تبليغاتX
بایرامعـلی تقدیم می کند:
طنز ونوستالژی
 

مدتها بود طرح این پست در ذهنم خاک می خورد و مثل هزار طرح دیگر منتظر فرصت بودم . خبر  درگذشت رزا منتظمی شد انگیزه ای برای نوشتن ابن پست .شاید باید آن را قبل از مرگ او می نوشتم :

      

 

   مادرم زیاد اهل کتاب و مطالعه نبود . شاید هم مشغله روزانه و درگیری های روزمره سرو کله زدن با ما  وقتی برای این کار نمی گذاشت . چندتایی کتاب داشت که آنها را در کمد خودش و جدا از کتابهای پدرم نگه می داشت . یک قرآن که از سفره عقدش مانده بود ٬ یک مفاتیح الجنان ٬ یک کتاب درسی از دوران مدرسه با عنوان  "خانه داری" که  هنوز عکسهای خاندان جلیل سلطنت! در صفحات اول آن باقی بود ٬ یک کتاب با جلد آبی و نام پرطمطراق "اصول روانشناسی نوین کودک" (لابد برای تربیت ما از آن استفاده کرده بود که اعجوبه ای مانند من را به جامعه تحویل داده!!) چندتایی کتاب باغبانی و خیاطی و یک کتاب کلفت با جلد گالینگور مشکی  به نام "هنر آشپزی" نوشته "بانو رزا منتظمی" .

 ورق زدن و نگاه کردن این کتاب از سرگرمی های دوران بچه گی من بود .به عکسهای رنگارنگ و پررنگ لعاب و اشتها آور کتاب خیره می شدم و در دنیای رویا غرق می شدم .عکسها بیشتر شبیه ضیافت شام داستانها شبیه بود تا زندگی واقعی .یک چیزی مانند شامهای دربار فرانسه .از آنهایی که مرد و زن بالباسهای زرق و برق دار و  کلاه گیسهای سفید در آن شرکت می کردند و با والسهای اشتراوس می رقصیدند .  هنوز دوتا از عکسها که از عکسهایی مورد علاقه من بودند در ذهنم مانده . رانهایی مرغ با دسته مخصوص سفید گلدار و توری مانند و شیرینی های خامه ای به شکل قو  که در روی یک کیک تزیین شده قرار داشتند . کم کم که خواندن یاد گرفتم شروع کردم به خواندن دستورالعمل آنها . نصف بیشتر اصطلاحات و نام غذاها و مواد لازم را نمی فهمیدم . بچه ده ساله را چه به طبخ بن ماری وسس آرتیچوک و  ورمیشل و پاستا آلفردو و..... خواندن آن اسامی هم مشکل بود چه برسد که بدانی چه هستند و از کجا آنها را تهیه کنی . آنهم در شرایطی که روزی مان عبارت بود از تخم مرغ و کره و شکر جیره بندی  و گوشت یخزده و مرغ یخزده کوپنی یا با دفترچه بسیج اقتصادی  و اجاق گازی که باید ماهی یکی دو بار  کپسولش را پدرم روی کولش می گذاشت و دنبال "آقا گازی" می دوید تا ایشان لطف کند و یک کپسول پر به ما بدهد. چند باری با حداقل امکاناتی که داشتم تلاشهای مذبوحانه ای کردم .یک بار میخواستم دسری به نام پلمبیر نمی دانم چی چی دست کنم . زرده تخم مرغ وشکر و وانیل و چند تا چیز دیگر با هم قاطی کردم و از چند چیز دیگر در دستور العمل هم فاکتور گرفتم و چشمپوشی کردم. مخلوط را به هم زدم و گذاشتم در یخچال . چند ساعت بعد که سراغش رفتم ٬ گلاب به رویتان ٬ دیدم یک چیزی شده مثل اسهال بچه دوساله!!  مخلوط بدون استفاده و بعد اینکه کلی مورد مواخذه قرار گرفتم که چرا شکر و تخم مرغ را حرام می کنم راهی سطل زباله شد.یکی دوبار هم چیزهای ساده مثل املت و همبرگر اینها درست کردم و بد هم در نیامد و تازه مورد تشویق هم قرار گرفتم. چه می دانم شاید اگر دنبال این کار رفته بودم برای خودم کسی می شدم و به جایی می رسیدم یا حداقل می شدم یکی مانند این آقایی که در تلویزیون درس آشپزی می دهد و دربین خانم های جوان کلی طرفدار و کشته مرده دارد (نامش چه بود؟ سامان گلدوست ؟ )

 هنر آشپزی رزا منتظمی در آن روزگار کاملترین مرجع آشپزی به زبان فارسی بود. هر خانواده ای یک جلد آنرا داشت . مادران معمولا یک جلد از این کتاب را در جهیزیه دختران دم بختشان منظور می کردند تا عروس خانم به این فن آخر و هنر مهم وارد باشد.روزگار جنگ بود و جیره بندی و همانطور که گزارش  بی بی سی می نویسد "در بعضی جاها حتی توزیع این کتاب با دفترچه بسیج اقتصادی انجام می شد." صف بلندی را که جلوی کتابفروشی آقا رضا در محله مان برای خرید آن تشکیل شده بود هنوز یادم هست.

مسخره ترین و جالب ترین قسمت کتاب غلطنامه انتهای آن بود. در چاپهای پس از انقلاب به منظور رعابت شئونات اسلامی و به دستور ارشاد٬ متن کتاب باید مورد بررسی مجدد قرار می گرفت. ناشر هم که بودجه (شاید هم حوصله )  تهیه زینک و فیلم جدید- که تعدادشان کم هم نبود -را نداشت و برای خالی نبودن عریضه به جای همه اینها یک غلط نامه در انتهای کتاب چاپ کرده بود .به این ترتیب بود که فرضا در غلطنامه نوشته شده بود : در صفحه فلان سطر بیسار به جای "شراب سفید " ینویسید "آبلیمو"!  در آن یکی صفحه به جای "کنیاک " بنویسید "سرکه قرمز"! یا به جای ژامبون بنویسید "کالباس اسلامی ". و به این ترتیب با این ابتکار بینظیر و در عین حال خنده دار جناب ناشر کارش را کلی راحت کرده بود. 

سالها گذشت .کتابهای آشپزی زیادی به فارسی چاپ شدند .خیلی هایشان کاربردی تر و کاملتر از کتاب رزا منتظمی ولی مطمئنا هیچکدام به پایه معروفی و همه گیری آن نمی رسند .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 18:50  توسط بایرامعلی  | 

 

 در میان مجموعه های مختلف دایی جان بنده که از بچگی آرزوی داشتنشان را داشتم و عاشقشان بودم یک سری عکس های فضایی وجود داشت . عکسهایی از فرود آپولو یازده و قدم گذاشتن اولین انسان روی ماه . یادگاری دوران جوانی دایی جان و از همه شان بهتر پنج عکس رسمی ناسا بود با امضاء فضانوردان یعنی نیل آرمسترانگ ٬ادوین آلدرین و مایکل کالینز . .  دوره ماه عسل شیرین روابط ایران و آمریکا بود فضانوردان سال بعدش هم به تهران آمده بودند و ‌قدری از خاک ماه را هم به عنوان سوغات با خود آوردند. دایی جان بعد فرود ماه نشین با انگلیسی الکنش یک نامه تبریک به آنها فرستاده بود و آنها هم نامردی نکرده بودند و اینها را برایش فرستاده بودند.

 نگاه کردن به این عکسها و دیدن مجله های مربوط به آن یکی از شیرینترین رویا های دوران کودکی من شده بود . بعدها یک سری کپی از آنها گرفتم و به دیوار اتاقم زدم  وبا نگاه کردن به آنها مشغول خیالپردازی می شدم البته چند سال بعد با رسیدن سن بلوغ اهمیت علم و دانش کم شد! و عکسهای فیلمهای مشهور و بازیگران و خواننده ها جای آنها را گرفت!  ولی کپی ها آن عکس ها را نگه داشتم.خاطرات آن سالها با دیدن عکس و تفصیلات این ماجرا در این روزهابرایم دوباره زنده می شود. 

