول اینوری ها S.O.S انبوهی از کارهای نیمه تمام و شروع نکرده. هرچه می گذرد بیشتر به این نتیجه می رسم که باید تکلیف خودم را با خودم معلوم کنم.( S.O.S یعنی same old stuff چرا ذهنتان همش دنبال معنی بد کلمات می رود! )

- اولین چیز لیست اولویت کارهای است که باید انجام شود. یعنی اینکه هیچ آدمی (حداقل در ظرفیت و آی کیو من) نمی آید همزمان به فکر یاد گرفتن موسیقی٬ زبان فرانسه٬ اسپانیایی و روسی (و البته تکمیل زبان الکن انگریزی!) ٬ یادگرفتن خلبانی و... بیافتد . کار تمام وقت داشته باشد و به فکر ادامه تحصیل هم باشد.ضمن اینکه باید دنبال ورزش هم باشد برای جلوگیری از افزایش خرس واره گی!  اینطور از همه اینها باز می مانی و می شوی همه کاره هیچ کاره! خسر الدنیا و الاخره

- دیگر آنکه این مدت خیلی سعی کردم رودربایستی همیشگی که با همه دارم را کمی کنار بذارم. وقتی زیادی سعی می کنی ادای آدمهای مهربان و از خودگذشته را در بیاوری یا به قول اینوری ها نایس و کول باشی ٬آنهایی که ظرفیتش را ندارند فکر می کنند کلاهت پشم نداردو بلد نیستی. عده زیادی هم هستند که اصلا نمی فهمند (یا خودشان را می زنند به آن راه)  که  داری در حقشان لطفی  می کنی ٬یعنی مثل این که داری وظایف سازمانی ات را انجام می دهی!  این که می گویند نجابت زیاد کثافت است حرف درستی است ( در مثل مناقشه نیست٬ منظورم این نیست که من آدم نجیبی هستم) این اخلاق همیشه در من بوده  و هست و  هنوز خیلی کار دارد تا عوض شود  ولی دارم رویش کار می کنم .دیگری هم یاد گرفتن گفتن کلمه "نه" است. می گویند "یک بار بگو نه ٬ ۹ ماه به دل نکش" (بازهم عرض می کنم ٬در مثل مناقشه نیست!)

خبر خوب این مدت این بود که می نویسم٬ چیزی که خیلی اوقات آرامم می کند. بماند که خیلی اوقات به خودم می گویم : آخرش که چی؟ ولی همین نوشتن عاملی است که برای مدت کوتاهی از روزمرگی هر روز و پوسیدگی تدریجی بیرون بیایم . امسال علاوه بر این وبلاگ در سه- چهار جای دیگر هم کارهایم منتشر شد که خبر خوش و تسکین دهنده ای برایم بود . همین نوشتن باعث آشنایی با آدمهای نازنینی شد که شاید بدون آن آشنایی با این آدمها حالا حالا مقدور نبود .

-  برای چند موضوع مهم دیگر در زندگی هم در شرف تصمیم گرفتن هستم. انشالله اگر درست در آمد یلدا سال بعد(یا با این سرعت تصمیم گیری سالهای بعدتر)  خبرش را می دهم .

- هنوز کاری که باب طبعم باشد را پیدا نکردم٬ با توجه به این که بنده از خانواده جغد سانان هستم و  شبها دیر می خوابم ٬  نمی دانم چرا همیشه کارهایی گیرم می آید که صبح زود شروع می شود. کار بعدی احتمالا روشن کردن تون حمام عمومی یا خمیرگیری در نانوایی است!

- عکس تزیینی است ٬ آن را  شب یلدا با دوربین همایونی  در خانه شاطر احسان  کبیر  انداخته ام .نام این عکس هست "بربری٬ انار و دیگر هیچ"  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 11:20  توسط بایرامعلی  | 

 

از وقتی این مصاحبه حقیر با  دویچه وله پخش شده روز و شب نداریم.    بچه معروفی بد دردسری است .این پاپاراتزی ها هم در را از پاشنه درآورده اند و مجبورم با قیافه مبدل اینور آنور بروم. (به سوی این مونیتور اگه دروغ بگم!!!!)

بهرحال میخواستم رسما  تشکر کنم از سرکار خانم کیمیا٬ جناب آقای شهرام احدی و سردبیر محترم دپارتمان فارسی دارالصوت دولت علیه پروس! و همچنین با سپاسگزاری از اعلی حضرت عزیز ٬خانم کاویانی نازنین ٬ بلوط خانم مهربان و همچینین بانو جشنواره زمستان و سرکارخانم موریانه به خاطر همه لطفهایشان.

و همچنین تشکر میشود از:

مردم مهربان و خونگرم شهرهای منظرکوه٬ امامزاده یوسف٬ شهربزرگ٬ پایتخت و صفاتپه -  دوستان مقیم در شمال چهل درجه عرض شمالی  تا قطب - اخوان محترم جعفری-   شهرداری مناطق ۲ و ۴ و ۲۱ تهران -  سرکار ستوان دیناروند و مامورین زحمتکش راهنمایی و رانندگی ملایر - ستاد مبارزه با تبرج - مدیریت محترم چلوکبابی گقتاری - شرکت فرهنگی و هنری محراب- جهادسازندگی استان کهکیلویه و بویراحمد - سازمان بنادر و کشتیرانی استان یزد - وکلیه عزیزانی که ما در این راه یاری کرده اند!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 21:31  توسط بایرامعلی  | 

 

به همین سادگی و در یک چشم به هم زدن یکسال گذشت. یکسال از آن بعدازظهر بیحوصله پاییزی که در کتابخانه شهر نشسته بودم و تصمیم گرفتم بلاخره این وبلاگ را راه بیاندازم. البته تصمیم همان لحظه نبود. چهارسال بود که میخواستم این کار را بکنم . هر دفعه که این رفیق قدیمی از من می پرسید: پس چی شد؟ موکولش میکردم به یک زمان دیگر. مثل همه کارهای ناتمام و نیمه تمام زندگیم٬ تا آنکه آن بعدازظهر پنجشنبه تصمیم گرفتم حداقل این یک کار را عملی کنم. از همان اوایل قصد داشتم اسمش را بگذارم :وقایع وبلاگیه . ولی  بعدآ دیدم که شده نام یکی از برنامه های رادیو زمانه .برای همین منصرف شدم و به این نامی که الان می بینید درآمد.توضیح مفصلش بماند برای بعدها.

حالا یکسال گذشته. اوضاع فرق چندانی نکرده ٬اما یک تفاوت اساسی دارد. طی این مدت کلی دوست خوب پیدا کرده ام. خیلی هایشان در حد همان دوست مجازی باقی مانده اند. خیلی هایشان را هم از نزدیک دیده ام و دوستیمان به یک دوستی حقیقی تبدیل شده و چند تایشان عملآ برایم تبدیل شده اند به یک خانواده دوم که هرچند وقت یا با آنها صحبت میکنم یا میبنمشان و اوقات خوبی را با آنها میگذرانم.  در این یکسال از طریقه پنجره همین مانیتور به دنیای شما دوستان وصل شدم. در شادیهایتان خوشحال شدم  و غمهایتان ناراحت در روزهای خوب و روزهای بد٬ مثل یکی از دوستان نزدیک و یا یکی از اعضای خانواده. گرچه ممکن است که فاصله ها خیلی دور باشند و هرکدام از ما  در یک گوشه دنیا باشیم ولی این ارتباط با کمک همین پنجره نورانی ممکن شده . ارتباطی خیلی نزدیک که گاهی از  فردی که در همان نزدیکی است هم نزدیکتر و صمیمی تر می شود.

با شما بودن خوب است٬ لذت بخش است ٬ اینکه احساس میکنی اینقدر دوست  در سراسر دنیا داری حس دلپذیری است. دوستانی که با وجود همه این مسافتها با آنها حس قرابت عجیبی می کنی . دوستانی خیلی دور٬ اما نزدیک .