  دیروز ٬بیستم ژوئیه٬چهلمین  سالروز قدم گذاشتن انسان برروی ماه است .ماجرایی که هنوز بعد چهل سال مانند معجزه و شبیه به رمانهای علمی تخیلی است .داستان با سخنرانی تاریخی کندی شروع شد که پیش بینی کرده بود که آمریکا قبل از پایان دهه شصت انسان را به ماه خواهد فرستاد وسالم برخواهد گرداند .  سرانجام در سال ۱۹۶۹ و صرف یک بودجه نجومی و حیرت انگیز این پیش بینی انجام پذیر شد.

امروز  چهار دهه از روزی  که نیل آرمسترانگ پایش را روی تنها قمر زمین گذاشت و جمله مشهورش را گفت می گذرد" قدمی کوچک برای یک انسان ولی جهشی غول آسا برای بشریت" .فکر می کنم هنوز هم بعد این مدت و این همه پیشرفتهای فضایی و علمی بزرگ و گوناگون کاری به عظمت این انجام نگرفته. یکی دیگر از داستانهای محیرالعقول اراده بشری آنهم در چهل سال پیش  و باسطح دانش و فناوری آن روزگار.

 

پی نوشت بی ربط  :  دکتر فیروز نادری چهره برجسته ناسا که معرف حضورتان هست؟  دیروز به مناسبت چهلمین سال فرود انسان به مریخ یک فکر بی مزه به ذهنم رسید و ایمیلی به ایشان زدم و ضمن تبریک از دکتر نادری پرسیدم آیا امکان دارد بعضی ها !! را به مریخ فرستاد تا هاله منّور و رایحه خوش خدمتشان را ببرند آنجا تا ملت نفسی بکشند و  مریخی ها هم مستفیض شوند. در کمال تعجب یک ساعت بعد جواب ایمیل آمد . ایشان از این فکر استقبال کرده بود و نوشته بود که به شخصا حاضرند یک بلیط یک سره به مقصد مریخ برای شخص مذکور بگیرند!  به هر حال گفتم اطلاع رسانی کنم به عنوان گزینه های موجود این یکی را هم مدنظر داشته باشید . بیچاره مریخی ها!

پ .ن .۲ : عنوان پست متعلق به یکی از سری کتابهای ماجراهای تن تن و میلو .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 10:59  توسط بایرامعلی  | 

                        

                                            بهاریه (۱۳۸۸)

                 

 

                                                                         

  پیرزن چشم و چراغ خانواده بود.مرکز ثقل فامیل٬ مادر بزرگم ٬ مادر مادرم .نمی دانم کسی به من یاد داد یا خودم گفتم  ولی من عزیز جان صدایش می کردم بعدها عروسها و چهارده نوه بعدی هم او را به همین نام صدا زدند. از آن موجودات نازنینی بود که در کل زندگی آدم تعدادشان به عدد انگشتان دست نمی رسد .

نزدیکی عید نوروز که می شد همه اهل خانواده می دانستند که باید برای شب عید آنجا٬ در خانه مادر بزرگم٬ جمع شوند.یک قانون نانوشته وجود داشت برای این گردهمایی . سفره هفت سینی که او با حوصله و دقت تمام می چیدشان آن سفره ترمه با طرح بته جقه رویش ٬سبزه ای که از دوهفته مانده به عید آنها را خیس می کرد ٬ مخلوط گندم و عدس و روبان خوشرنگ قرمز و شش سین دیگر که به آنها اضافه می شد. چند سکه نقره دوره قاجار ٬ سرکه و سنجد و سماق و  سیب و سیر و ماهی قرمزی که از حوض خانه می گرفت و آیینه قدی  دور نقره ای و قرآن قدیمی جلد چرمی که یادگار پدرش بودو آن ساعت شماطه دار  آلمانی با آن زنگهای طلایی و صدای تیک تاکی که گذشت زمان را مثل پتک به سرت می کوبید. 

  ساختن تخم مرغهای رنگی خود مراسمی جدا داشت. شب قبل و موقع پختن شام شب عید با حوصله پوست پیازهای قرمز را می کند و با نخ به دور تخم مرغ می پیچید و هنگام دم کشیدن برنج آن را در میان برنج می گذاشت  بخار داغ  برنج نقشهای بدیع و خاصی بر رویشان برجای می گذاشت . تعداد تخم مرغها به تعداد اعضای خانواده بود. برای هرکس یک تخم مرغ که با مداد در گوشه آن اسمش نوشته می شد. بعد مراسم باز شدن تخم مرغها که سوژه ای بود برای تفسیرو گفتن سرنوشت هر کس در آن سال. بماند که  نقشهای روی تخم مرغها  معمولا برای بچه ها خبر سوغاتی و نمره بیست در مدرسه بود و برای بزرگترها و جوانتر ها خبر عشق و عروسی و موفقیت و شادی.

سفره انداخته می شد و همه دورش جمع می شدند پوشیدن لباسهای نو یکی دیگر از قانونها بود که باید اجرا می شد ٬شگون نداشت کسی با لباس کهنه سر سفره بنشیند . آقاجان رادیو المپیا قدیمی چوبی را روشن می کرد و حافظ جلد سبز قدیمی را در دست می گرفت ٬ عینک ذره بینی اش را می زد و از این ایستگاه به آن ایستگاه می رفت. تهران با دعای سال تحویل٬ لندن و بی بی سی با صدای لطفعلی خنجی ٬باکو با ترانه های تیمور مصطفی اف  ٬ بن و دویچه وله با آن تکه سنتور نوازی آرم برنامه اثر فریدون شهبازیان  و واشنگتن با صدای گرم فریدون فرح اندوز در چشم بهم زدنی طی می شد.  ما هم دور سفره همراه بزرگترها می نشستیم و آنها را تماشا می کردیم ٬حتما اتفاق بزرگی داشت می افتاد؟  هرچی بود اتفاق خوبی بود ٬عزیز جان سپرده بود موقع تحویل سال باید به یک چیز خوب خیره بشوید تا شگون داشته باشد به تنگ بلور ماهی قرمز که خودش نیز به شکل ماهی بزرگ بلوری بود یا به سبزه ها و روبان قرمز دورش و یا شعله شمع ٬  شیرینی و شکلاتی یا نقل در دهانتان باشد تا کامتان شیرین بماند. انتظار وصبر ..... و صدای توپ و صدای سرنا و دهل و حس عجیبی که در ته دلت غنج می زد. روبوسی با بزرگترها و بعد لحظه شیرین عیدی گرفتن. بوی اسکناس تازه و خیالات و نقشه ای که برای این گنج بادآورده در سر می پروراندی

***

عزیزجان فارسی بلد نبود .مدرسه نرفته بود و سواد مکتب خانه ای داشت. شش سالم بود که مادرم به علت ناراحتی معده در بیمارستان بستری شد و عزیز جان نگهداری من و خواهرم را برای مدتی به عهده گرفت.تا آنزمان تعداد کلماتی که از زبان آذری بلد بودم به تعداد انگشتان دودست نمی رسید این چندماه ارتباط نزدیک آنقدر موثر بود که بعد از آن بنشیندو ساعتها با من دردل کند و خاطرات دوران جوانیش را بگوید رابطه ای دوطرفه ای که با گذشت زمان بیشتر و بیشتر شد.شدم نوه عزیز و مورد اطمینانش.

****

تحویل سال نو افتاده بود به صبح زود ٬ سال که تحویل شد با صدای ضعیفش گفت برویم بیرون. ماشین را گرم کردم  و بخاری را روشن کردم . هر سال بعد سال تحویل باید می رفت بیرون از شهر٬ در دل طبیعت .این هم یکی از قانون ها بود. می دانستم کجا را دوست دارد کنار همان رودخانه و پای همان تبریزی های بلند٬ بردمش آنجا  دو نفری با مادرم زیر بغلش را گرفتیم. و چند قدمی بردیمش. هوای ملس و سرمای دلچسب  نوبهار بود و رودخانه ای که کف به لب آورده بود و دیوانه وار می غرید .  بزحمت چند قلوه سنگ کوچک برداشت زیر لب چیزهایی گفت و پرتشان کرد در رودخانه.رسم هر سالش بود ٬ می گفت درد ومریضی و بلاهایتان را بسپارید به آب روان تا با خود ببرد. به دور دست خیره شد.شاید خاطره سالهای دور برایش زنده می شد. شاید یاد مادری افتادکه در چهار سالگی و هنگام به دنیاآمدن برادرش از دست داد. یاد وقتی از ترس بمباران متفقین به روستاهای اطراف شهر پناه می بردند٬ و تکرارش چهل وشش سال بعد به خاطر بمباران عراقیها ٬  آن سالی که ارتش سرخ شهر را گرفته بود و وقتی که شهر را تخلیه می کردند  توله سگ سفید رنگی که آن سالدات روس بهشان هدیه داده بود. یاد آن وقتی که اولین بار مرد زندگیش را از لای در دیده بودو از کت شلوار خاکستریش خوشش آمده بود. وقتی اولین بچه اش تازه به دنیا آمده بود و توده ای ها شوهرش را به بهانه ای گرفتند ٬همانسال شب چهارشنبه سوری کلی آدم اعدام شد و رفقا عید خون گرفتند و او تا یک هفته وقتی شوهرش به خانه برگشت قنداق بچه را بغل کرده بود و گریه کرده بود ..... وقتی .. وقتی... طاقت نیاورد ٬ درد امانش را بریده بود. سرطان بیرحمانه در همه وجودش ریشه دوانده بود. با همان صدای بی رمق گفت : برویم .آمدیم و در ماشین نشستیم ٬ زیر لب گفت :ببخشید که اذیتت می کنم . خندیدم و گفتم : من نوکر دربست شما هستم . لبخند کمرنگی زد  وگفت:آقای مایی ..خم شدم و صورتش را بوسیدم نرم نرم بود٬ چشمهای آبی رنگ زیبایش دیگر جلوه گذشته را نداشت هرچند هنوز شور زندگی را در آنها می دیدی ٬ برگشتیم سمت خانه.........

****

 نوروز سال بعد پیشمان نبود و دیگر کسی دور هم جمع نشد. مثل اینکه بدون حضورش آنطور جمع شدن غیرممکن  شده بود ....

****

وقت نوروز که می رسد  موقع هجوم خاطرات می شود . خاطره های که در گذر زمان کمرنگ و کمرنگتر می شود و به این روزها که می رسد ناگهان  رنگ می گیرند و در ذهن لبریز می شوند.یاد کسانی می افتی که سالهای پیش بودند و امسال نیستند٬کسانی که از ما دورند و جای خالیشان را در دل احساس می کنی. نوروز از معدود اوقاتی است که از دایره بی پایان روزمرگی خودت را بیرون بکشی واز بیرون نگاه کنی. ببینی  کجا بودی٬کجا هستی و به کجا می روی. نوروز جشن نو شدن است٬ آغاز کردن ٬از سر شروع کردن. رسمی که طی هزار ها سال سینه به سینه مانده و حفظ شده و بزرگتر و باشکوه تر شده و به ما رسیده.. 

نوروز آیین زیبایی است .رسم خوش زندگی...

 هر جا هستید شاد و خوش باشید٬ سال نو مبارک

 

 موسیقی  :  Qaranfil  (گل میخک) با اجرای رامیز قلی اف

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 11:39  توسط بایرامعلی  | 

 

 

چهارده - پانزده سال بیشتر نداشتم . یکی از نیمه شبهای گرم تابستان تهران بود . از همان شبهایی که هرم گرمای روز را هنوز از روی دیوارها و فضا می توانی احساس کنی و تنها صدایی که می شنوی صدای یکنواخت کار کردن کولر است  و گاهی اتومبیلی که صدای  ضبطش را زیاد کرده و در حال رد شدن است. امتحانهایم تازه تمام شده بود و روزهای بیکاری و علافی تابستان بود . خوابم نمی برد ٬به سراغ کتابخانه پدرم رفتم و شروع کردم به زیر و رو کردن کتابها  .رسیدم به یک کتاب با قطر کم  و جلد سبزرنگ ساده٬ و به قول اهل چاپ قطع وزیری " ورق پاره های از زندان" و در گوشه سمت راست"بزرگ علوی" کنجکاو شدم برداشتمش وشروع کردم به خواندن .کناب شامل چند داستان کوتاه بود و خاطرات مردی در زندان رضاشاهی ٬ کتاب را همان شب  خواندم و تا ساعت چهار صبح تمامش کردم. در میان آن داستانها داستان کوتاهی بود به نام "رقص مرگ" داستان عجیبی بود. ذهنم را بدجور درگیر خود کرد از آن داستانهای بود که وقتی میخوانی حالت بد می شود و می خواهی ساعتها پیاده روی کنی و به آن فکر کنی.نمی دانم شاید هم در آن سن سال و حال و هوای آنموقع  آن تاثیر را داشت.  روزهای بعد چند بار دیگر داستان را خواندم. قبلا از بزرگ علوی چشمهایش را خوانده بودم  و خوشم آمده بود ولی این داستان چیز دیگری بود. ماجرای مرد جوانی به نام مرتضی ف که قرار می شود برای یادگیری زبان روسی و یاد دادن زبان فرانسه به پیش مارگریتا٬ دخترزیبا و جوان یک مهاجر روس برود و طی گذشت زمان عاشق او می شود ولی قادر به ابراز این عشق نیست و دست آخر دختر جوان مردی به نام رجبوف که پدر مارگریتا را مجبورکرده به ازدواج او و رجبوف رضایت بدهد٬ می کشد . مرتضی ف قتل را به گردن می گیرد و زندانی می شود و.... داستان را سالها پیش خواندم و جزییاتش در خاطرم نیست.

این داستان به قدری رویم اثر گذاشت که تصمیم گرفتم روزی کارگردان شوم و این داستان را به یک فیلم سینمایی تبدیل کنم! حتی هنرپیشه های آن را هم با بضاعت آنروزهای سینما ایران در ذهنم انتخاب کرده بودم. 

در داستان مرتبا به آهنگی به نام رقص مرگ اشاره می شد.عنوان داستان هم برگرفته از این آهنگ بود. -  Dance Macabre ـ حتی این آهنگ را مارگریتا در شب قبل از کشتن رجبوف با همراهی دوستش مارفنیکا برای مرتضی ف زده بود.راستش خیلی دلم می خواست آنرا بشنوم ٬موسیقی ای که احتمالا این داستان را به ذهن بزرگ علوی متبادر کرده بود. ولی از کجا؟ چطور؟ سالهامانده بود تا نعمتی به نام اینترنت و جادویی به نام یوتیوب مانند غول چراغ جادو در طرفة العینی هرچه دلت می خواهد را در جلوی چشمت ظاهر کندو آرزویت را برآورده کند. یادم می آید در همان سالها چند باری سمفونی شماره چهل موتزارت را شنیده بودم و سخت عاشقش شده بودم .ولی اسمش را نمیدانستم و در به در دنبال اسمش  می گشتم ٬ از هرکسی می پرسیدم  نمی دانست دست آخر به یک نوار فروشی رفتم ٬ و گقتم به دنبال یک موسیقی کلاسیک می گردم و آهنگ را با دهان برای مرد نوار فروش اجرا کردم!مرد نوار فروش به خیال آنکه مسخره اش می کنم جواب سربالایی داد و از مغازه بیرونم کرد.