                                                                 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 15:40  توسط بایرامعلی  | 

 

یک - علاقه زیادی به آهنگهای محسن نامجو ندارم - سلیقه است دیگر - نمی توانم با آنها ارتباط برقرار کنم. ولی این  آهنگش خیلی به دل می نشیند.آن را دو سه باری برای روز تولد چند نفر از دوستان فرستادم . نتیجه معمولا یکی بود اول میخندیدند ولی بعدا دچار نوعی افسردگی مزمن میشدند!! (نوع دیگر از سادیسم موسیقایی!) ولی از شوخی بگذریم این ترانه  یک جورهایی حدیث نفس است ٬ حدیث نفس نسل ما ویکی دو نسل قبل و بعد ما.  شده تا به حال با خودتان فکر کنید اگر در این طول و عرض خاص جغرافیایی و در این دوره زمانی خاص به دنیا نیامده بودید٬ سرنوشتتان چقدر فرق میکرد؟ چقدر ممکن بود زندگی متفاوت تر از امروز داشتید؟   خیلی اوقات با خودم فکر میکنم بسیاری از تاوانهایی که پس دادیم و  میدهیم و خواهیم داد ٬اگر جایی دیگری از این کره پهناور به دنیا آمده بودیم فرق میکرد . و صرفا گناهمان همین بوده که در این منطقه خاص چشم به جهان گشودیم یعنی همین جبر جغرافیایی مورد اشاره این ترانه . هرچند اگر  بعد هم بروی یک گوشه دیگر دنیا زندگی کنی در اصل جریان فرق چندانی نمیکند . استاد ازل آن چه بودنی بوده را نوشته ٬ حالا گیرم در یک طول و عرض جدید جغرافیایی جدید زندگی کردی یا رنگ پاسپورتت هم عوض شد . خودت چی؟ تو هم عوض میشوی؟ سرنوشت محتومت را می توانی عوض  کنی؟                                                     

 

دو - روزهای تولدم را دوست ندارم. از چند روز مانده به آن عزا می گیرم .حس عجیبی بهم دست میدهد. شاید عجیب باشد ولی برای من بیشتر از آن که شادی داشته باشد غصه دارد ٬مثل یک علامت هشدار می ماند ٬یک زنگ خطر٬ ٬ هشداری که می گوید یک سال دیگر تمام شد . یک دور  از آن هفتاد -هشتاد دوری که سهمیه هرکداممان است تا  دور خورشید بچرخیم و اسمش را بگذاریم عمر( تازه اگر خوش شانس باشیم و هم آن دورها را بزنیم!  ) . روز تولد یعنی اتمام یک سال دیگر از فرصتهای باقیمانده  ٬ بعد یادم می افتد که چقدر سریع گذشتند این سالها٬ و چقدر در این فرصت باقیمانده چیزهای ناتمام و نیمه تمام  مانده ٬ چقدر کارهای نکرده ٬ چقدر جاهای نرفته ٬ آدمهای ندیده ٬کتابهای نخوانده ٬ فیلمهای تماشا نکرده٬ موسیقی نشنیده ٬عشق نورزیده (فعلش همین است دیگر؟) و ...... بعد که سرعت گذشت زمان را میبینم مغزم سوت می کشد. چقدر فرصتها کم است و بعد که متوجه می شوم به جای استفاده از آنها فقط دست روی دست گذاشته ام وتماشا کرده ام ٬حالم بد می شود.چه میدانم! شاید اینهم از طبع سیری ناپذیر انسان است که هیچ وقت راضی نمیشود.  در این چند سال اخیر ٬ همیشه روزهای تولدم آهنگ زمان پینک فلوید در گوشم زنگ میزند:

و می دوی و می دوی تا به خورشید برسی اما  او درحال فرو رفتن است ٬  و دور میزند تا باز از پشت سرت بیرون بیاید ٬ خورشید همان خورشید است اما تو پیرتر شده ای ٬ نفست تنگتر ٬ یک قدم به مرگ نزدیک تر٬ هرسال کوتاهتر میشود ٬ گویی هرگز به زمان نمی رسی ......

 

سه - اینها را گفتم که که این خبر مهم! را بدهم که فردا ششم امرداد روز  به دنیا آمدن فردی است که این سطرها را مینویسد . آدمی که طی این سالها نه فهمیده که از دنیا چه می خواهد و نه متوجه این شده که دنیا از جان او چه می خواهد . و احتمال قریب به یقین حالا حالا ها هم نخواهد فهمید. 