بگذریم. سودای شنیدن موسیقی "رقص مرگ " سالها با من ماند تا هفته پیش شبی با دوستی در خیابانهای خیس و بارانزده قدم می زدیم  و از هر دری حرف می زدیم تا رسید به این داستان و جمله مشهور اول آن" به کسی نگویی مارگریتا٬ به هیچکس" و موسیق رقص مرگ. به اوگقتم که هنوز این آهنگ را نشنیده ام. چند ساعت بعد که به خانه برگشتم لینک آهنگ رابرایم فرستاد  و موفق شدم بلاخره آنرا بشنوم . حس حالش تا حدی همان بود که در داستان توصیف شده.همان حس شوم و ترسناکی که شبها در قبرستان حکمفرماست .حس نیستی و مرگ.......

موسیقی رقص مرگ کار کامی سن سانس  موسیقی دان فرانسوی  قرن نوزده و اوایل قرن بیستم است. مثل این که این موسیقی یک اجرا با کلام هم دارد که آهنگساز بعدها ویلن را جایگزین صدای خواننده می کند و در داستان هم اشاره ای به شعر این اجرا می شود.

آخرین بار هفت هشت سال پیش داستان را خواندم . مطمئنم الان دیگر اثر آن سالها را نخواهد داشت ولی شنیدن آن بار دیگر خاطرات حس و هوای آنموقع را زنده کرد. خاطرات روزهای دور.... 

متن زیر قسمتی از متن داستان است که در اینترنت آن را پیدا کردم..

  " از نیمه‌شب تا بانگ خروس مردگان جشن می‌گیرند. جشن آزادی، جشن رهایی از دردهای زندگی، همه باهم برابرند، نه شاه است و نه گدا، نه پیر است و نه جوان، نه دختر است و نه پسر، نه زن است و نه مرد، همه مرده‌اند. کسی جقه بر سر، شندره بر تن ندارد، مرگ که در همة آنها مشترک است. جزئی از کل آنها، مرگ که خود آنهاست. برای آنکه فرمانده و فرمانبرداری نیست. این که هنوز روی استخوانهای صورتش نیشخند دیده می‌شود. این در زندگی قاضی بوده و به دردها و شکایتهای محکومین پوزخند می‌زده اما او تازه مرده است به‌زودی این اثر در کلة او محو خواهد شد، مابین فک و گونه‌هایش دیگر، این اثر باقی نخواهد ماند. برای آنکه او دیگر مرده است و آزاد نیست. این که استخوانهای پشتش گوژ دارد. او در زندگی پشت خم کرده و سر فرود آورده است. اینجا دیگر احتیاجی ندارد. نه خنده است، نه گریه، نه شادی، نه غم، نه دلواپسی است و نه امید و نه افاده است و نه تحقیر، نه ظلم و نه عجز و لابه، هیچ چیز نیست، جز مرگ، جز آزادی."

پ.ن  چند نفر از دوستان ایمیل زده بودندو گفتند که نام این آهنگ رقص مردگان هم نوشته شده. با تشکر از این دوستان

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 0:15  توسط بایرامعلی  | 

                             

                                  

 

یک کتاب کهنه پوستی بود که رویش را شن پوشانده بود و صدای باد می آمد . باد شنها را می برد و جلد کتاب معلوم می شد" افسانه سلطان و شبان"  و موسیقی جادویی بابک بیات شروع می شد. راوی داستان کاتب جوانی بود که با همراهی تلخک جلوی دسیسه های وزیر اعظم و سلطان بانو را می گرفتند. افسانه سلطان و شبان در آن روزهای قحطی برنامه تلویزیونی و جنگ و خشونت و خونریزی سریال خوبی بود. کاتب می نوشت : آورده اند سلطانی با خدم و حشم بسیار عزم شکار کرد......


روزهای جمعه روز فوتبال گل کوچک بود . سرو صدا و جیغ و فحش و دادمان کوچه را برمیداشت و همسایه ها را ذله می کرد.بعدش کیک و نوشابه در بقالی ممد آقا که خوشمزه ترین کیک و نوشابه دنیا بود. داشتیم بازی می کردیم که امید توپ را نگه داشت "اونهاش٬ داره میاد" آره خودش بود. کاتب سلطان و شبان. حرفش را باور نکرده بودیم . به ما که رسید امید گفت :سلام ٬ آقای کاتب! و پشت بندش ما سلام دادیم. مرد جوان با خوشرویی سلام ما را پاسخ داد. فردا در مدرسه روز تعریف این داستان بود که کاتب در پلاک هجده کوچه ما زندگی می کند. چند مدت بعد وقتی سلطان را با یک پیکان آبی جلوی در خانه آنها دیدم این داستان کامل تر شد.

او برای من کاتب ماند. حتی وقتی فهمیدم آقای آقالو پدر او دوست پدرم است. وقتی صدای اورا در سریال جزیره ناشناخته تشخیص دادم وقتی به جای جناب دلف مشاور خانم لورا (که هیچوقت نمی دیدیمش) حرف می زد و کنا و سرنتی پیتی برای مشورت پیشش میرفتند. وقتی در فیلم " پاتال و آرزوهای کوچک" دیدمش و یا صدایش را در نمایشهای رادیویی شبها می شنیدم و یا وقتی  کاندید بهترین بازیگر نقش دوم مرد شد و وقتی در سریال ارتش سری صدایش رامی شنیدم و وقتی بعدها در فیلم "گاهی به آسمان نگاه کن" بازی کرد ٬ برای من همان کاتب بود.


مرتضی خان محجوبی افتخار موسیقی ماست .نابغه ای که پیانو را تبدیل کرد به یک ساز ایرانی. هنوز بعد اینهمه مدت وقتی به پیانو دشتی او را گوش می کنی و یا آهنگ کاروان اورا با صدای بنان می شنوی تنت مورمور می شود و ته دلت خالی می شود. مرتضی خان نوروز ۱۳۴۴ در تنهایی و بی کسی درگذشت. خبر فوتش را بعد تمام شدن تعطیلات به اطلاع مردم رساندند. شهرداری پیانوی او را فروخت تا خرج کفن دفن او کند. آخر عاقبت هنرمند جماعت در مرز پرگوهر و سرچشمه هنر .چرا دور می رویم همین دوسال پیش مگر بابک بیات همکار آهنگساز آقالو در سلطان و شبان سرنوشت مشابه ای نداشت؟


می دانستم وضع مالی چندان خوبی ندارد و در خانه پدری زندگی می کند.می دانستم آن چندرغازی که ارشاد به او می داد قطع شده.بودجه نیست٬ لابد برای کار واجبتری این بودجه را لازم داشتند" خوب. می میرد که می میرد.. یک مطرب و رقاص کمتر" ... ادعاهایمان گوش فلک را کر می کند.   " هنر برتر از گوهرآمدپدید" و یا "هنر نزد ایرانیان است و بس" بزرگترین هنرمان همین مرثیه خوانی و عزاداری است. استاد این کاریم. کافی است یکی بمیرد تا پرشکوهترین مراسم تشیع را برای او برگزار کنیم و برای فقدانش گریه کنیم  ولی سهم و تکلیف هنرمند زنده در این وسط چیست؟ هیچ!


سالهاست به آن محل نرفتم .نمیدانم خانه پلاک هجده هنوز آن شکلی مانده یا تبدیل شده به آپارتمانهای قوطی کبریتی. هرچند سرنشین آن خانه هم الان در این دنیا نیست. لابد  الان در گوشه ای با تلخک نشسته و از بیوفایی دنیا می گوید و دردل می کند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 13:48  توسط بایرامعلی  | 


Time from pier3495 on Vimeo.                              

                                                         

 پینک فلوید از گروه های است که شهرت افسانه ای  و طرفداران بیشماری در ایران دارد. به قول محسن نامجو پدیده پینک فلوید در جامعه ایرانی از چیزهایی است که جداگانه و به طور مفصل باید مورد بررسی قرار بگیرد.