گر آمدنم به من بدی نامدمی/ ورنیزشدن به من بدی کی شدمی؟

به زان نبدی که اندرین دیر خراب/نه آمدمی نه بدمی٬نه شدمی

 

پی نوشت:  باتشکر از خانم سایه به خاطر موسیقی این پست.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 12:0  توسط بایرامعلی  | 

 

روزی روزگاری بایرام !

این بازی فوتو نوستول که توسط عالیجناب سرهرمس براه افتاده بازی خوبی است . از جنس آن بازیهای قبلی که دیگر شورش درآمده بود نیست.حسن دیگرش اینست که دعوتی نیست و هرکس که دوست دارد خودش میاید وسط و  عکسش را رو میکند در این راستا ما هم هوس کردیم در این بازی شرکت بنماییم  و فوتوغراف خودمان را اینجا الصاق بنماییم!

                                                        بایرام در کودکی!!

 در اینجا تمثال بیمثال! ما را مشاهده میکنید درحالی که فرمان هدایت یک فروند خودرو ملی  را گرفته ایم و بابت آن کلی به خود میبالیم !! این عکس نشانگر اینست که اینجانب از دوره طفولیت به شغل رانندگی علاقه مند بوده ام! اواخر دوره دبیرستان که بودم با یکی از دوستان  تصمیم گرفته بودیم ترک تحصیل کنیم و برویم بشویم راننده تریلی ترانزیت!! ولی وقتی واکنش و جواب دندان شکن خانم والده را که دیدم  منصرف شدم و رفتیم دنبال درس خواندن و  نتیجه اش را هم که میدانید!!!  بماند که هنوز عشق رانندگی با ماشین سنگین و کامیون و تریلی وتراکتور و غیره در من باقی مانده و اگر جایی یکی از آنها را پیدا کنم  حتما دوری میزنم!!  نکته دیگر اینکه با اینکه کلی در این عکس فیگور گرفته ایم عکسمان ابهت و جذبه ندارد . علت این را هم لابد میدانید؟ از قدیم گفته اند ابهت مرد به سبیلش است . الان که سبیل پهن و پرپشتی دارم قیافه ام خیلی باابهت و پرجذبه تر است!!!

اما بشنوید از آن رفیقمان که گوش به حرف خانواده نکرد و رفت دنبال شغل رانندگی تریلی. دوسال پیش که آخرین بار او را دیدم ٬یک خانه ویلایی در لواسان داشت و مشغول خرید تریلی سوم بود. به خاطر همین چیزها است که میگویند هرکس حرف  والدینش را گوش کند عاقبت به خیر میشود!!!

 صد قافله رفتند و به مقصود رسیدند/      ما این خرک لنگ ز جویی نجهاندیم!

                                                             ارادتمند همیشگی : بایرامعلی!!

پی نوشت ۱ : ظاهرا جناب عکاسباشی آنقدر در عکس گرفتن از همشیرزاده گل و گلابشان عجله داشته اند که فراموش کرده اند به ایشان بگویند شلوارکش را پایینتر بکشد تا عالم و آدم نفهمند ایشان مجهز به دایپر بوده اند!!

پی نوشت ۲ : شما نمیخواهید عکسهایتان را رو کنید؟!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 12:35  توسط بایرامعلی  | 

 

ای بابا دوباره بازی وبلاگی! به قول این عالیجناب باید کم کم به فکر یک شهربازی برای وبلاگستان باشیم!! خوب امریه سرکار خانم لوا است و سرپیچی از آن عواقب سهمگینی دارد! پس سعی میکنم به طرز صادقانه! به آن جواب  بدهم٬ به غیر از پدر ومادر که تاثیر آنها انکار ناپذیر و گفتنش کلیشه ای است. اینها به ذهنم میایند. 