خیلی ها" آجری دیگری در دیوار" را معروفترین اثر پینک فلوید می دانند یا "ای کاش اینجا بودی" و یا "درخشش بر تو الماس مجنون" و .... ولی به نظر من "زمان" معروفترین اثر پینک در ایران است .آنهم نه به خاطر خود قطعه بلکه به خاطر "تقویم تاریخ"

تقویم تاریخ نام یک برنامه رادیویی بود (مثل اینکه دیگر پخش نمی شود ) که هرروز ساعت شش و نیم از رادیو ایران قبل از برنامه کودک رادیو (اگر اشتباه نکنم اسمش بود بچه های انقلاب! ) پخش می شد . تیتراژ برنامه با قسمت ابتدایی ترانه "زمان " پینک فلوید یعنی همان صدای چرت پران زنگ ساعتها شروع می شد که صدای تیک تیک آنها رفته رفته تبدیل به تمی و ضرباهنگی  می شد که گذشت زمان را القا می کرد . بعد آقای "فجری" مجری برنامه با یک صدا پرصلابت در عین حال بی احساس  می گفت : تقویم تاریخ و شروع می کرد که امروز دوشنبه چندم ماه فلان خورشیدی و برابر فلان ماه قمری و بیسار ماه میلادی است و دویست و چهل سه سال قبل در جنین روزی چه اتفاقی افتاده در بین هر قسمت هم مجددا این تم پینک فلوید تکرار می شد و مجری معمولا هر روز چهار پنج رویداد اتفاق افتاده در این روز را اعلام می کرد.

خاطره من از این آهنگ و برنامه بر می گردد به روزهای مدرسه وقتی که لقمه نان تافتون تازه و پنیر را با چای شیرین داغی که دهانم را می سوزاند٬ جوییده و نجوییده هول هولکی قورت می دادم تا بدوم بروم مدرسه تا به قول آقا محسن چه نیکویی (اکبر عبدی) سریال باز مدرسه ام دیر شد  "دوباره باز مدرسه ام دیر نشود! " و یا روزهای خدمت مقدس سربازی به هنگام رفتن به پادگان٬ وقتی چرت زنان در حالت خواب بیداری داخل مینی بوس سرویس پادگان به این برنامه گوش می کردم و رایحه دل انگیز گازوئیل را استنشاق می کردم  (خدا وکیلی دارید عجب خاطرات شیرین و وصف ناپذیری هستند!  اسم این یادآوری را می شودگذاشت نوستولو مازوخیسم! )  

برنامه تقویم تاریخ هم مثل چیزهای دیگر دستخوش مدیریت سلیقه ای  و تغییرات شد یعنی ابتدا از زندگی دانشمندان وبزرگان و رویداد های بزرگ تاریخی صحبت می کرد و فرضا از سالروز شروع جنگ در نرماندی صحبت می کرد و درسالهای بعد مثلا می گفت :صد و سی شش سال پیش در چنین روزی شیخ پشمک الدین ملایری کتاب فوائد الباقلوا ومضار الحلوا را نوشت و از این قبیل حرفها.

این برنامه باعث شد تا این موسیقی در ایران همه گیر شود . هر کسی که اسم پینک فلوید را در عمرش نشنیده بود این موسیقی را می شناخت که مال تقویم تاریخ است. خود بنده هم تا قبل از این که به ویروس خلاصی ناپذیر  پینک فلوید آلوده شوم این آهنگ را با نام تقویم تاریخ می شناختم . وقتی عباس کیارستمی در فیلم "زیر درختان زیتون" در صحنه ای که رادیو ماشین تقویم تاریخ را پخش می کرد استفاده هوشمندانه ای از این موسیقی کرد. شایعاتی در سرزبانها بود که نماینده حقوقی پینک فلوید به خاطر عدم رعایت کپی رایت معترض این فیلم شده بود البته نفهمیدم بعدا چه اتفاقی افتاد . همین دو سال پیش وقتی در کنسرت راجر واترز  نشسته بودم و این آهنگ  شروع شد صدایی پشت سرم داد زد  " تقویم تاریخ" و  پشت بندش شلیک خنده چند نفر شنیده شد. برگشتم و دیدم چندنفر از هموطنان همیشه در صحنه مثل همیشه حضور فعال دارند.

 زمان یکی از ترانه های آلبوم "نیمه تاریک ماه" است. آلبومی که در سال ۱۹۷۳ منتشر شد و به چهارمین آلبوم پرفروش تاریخ موسیقی بدل شد و تا ژوئن سال ۱۹۸۸ پس از فروش ۲۴ میلیون نسخه (به صورت قانونی و رسمی) جزء صد آلبوم پرفروش دنیا بود. طرح روی جلد آن یعنی طیف تجزیه شده نور که بعد از عبور از منشور تبدیل به یک پرتو می شود٬ به نوعی به علامت پینک فلوید تبدیل شد.

 

 

متن این ترانه هم در ادامه سنتهایی پینک فلویدی است. نگاه کلبی مسلک و خیامی به دنیا و زندگی و همان نگرش تیره نگر و بدبینانه قبلی را در آن می شود دید.

 این ویدیو کلیپ را این رفیق قدیمی  ما به اتفاق همسر  هنرمندش ساخته اند و بنده بلاخره وقت پیدا کردم آنرا بگذارمش  برای تماشای عموم . ببینید و لذت ببرید

                                                     ارادتمند همیشگی :بایرامعلی!!

پ .ن : و با یادی از ریچارد رایت  کیبورد نواز پینک فلوید که ماه پیش در گذشت .

پ ن ۲ : لینک  یوتیوب همین کلیپ

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 19:20  توسط بایرامعلی  | 

  

            

دوستی یک ایمیل را با عنوان تفکربرانگیزانه و عرفانی" یاد ایامی که...." را برایم فرستاد. نامه را که باز کردم دیدم یک نفر عکسهای پست قبل را ـ با همان توضیحات حقیر-  ضمیمه نامه کرده و بدون آنکه به مرجع نامه اشاره کند برای دیگران فرستاده ٬ نامه هم بعد کلی دست به دست شدن به دست این دوست قدیمی رسیده بود و ایشان هم که قبلا این پست را خوانده بود آنرا برای من فرستاد.

نکن این کارها را عزیز من ٬خوبیت ندارد!!  حالاگیرم به  آتش دوزخ ومار غاشیه و اژدهای دوسر و کنده نیم سوز و قیر مذّاب (با قیف و متعلقات مربوطه) اعتقاد نداری٬ یا گاس اینکه کپی رایت و حق مولف واین داستانها کشک است٬ پس معرفت و لوطی گری چه می شود؟!!!

پ .ن آن دوست به شوخی از من پرسیده بود : "نکنه خودت هم از جایی کپی زدی؟" هرچند " کفر چو منی گزاف و آسان نبود" معذالک این عکس قوطی شیرخشک "پسر من"با عکسهای گوگولی روی آن  که متعلق به دوره شیرخشک کوپنی خوری اخوی کوچک بنده است و من از آن به عنوان ظرف نگهداری پاکنها استفاده می کردم به عنوان سند اصالت عکسها رو می کنم!!

پ ن ۲ :  عنوان این پست را با صدای مرحوم جان وین بخوانید!!

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 11:32  توسط بایرامعلی  | 

 

 

من آدم آرشیویستی هستم (نخیر! به هیچ وجه منظورم آشغال جمع کن نیست!! ) این آرشیو کردن از مجله و روزنامه های قدیمی ٬ بروشور و کاتولوگ و کاغذ و تقویم و نوشته های قدیم گرفته تا نوار و فیلم و یادگاری دوستان وکتاب و  عکس و اشیا عتیقه و کهنه ..... را شامل می شود. 