۱- دوتا از دایی جانهایمان. دایی دومی که ادم اهل هنر و خطاطی و نقاشی بود(یعنی هست) و همو او بود! که بنده را با عالم موسیقی و سینما آشنا کرد و با دستبرد و فضولی در آرشیو غنی موسیقی و فیلم ایشان فهمیدم در دنیا به غیر از موسیقی خال توری و فیلمهای دوریالی تلویزیون آثار دیگری هم پیدا میشوند. و دایی آخریمان که با استعداد و توانایی شگفت انگیز در امور طنز و تقلید رفتار و طرز گفتار مردم من را با عالم خنده و شوخی اشنا کرد. و این یک جو استعداد طنز(اگر داشته باشم) از ایشان ارث رسیده است.

۲- فهرست بلند بالایی از نویسنده ها ٬آهنگسازها ٬کارگردانها ٬چندتا که همینطور به ذهنم میاید عبارتند از: محمدعلی جمالزاده و هوشنگ مرادی کرمانی و صد البته ایرج پزشکزاد که خواندن کتابهای آنها من را به فکر نوشتن  انداخت٬ قصه های مجید را که خواندم به سرم افتاد منهم داستان بنویسم که تفاوت از سرا تا ثریا بود وهست. در کارگردانهای  سینما دیوید لین کبیر با پل رودخانه کوای و لورنس عربستان و دکترژیواگو که فیلمهایش را بارهای بار دیدم و با آنها زندگی کردم. و سرجیولئونه و فوردکاپولا و جان فورد و جوزپه تورناتوره . در آهنگسازها موریس ژار و انیوموریکونه برای موسیقی متن هایی که برای این کارگردانها ساختند .در کارگردانهای ایرانی علی حاتمی که این مرض لعنتی غم گذشته و نوستول بازی!! را به جانم انداخت از طوقی و سلطان صاحبقران و سوته دلانش بگیر تا کمال الملک و مادریادم میاید اولین نواری که خودم خریدم نوار موسیقی متن و دیالوگهای فیلم کمال الملک بود که از حفظ بودم٬ آن  نوار را هنوز دارم ٬ فیلمهای  مسعود کیمیایی بویژه فیلمهای قبل انقلابش  و البته در موسیقی پینک فلوید با همه کارهایش . و این قصه ادامه دارد..........

۳- ل اولین کسی بود که با او وارد رابطه عاطفی جدی و عشقولانه!  شدم. قبل از آن و حتی تا حدی بعد آن مثل آن تکرار نشد. ولی بدجور با من بازی کرد. الان که فکر میکنم به نظرم خیلی ابلهانه میاید ولی آنموقع اینطور نبود .بعد یک موقع به خودم آمدم دیدم شده ام یک پل ارتباطی و بازیچه . طرف مقابل هم کسی نبود به جز صمیمی ترین دوستم٬ کسی که همیشه با هم بودیم و از برادر به من نزدیکتر. اصلا بگذریم٬داستان مفصلش باشد برای یک دفعه دیگر . بعد یک ماه که از کما و دوره نقاهت بیرون آمدم افتادم به فکر کردن و فکر کردن . آدم در این مواقع به این نتیجه میرسد که باید یک کاری بکند در صورتیکه بهترین کار در این مواقع اینست که اصلا کاری انجام ندهی! بعد به این نتیجه رسیدم باید از ایران بروم! به این مورد تا آنموقع به طور جدی فکر نکرده بودم ٬مثلا میخواستم کاری کنم یا به سبک فیلمهای فارسی انتقام بگیرم. حالا با این جریان چه ربطی داشت خودم هم نمیدانم. ولی فکر کردن و تصمیم جدی آنروز شروع شد و منتهی شد به یکی از بزرگترین تغییرات عمرم.

۴- یکی دیگر هم هست که چند تاثیر بزرگ و مهم در زندگی من گذاشته. میدانم اینجا را میخواند پس اسمش را نمینویسم!

 و اما من  توپ را شوت میکنم به زمین این دوستان: هدهد بانو و یغورت بانو و جناب دایی جان   و جتاب کامران خان و مهتاب بانو و همچنین مخمل بانو و فرهود خان و ... مثل اینکه زیاد شد!!!