پارسال که ایران رفته بودم ٬ خانم والده صدایش درآمد که :باباجان ٬خودت که اینجا نیستی ٬ این جعبه های سنگین را یک نگاهی بیانداز که من هر دفعه مجبور نشوم برای گردگیری آنها را جا به جا کنم . دیدم بنده خدا راست میگوید ٬ خیرمان نمیرسد که لااقل باعث آزار و اذیت نشویم . رفتم سراغ کارتونهایم  که بخشی از آرشیو قدیمی را تشکیل می دادند. با چشمی اشکبار و دلی غمین!! خیلی از آنها را ریختم دور. دوره های مجله کیهان بچه ها٬ دانستنیها٬ مجله ماشین٬ فیلم . روزنامه های که برای یک مطلب جالب نگهداشته بودم. بعد نوبت رسید به دفترها ٬ کتابهای درسی و جزوه های دوره مدرسه مداد رنگی ٬ لوازم تحریر و..... خیلی هایشان را ریختم دور . یکسری را بخشیدم به بچه های جغل و کوچکتر فامیل و آشنا و خیلی هایشان را هم راستش بخواهید دلم نیامد و نگهداشتمشان.  از یکسری از یادگارهای دوره مدرسه عکس گرفتم تا بعدها به عنوان سند! از آنها استفاده کنم .این روزها که اوایل مهر ماه است و روزهای شروع مدرسه٬ بیمناسبت ندیدم عکس چند تا از اینها را بگذارم تا با هم خاطرات قدیمی را مرور کنیم . پس توجه شما را به بازدید از موزه آثار نوستول!! جلب می کنم:

  عکسها را در ادامه مطلب ببینید: 

                                                ارادتمند همیشگی: بایرامعلی!!

پ .ن:  حدود سه هفته قبل که به کنسرت محسن نامجو رفته بودم .وقتی آهنگ دهه شصت  را خواند .پرت شدم به آن روزها ٬ روزهای مدرسه و بچگی و خاطرات آنروزها از کیف قرمز ٬ خط کش شکسته ٬ مشق شب و ........گرقته تا شرایط جامعه٬ برنامه های تلویزیون دختری به نام نل٬ واتو واتو  و فیلمهای سینمایی نخ نما و مثله شده که عصر جمعه پخش میشد و  آن گزارش هفتگی که به دنبالش پخش می شد  با آن موسیقی اعصاب خورد کن تیتراژ ابتدایی که نامجو با سه تار آنرا اجرا می کند و سایر خاطرات زیبا و فراموش نشدنی !!!! دهه شصت. بقیه دوستان زیاد در مورد این آهنگ  نوشته اند٬ من دیگر روده درازی نمی کنم ولی  خودمانیم  اوستا کریم اگر سالهای این دهه را جزء عمر ما حساب کند خیلی بی انصافی کرده!!! 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 20:10  توسط بایرامعلی  | 

 

دوباره یکی دیگر از آن خبرها . کوتاه ، تلخ و ناگهانی . از همانهایی  که مثل صاعقه خشکت

می کند. نه ! خسرو شکیبایی ! چرا ؟ او که سنی نداشت.

شکیبایی آدم نسل ما بود. یکی از ما. همان دغدغه ها، همان دلمشغولیها و همان تضادها 

 و گیر کردن بین سنت و تجدد را در او میشد دید. و از همه بیشتر در شاه نقش ابدی او

 یعنی " هامون"  .

  فیلسوفی که  همراه با درگیرها و تفکرات فلسفی  باید زندگی هم میکرد. نویسنده 

 عاشق پیشه و شیدا مسلکی که در عین حال غم نان هم داشت و شاهد جدا شدن عشقش

 بود هرچند نفرت و عشقش نیز مثل همیشه در کنارش و با فاصله مویی حضور داشتند .

وقتی در راهروهای دادگستری فریاد میزد که : این زن عشق منه ، مال منه ، حق منه  .

 وقتی که حتی جرات خودکشی را نداشت.

 وقتی دربه در دنبال مرادش" علی عابدینی" می گشت .

وقتی  عزت الله انتظامی به او گفت : میدونم ، ر... شده به قلبت.

 وقتی مهشید او را تنها گذاشت ،

وقتی در انتها سر به دریایی جنون گذاشت . همه و همه جزئی از ما بود .

 زبان حال و حس درون ما.

 با آن موهای خوش حالت . با آن دستهایی که هنگام هیجان می لرزید ،صدای خش دار

 با آن جملاتی که در انتها گنگ و نامفهوم می شدند. با آن نگاه های سرزنشگر یکطرفه 

 ، او کاراکتری بود که نمی شد دوستش نداشت حتی اگر منفی ترین شخصیت داستان بود

 

خسرو شکیبایی هم رفت .  کمک لوکوموتیو ران فیلم ترن ، حمید هامون فیلم هامون .

معلم فیلم عبور از غبار ،  آن اسیر از اسارت برگشته فیلم کیمیا ،

عادل مشرقی فیلم سالاد فصل  ، مراد بیگ سریال روزی روزگاری، 

 آقای وکیل سریال خانه سبز ، محمود سیاه فیلم یکبار برای همیشه ، 

 مرد کولی فیلم روانی  ، حد میثاق فیلم حکم و راننده فیلم اتوبوس شب.

سیاهی لشگر ها و بازیگرهای نقش سه و چهار قهوه خانه های  خیابان  ارباب جمشید

  دیگر   " آ قا محمود " (1) را نمی بینند . بازیگری که حتی زمانی که لقب بهترین

 هنرپیشه ایران را یدک می کشید . همیشه به دوستان و رفقا قدیمی خود در آنجا سر میزد.

 

حمید هامون ، حیف از آن زخمها(2) – حیف از حمید هامون.

 

قصه اون کبوتری که از رو بوم ما پرید

 / قصه اون یکه بزن، تو فیلمهای سیاه سفید

/ لاله زار کاش میتونستیم همیشه بچه بمونیم

/ عمو زنجیر بافو توی کوچه هات بخونیم. (3)

 

1 – دوستان نزدیک و قدیمی خسرو شکیبایی او را محمود صدا می کردند.

2- عنوان مقاله بسیار زیبایی که کیومرث پوراحمد برای فیلم هامون نوشت

3- از ترانه لاله زار  در فیلم حکم . سروده یغما گلرویی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 14:31  توسط بایرامعلی  | 

                 

" ننه ات برات بمیره هاچ" یا  " پرواز زنبور پشمالو! "

  هاچ زنبور عسل یکی از کارتونهای دوران کودکی ما بود . سفر اودیسه وار یک بچه زنبور بیکس و تنها که پدرش معلوم نبود و مادرش هم ولش کرده بود  و رفته بود پی دادن غریبان!  و این بچه زنبور یتیم  و بیکس در به در دنبال این مادر بی مسئولیت می گشت و طی این سفر هر دفعه به جاهای جدید می رفت و با حشرات جدید آشنا می شد. اینکه اصلا چرا چنین کارتون تراژیک و سیاهی ساخته شده بود خودش جای بحث دارد و مسئولان آنموقع تلویزیون این را برای کودکان مناسب تشخیص داده بودند و تازه کلی هم طی دوبله داستان اصلی را عوض کرده بودند و ما خبری از قساد اخلاقی!! پدر و مادر هاچ نداشتیم . هر رابطه با جنس مخالق عبارت بود از رابطه خواهر برادری و  مثلا اگر کسی به علت احساسات عشقولانه گونه اش سرخ می شد به داشتن تب تعبیر می شد. به جای هاچ(اگر اشتباه نکنم) نوشابه امیری حرف می زد و همین لحن معصومانه او مظلومیت و حقانیت هاچ را چند برابر میکرد! نوشابه امیری این روزها گاهی در سایت روز آن لاین  مقاله می نویسد.