خوب میریم که داشته باشیم!!!۱

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 19:45  توسط بایرامعلی  | 

چند روز اخیر شدیدا گرفته وبی حوصله بودم . حال و هوایم چیزی بود مثل حال و هوای پست قبل . جالب اینکه این رخوت کل وبلاگستان رو هم گرفته. کارخانه چرندبافیم هم اصلا کار نمیکرد. حالا تو این اوضاع اگر بخواهی از خودت حرف بزنی و از آرزوهایت بگویی خیلی سخت است ( همیشه از خودم گفتن برای من کار سختی است ودوستان همیشه بابت این مورد از دست بنده شاکی بوده وهستند!) . ولی خوب امریه هدهد بانو  است و قصور از آن عواقب خطرناکی دارد!!  از قدیم و ندیم گفته اند آرزو بر جوانان عیب نیست! حالا از اینهمه آرزوی ریز و درشت پنج تا که همینطوری به ذهنم میرسد را مینویسم:

۱-خیلی دوست دارم روزی بروم و دنیا را سیر بگردم. بدون دغدغه کار و مسئولیت و یا مسایل مالی. شهرهایی که آرزوی دیدنشان را دارم عبارتند از مسکو٬پاریس و رم(فرانسوی زبانهای عزیزبا قم اشتباه نشود!)یک روز این کار رامیکنم.

۲-همیشه آرزو داشتم یک ساز را به صورت حرفه ای بنوازم. چند سالی تلاش مذبوحانه ای در این مورد کردم ولی بیفایده بود! و آنطور که باید وشاید یاد نگرفتم .اسم سازم را نمی گویم تا بعدا دست نگیرید و مسخره ام نکنید!! الان هم بعید میدانم . روزی پنج شش ساعت تمرین!! کی حوصله اش را دارد.

۳-میخواهم اگر بشود یک مدرک دانشگاهی از اینطرفها بگیرم.

۴- بچه که بودم مثل همه پسر بچه ها آرزوی پرواز و خلبانی داشتم. این آرزو دیگر داشت فراموش میشد که اخیرا به لطف یکی از دوستان و البته امکانات مملکت شیطان بزرگ قدمهایی برای رسیدن به آن برداشتم. البته سه پیش شرط اصلی دارد. گنج قارون٬صبر ایوب و عمر نوح!! و مهمترینش همان شرط اول است! پس فکر نمیکنم حالا حالا به آن برسم.

۵- خیلی دلم میخواهد.........( بسه دیگه!! قرار نیست که همه آرزوهای منو بدونید!؟)

اما در مورد انتخاب دیگران اگر امکان دارد بنده را عفو بفرمایید. هر کس دوست دارد خودش بیاید و آرزوهایش را بگویید.شاید ما هم یاد گرفتیم.

                                               ارادتمند همیشگی: بایرامعلی!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 12:44  توسط بایرامعلی  | 

لهذا علی تفصیل بنا به تلغرافات واصله٬  سرکار علیه هدهد بانو امر فرموده بودند مبنی به اشتراک فدوی در بازی لیل یلدا سنه جاریه. ولش کن بابا حوصله نوشتن نثر قاجاری ندارم!!                                       شانه بسر لطف کرده بود ما را دعوت کرد به بازی شب یلدا و اعتراف به گناه با تشکر از ایشون که به یاد ما بودند حضور پر فیضتون عرض میشود:

۱- بچه که بودم قدم از همسالهام بلندتر بود٬ برای همین خاله ام اسمم را گذاشت : دراز الله خان !        با یک کله گنده و بدن لاغر که مثل اهالی سومالی همه دنده هایم بیرون زده بود. بزرگ که شدم قدم ایستاد وبلند تر نشد! لاغری هم شکرخدا برطرف شد وباید همیشه مواظب وزنم باشم! البته خاله جان هنور بنده را با اسم فوق  صدا میکنند!!!

۲- هیچوقت اهل ورزش نبودم ! زمان مدرسه زنگهای ورزش قایم میشدم و با بچه های دیگر مشغول گفتن پرت وپلا میشدم. الان هم فقط از ترس بزرگ شدن شکم مبارکه ! گاهی به باشگاه میروم.