کارتون هاچ با یک تیتراژ تندو پرسرعت شروع میشد که در آن مانند شروع فیلمهای جیمزباند یکی سری از دلاوریها و کارهای محیرالعقول هاچ نشان داده می شد. یکی از صحنه هایی که هیچوقت فراموش نمی کنم و همیشه باعث ترسیدن من می شد! صحنه ای بود که در آن یک آخوندک خونخوار و جراره با دستهای داس مانند جلوی هاچ سبز می شد  و دنبال این بچه معصوم می کرد  و او هم با یک سری ویراژ و لایی کشیدن بین شاخه ها و بته ها سر آخوندک بیرحم را به طاق می کوبید و او را میفرستاد داخل باقالی ها!!  بماند که بعدا در یک قسمت که پرده از زندگی داخلی این آخوندک برداشت فهمیدیم چند سر عائله و نانخور دارد و  همه این ددمنشی و خونخواریها برای یک لقمه نان بوده و شرمنده نشدن پیش سر وهمسر!  تازه آنموقع دلمان هم برایش سوخت! من کارتون را به زبان اصلی ندیده ام ولی به احتمال خیلی زیاد این کارتون هم مانند سایر کارتونهای چشم بادامی ها با یک آهنگ و ترانه جینگل مستان به زبان ژاپنی شروع می شده  و مسئول محترم ممیزی صدا و سیما چون احساس کرده بود این ترانه پیش از حد غنا دارد و ممکن است خدای نکرده بچه ها را از راه راست منحرف کند ٬ آهنگ اصلی را حذف کرده بود و یک موسیقی دیگر روی آن ( که ربطش را با زنبور خواهید دید) گذاشته بود .بماند که همین آهنگ نصفه نیمه در روزهای عزا قطع و به جای آن یک سری سروصدا  عجیب غریب که بیشباهت به صدای آدم فضایی ها  و بشقاب پرنده ها نبود پخش میشد.

 

 

تا مدتها فکر میکردم این آهنگ موسیقی متن کارتون هاچ است. و هر جا آنرا می شنیدم یاد هاچ می افتادم .  بعدها فهمیدم که این قطعه یکی از مشهورترین آثار کلاسیک است به نام "پرواز زنبور پشمالو" ! (به توضیحات زنبورلوژیانه پایین توجه شود) اثر موسیقدان بزرگ روس "نیکلای ریمسکی کورساکف" که در سال ۱۹۰۰ آنرا برای قسمتی از یک اپرا به نام " قصه تزار سالتن"  ساخته .  کورساکف این قطعه را با الهام گرفتن از صدای پرواز زنبورها ساخته که یک جورهایی جز فک وفامیل هاچ حساب می شوند . اثر مشهور دیگر او  شهرزاد  است که بر اساس قصه  های هزار و یکشب و قهرمان آنها یعنی شهرزادقصه گو تصنیف شده و در بسیاری از قیلمهای در پیتی فارسی قبل انقلاب  از آن استفاده می شد و باعث مستفیض شدن روح کورساکف در قبر می گشت!

هنوز هم با شنیدن این قطعه یاد هاچ می افتم ولی هیچوقت نفهمیدم آخر و عاقبت این بچه زنبور یتیم چه شد و آیا مادر بیمهر و محبتش را پیدا کرد یا نه  و یا  پدر هیچی ندار و بیمسئولیتش برگشت؟راستی کسی نمی داند پدر هاچ کی بود؟ من به یکی از آن زنبورهای بزرگ دندان گرازی که همیشه نیزه دستشان بود شک دارم٬  به هر حال  این معما هنوز یکی از معماهای بزرگ کشف نشده  زندگی من باقی مانده!

                                                اردتمند همیشگی : بایرامعلی!!

 

 توضیحات زنبورولوژی : اسم اصلی قطعه است :Flight of the bumblebee     زنبور بامبل یک جور زنبور است  کمی درشتر از زنبور عسل که موهایی زیادی در سطح بدن دارد و سروصدای زیادی موقع پرواز تولید میکند و نام معادل در فارسی ندارد (معادلش می شود زنبور پشمالو! )  البته این نوع زنبور فرق میکند با زنبورهای بزرگ  یا خر زنبور! (Hornet)  که  شیخ اجل در گلستان با عنوان "  زنبور درشت بیمروت" از آنها یاد میکند!

پ ن ۱  : در همین رابطه  ورسیون دیگر این قطعه از فیلم "بیل را بکش" با عنوان Green hornet theme

پ ن ۲ : اجرای این قطعه با تار استاد کیوان ساکت

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 22:31  توسط بایرامعلی  | 

    

          

        میدان دربند - ۱۳۴۴  از مجموعه عکسهای تهران قدیم (آنروزها کوهنورد طناب هم دستش بوده!! )

دربند تهران از جاهایی است که اینروزها و  اوایل بهار رفتنش نه تنها مستحب بلکه خیلی اوقات واجب هم است. شور و شوق بهار و آمدن زندگی دوباره چهره اینجا را هم مثل سایر جاها عوض می کند و البته بماند بساط هله هوله فروشها و کباب و چای و قلیان و ..... که خودش بحث جدا و مفصلی دارد .

مهمترین جای دربند همین میدان دربند با آن مجسمه کوهنورد معروفش است . اینکه کِی و برای چی این مجسمه را ساخته اند  ٬ را دقیقا نمیدانم . رضا لعل ریاحی را سازنده آن می دانند. یادم می آید چند سال قبل هم جایی خواندم که این مجسمه  از یک گروهبان آمریکایی ساخته شده  که سالها در ایران به رنجرها آموزش کوهنوردی می داد. هرچه هست نزدیک به نیم قرن است این مجسمه آنجا است و با بافت خاص معماری اطرافش  و تله سیژ نزدیک آن از جاهای دیدنی تهران محسوب می شود و خیلی ها خاطرات شیرین و خوبی از آن دارند .اما چیزی که آزار دهنده است ساختمانی است که در کنار آن ساخته می شود و با آن نمای بدریخت سیکوریت هیچ تناسب و تناسخی با معماری اطرافش ندارد . قیافه ساختمان احداث شده نشان می دهد که لابد پاساژی ٬ مرکز خریدی٬ چیزی در آن ایجاد خواهد شد که اهمیت و نیاز میدان دربند به ساخت این مرکز خرید البته بر همگان واضح و مبرهن است!!!!! من نمی دانم  در شهرداری تهران با این گل و گشادی و بریز بپاش هیچکس پیدا نشده که در مورد ربط نداشتن این ساختمان و معماری آن با اطرافش به این حضرات تذکر بدهد؟ بگذریم .... منهم گاهی چه حرفهای بی ربطی می زنم!!  ... آقاجان! کسی این کاسه ماست ما را این دور و اطراف ندیده؟!!!

                   

                                            ارادتمند همیشگی:بایرامعلی!!

 تابستان ۱۳۸۶  (عکس از عکاس!! )

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 22:31  توسط بایرامعلی  | 

 

                     بهاریه

       

               

 

یک -  ورقه امتحان را میدهم و  از مدرسه می آیم بیرون . آخرین امتحان ثلث دوم . بابا جلوی در مدرسه منتظرم ایستاده . شب قبل قول گرفته ام که آن شلوار جینی را که چند روز قبل دیده بودم برایم بخرد . با ذوق و شوق راه می افتم . روپوش سرمه ای را داخل کیف مدرسه میگذارم. باید برویم  چهارراه استانبول ٬ بازار کویتیها . خیابانها شلوغ است و مردمی که در آمد و رفت و خرید عید  هستند. شلوار را می خریم . پیش خودم مجسم می کنم با این شلوار و آن پیراهن و کفش که چند روز پیش گرفتم چه شکلی می شوم . موقع برگشتن از میدان انقلاب برمی گذریم . جنوب میدان واز کنار قنادی سینا . همانجایی که خوشمزه ترین  نان خامه های تمام عمرم را  آنجا خورده ام. شیرینی های که هرچقدر می خوری ٬تمام نمی شوند.  وقتی با لذت تمام نان خامه ای را می خورم٬ پیش خودم فکر می کنم چقدر خوب بود همیشه عید بود.