۳- چهارده سالم بود.از یکی از دخترهای فامیل خیلی خوشم میامد. یک روز با هم در مورد فیلم و سینما صحبت میکردیم.  تو بحث از نظر اطلاعات سینمایی خیلی کم آوردم و پوزم خورد! بعد آن بمدت شش ماه فقط مجله و کتاب سینمایی میخواندم.(مجسم کنید تصویر من را در حال تلاش و خواندن کتاب به همراه موسیقی متن فیلم راکی!) دفعه بعد که دیدمش و بحث شد٬قورتش دادم!بماند که بعد آن دیگر تحویلم نگرفت!! بعد از این ماجرا  آلوده سینما و موسیقی شدم. قبلش کتابهای علمی میخواندم .تصمیم داشتم مخترع و دانشمند بشوم ولی بعدا تصمیم گرفتم کارگردان و آهنگساز بشوم . شکر خدا هیچکدامشان  نشدم!! راستی آن دختر الان سه تا بچه دارد!!!

۴-از پسته شور خیلی خوشم میاد و تا ته ظرفش را در نیاورم رهایش نمیکنم! در ظرف آجیل هم اول پسته هایش را تمام میکنم! دوران بچگی چند بار به خاطر این کتک خوردم. پسته خام دوست ندارم (قابل توجه کسانی که میخواهند دفعه بعد برایم سوغاتی بیاورند!!!)

۵- اعتماد به نفس ندارم! خیلی با خودم کلنجار رفتم تا بهتر شوم ولی فایده ندارد. مخصوصا در برخوردهای اجتماعی و مواجهه با افراد جدید.

فکر میکنم برای دعوت افراد دیگر کمی دیر شده باشد. با این وجود من ازساعت شنی و محراب و ماهی سیاه کوچولو برای شرکت در این بازی دعوت میکنم. خوش باشید.

+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 11:43  توسط بایرامعلی  | 

برای این وبلاگ .اسمهای مختلف در نظرم بود . بعدها از ۴-۵ سال پیش تصمیم گرفتم اسمش را بگذارم وقایع وبلاگیه!! اسم خوبی بود هم بار تاریخی داشت هم بار طنز. بعدا که مراجعه کردم دیدم چند نفر دیگر بدون پرداخت کپی رایت!!! اسم بنده را استفاده کردند. واگر من هم این اسم را انتخاب کنم متهم میشوم به سرقت ادبی-هنری! پس بیخیال موضوع شدم و پس از مدتها تفکر سخت!!! کفتم چرا اسم قدیمی داستانهایم را نگذارم؟ پس اسم این وبلاگ شد : بایرامعلی تقدیم می کند:
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 14:21  توسط بایرامعلی  | 

پس از این سابقه مشعشع و درخشان مطبوعاتی!! در اواخر دوره دبیرستان و زمان دانشجویی شروع کردم به داستانویسی .یک سری از این داستانها جنائی کمدی بود وشخصیت اصلی آنها جوانی بود به نام بایرامعلی -- حالا این اسم از کجا آمده بود خودم هم نمی دانم؟ دنبال یک اسم میگشتم که در عین کمیک بودن به شخصیت او بخورد. بعدها در مورد بایرامعلی بیشتر می نویسم. البته هیچوقت موفق به چاپ این داستانها نشدم و به جز یکسری از دوستان کس دیگری انها را نخوانده. هنوز چندتا از این داستانها نیمه کاره مانده .شاید روزی همه را تمام کنم و در یک مجموعه چاپشان کنم. تمامی این داستانها با این جمله شروع می شد: بایرامعلی تقدیم می کند!! وبعد اسم داستان را می نوشتم--در آخر داستان هم می نوشتم: ارادتمند همیشگی بایرامعلی. که این جمله را از جانی دالر یاد گرفته بودم. نمایشنامه معروف رادیو ایران که فکر کنم متعلق به آواخر دهه ۴۰ بود. شخصیت جانی دالر را حیدر صارمی با صدای گرمش اجرا می کردو در آخر همه نمایشها می گفت: ارادتمندشما جانی دالر. حیدر صارمی گوینده توانا رادیو ایران را قدیمی ها خوب می شناسندو البته بنده آنقدر قدیمی نیستم که نمایشهای دهه ۴۰ ایشان را شنیده باشم. ولی اگر دهه ۶۰ به صبح جمعه با شما گوش می کردید. حیدر صارمی مجری برنامه بود که به اتفاق خانم پریچهر بهروان انرا اجرا میکردند و در ان دوره قحطی برنامه وسرگرمی از معدود برنامه های بود که همه به آن گوش می کردند.


+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 13:50  توسط بایرامعلی  | 

این وبلاگ همانطور که گفتم شاید ادامه ای باشد به نوشتن خاطرات روزانه که از ۱۸-۱۹ سال پیش شروع کردم به نوشتن که هنوز ادامه دارد. حالا این نوشته ها ودستنوشتهای شخص شخیصی مثل من به درد کی می خورد بماند. بعدها در زمان دبیرستان روزنامه ای!! چاپ میکردم به نام الاوباش که در مورد وقایع مدرسه بود البته به زبان طنز. همه کاره اش هم خودم بودم سردبیر-- نویسنده-- نقاش--ستون بند -- صحاف! البته دوست عزیزم محراب چند شماره ای زحمت نقاشی و کاریکاتورهای این نشریه وزین را به عهده داشت وبقیه را این حقیر با دست خط زیبای خود که دوستان مسبوق به سابقه هستند . به رشته تحریر در می آوردم. حالا بماند که چند بار همکلاسیها که طاقت دیدن کاریکاتور و مطالب طنز در مورد خود نداشتند دعوایم شد و نشریه تک نسخه ای ام را پاره کردند.واین امرنشان میدهد که جامعه ما هیچوقت طاقت انتقاد را ندارد.!!! 
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 17:12  توسط بایرامعلی  | 

سلام.


میخواستم بنویسم :دغدغه ایجاد این وبلاگ مدتها بود ذهنم را مشغول کرده بود.


دیدم خیلی کلیشه ای می شود. حقیقتش خیلی وقت بود می خواستم این وبلاگ را راه بیندازم.نوشتن این وبلاگ مثل همه کارهای ناتمام من مدتها بود در گوشه ای از ذهنم خاک میخورد . منتظر بودم تا شاید فرصتی بشود و شروع کنم. شاید هم ادامه ای بود نوشتن خاطرات روزانه۱۸-۱۹ ساله که هنوز ادامه دارد.


از چند سال پیش که تب نوشتن وبلاگ همه گیر شد به فکر نوشتن این این وبلاگ افتادم. تشویقهای دوستان هم بی تاثیر نبود مخصوصا سرکارخانم سایه که نوشتن این وبلاگ را مثل چند چیز مهم دیگر در زندگی مدیون ایشان هستم. اما طی این مدت عوامل زیادی مثل نبود امکانات!! رفیق ناباب!! احاطه و مهارت فراوان این جانب در علوم کامپیوترو صد البته مشکل لاینحل تنبلی این امر مهم وخطیر!! را به تاخیر انداخته بود. سال پیش که مسئله مهاجرت و جلای وطن پیش امد- دست تقدیر ما را تالاپی انداخت وسط سیلیس دره یا بقول فرنگی ها silicon valley.خوب خیلی زشت بود آدم در همسایگی قومپانی یاهو باشد یا قومپانی معظم گوگل در ده قدمی خانه ات باشد واز اینترنت مجانی این شرکت استفاده کنی بعد از کامپیوتر چیزی بلد نباشی واز همه بدتر وبلاگ نداشته باشی که این روزها از نان شب واجب تر است!!هنوزدقیقا نمی دانم این وبلاگ چه سبکی خواهد شد ولی ملغمه ای خواهد بود از طنز- نوستالژی و خاطرات.


شما هم اگر روزی روزگاری راهتان را گم کردید و به این وبلاگ رسیدید و غفلتا چرندیات و خزعبلات این حقیر را مطالعه فرمودید. از نظری یا قدمی یا قلمی یا درمی!! مضایغه نفرمایید.


ارادتمند همیشگی: بایرامعلی

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 11:50  توسط بایرامعلی  |