دو- جمع شدیم در یک اتاق شش در هشت متری. کف اتاق موکت است و چند تا پتو و گلیم که روی آنرا پوشانده.دوهفته ای میشود که اینجا زندگی می کنیم. هر ساعت یکبار صدایی تهران را می لرزاند٬ یک صدای بم و لرزشی که چیزی را ته دلت خالی میکند. میگویند مردک دیوانه گفته: سال نو را برای ایرانیها جهنم می کنم.  موشکهای " الحسین" هر گوشه ایران را هدف گرفته اند تهران تبدیل شده به شهر مرده ها . همه پناه برده اند به شهرستانها و حومه شهر. کل خانواده اینجا جمع شده اند. رادیو ضبط کوچک سانیو دستم است.باتریهایش را عوض کرده ام و با موجهایش ور می روم. صدای مارش نظامی از رادیو ایران یک لحظه قطع نمی شود و صدای کریمی که با لحن مثلا حماسی خبر از درگیرها دراطراف شهر حلبچه که نیروهای ایرانی چند روزی است تصرفش کرده اند میدهد و اینکه چندتا عراقی کشته شده اند و چندتا هواپیمایشان سقوط کرده. موج را عوض میکنم .تنها راه ارتباطمان با دنیای اطراف همین رادیو فکسنی است. بی بی سی٬ رادیو اسرائیل٬ صدای آلمان و... ساعت روی دیوار رنگ رو رفته روبرو نگاه میکنم ده و ده دقیقه٬ وقتش است. رادیو آمریکا ساعت ده و ربع هرشب برنامه " آوای موسیقی" دارد یک برنامه ده دقیقه ای که در آن دوره برهوت موسیقی وهنر چندتا آهنگی پخش میکند. یک نوار هم داخل ضبط است که آهنگها را با همان کیفیت و صدای پراز پارازیت ضبط می کنم. که فردا پزش را به ابن وآن بدهم که آهنگ جدید  مدونا و مایکل جکسون و دورن دورن وجورج مایکل و چه و چه را دارم ..... همه سهم ما ازعالم بچگی و نوجوانی !!  عقربه را بین ۱۲ و صفر تنظیم میکنم " این صدای آمریکاست"  بعد آرم برنامه آوای موسیقی و پشت سرش صدای " رامش" مجری برنامه که با صدای لوس سلام میکند به " آقا پسرهای خوشتیپ و دخترخانمهای خوشگل در این شب زیبای بهاری" دایی ام با لحن عصبی می توپد :خفه اش کن صدای اون رادیو رو! با دلخوری رادیو را خاموش میکنم. پیش خودم فکر میکنم ٬چقدر خوب بود یک رادیو وجود داشت که همیشه آهنگ پخش می کرد. آنروزها آرزوهایمان چقدر کوچک بودند!

سه- از چهار راه محمودیه تا میدان تجریش ترافیک امان آدم را می برد.پای چپم بس که کلاچ  را فشار داده بیحس شده و زق زق میکند. روزهای آخر اسفند که می شود همیشه همین است.مردم مثل مورچه هایی که آب توی لانه شان ریخته باشند ٬ می ریزند بیرون.  پنجره را میدهم پایین بوی دود ماشینها  همه جا را پر کرده . اطراف را نگاه میکنم. مسافرکشهایی که خسته چسبیده اند به غربیلک فرمان . مرد عصبی که با ولع به سیگارش پک میزند٬  موتورسوارهایی که زیگزاگ از لای ماشینها میگذرند٬.... بلاخره میرسم به میدان تجریش٬ به زور جای پارکی پیدا میکنم  و پیاده میشوم . وارد بازار که میشوم ناگهان حس آرامشی تمام وجودم را پر میکند. بوی خاک نم خورده هوا را پرکرده ٬آنهمه ترافیک و سروصدا جای خود را به یک همهمه دلنشین میدهد. سبزه ها ٬ سنبل ٬ گلهای بنفشه و سینره و پامچال ٬ میوه های رنگارنگ زیر نور لامپ قلمی ٬ آجیل شب عید٬ سمنوی عمه لیلا٬ هفت سین فروشها و شیرینی فروشها.......همه و همه یک جشنواره چشم نواز رنگ و منظره به پا کرده اند. زنهای که برای خرید از این مغازه به آن مغازه میروند و بچه ها را دنبال خود می کشند.  مردها با کیسه های پر در رفت و آمد هستند. دستفروشهایی که جنسهایشان را جار می زنند.  جلوی بساط ماهی فروشی بی اختیار می ایستم . لگنهای پلاستیکی پر از ماهی های قرمزی که در سطح آب جمع شده اند و با حرص اکسیژن را از سطح آب می بلعند - چندتایشان هم در تنگهای بلوری آرام شنا میکنند و با انحناء تنگ شکلشان عوض می شود. مرد ماهی فروش با لهجه بامزه ای داد میزند : بدو ماهی قرمز ٬ ماهی گل پیچ یادت نره! از معادلی که برای  لغت " گلدفیش" پیدا کرده خنده ام می گیرد. یکدفعه  یادم می افتد برای کار دیگری به اینجا آمده ام ٬ به سرعت راه می افتم. چقدر چهره اینجا در روزهای آخر سال عوض میشود.

چهار- محسنی وسط دفتر ایستاده و عربده می کشد" آبروم سی ساله ام رفت ٬ بیچاره شدم٬ آقا چرا نمی فهمید؟ یه میدون آزادیه و یه تهران . اینجا آبروی پایتخته ".آرام برای بار چندم برایش توضیح می دهیم که کامیونها دیشب از اصفهان راه افتاده اند ولی هنوز نرسیده اند . دوباره شروع می کند به داد زدن٬ صدایش بدجور روی اعصابم می دود . معده ام میسوزد ٬ساعت یازده صبح است و من هنوز وقت نکرده ام یک استکان چایی بخورم . به قندان روی میز نگاه میکنم . یک قندان کریستال خوش تراش. هوس میکنم قندان را روی سر محسنی خرد کنم٬ شاید خفه شود.    قلقش را همه مان بلدیم٬ می گذاریم دادهایش را بزند. آرامتر که شد به او قول می دهیم  تا قبل سال تحویل کار را تحویل بدهیم. برای هزارمین بار دوباره تکرار میکند " دور تا دور میدان  ردیف پشت شب بوهای سفید ٬ صورتی ٬ قرمز و ردیف جلو لاله قرمز و زرد . سرم را به نشانه اینکه میدانم تکان میدهم..........  نیم ساعت مانده به سال تحویل به خانه می رسم. رمق راه رفتن ندارم ولی خوشحالم کار را تمام کردم . لباسهایم را عوض میکنم و پای هفت سین مینشینم .پلکهایم سنگینی می کند. ولی" خوابیدن موقع سال تحویل شگون ندارد" هر طوری هست بیدار می مانم .   سال که تحویل میشود٬ تبریک و روبوسی و چندتا تلفن به بزرگترها و  کمی بعدش میخوابم . سنگین و بیحس......... دو روز بعد که از کنار میدان رد می شوم  ٬ زیبایی میدان چشمم را خیره می کند. انگار همه چیز پررنگتر و درخشانتر شده اند . معجون رنگهای قرمز و صورتی و زرد گلها٬  سبزی چمن ٬ رنگین کمان بالای فواره ها ٬ انعکاس نور سفید برج  با جادوی بهاری به  منظره یک تابلو نقاشی می ماند.  در ته دل محسنی را ـ    با همه نفرتی که از او دارم ـ تحسین می کنم.   میدان آزادی زیر نور درخشان خورشید فروردینماه مثل یک قطعه جواهر می درخشد.

 

یک بار دیگر می آید . صدای پایش را می شنوی. کره پیر خاکی یک بار دیگر یکی از دورهای بینهایتش را به دور گردونه خورشید تمام می کند. زمین نفس می کشد . طبیعت بیدار می شود . زمان تغییر و عوض شدن  فرا می رسد. نوروز وقت تغییر است . مگر نه اینکه همیشه این موقع "از چرخاننده روزها و شبها و دگرگون کننده دلها و چشمها " میخواهیم که" حال ما را به بهترین حالها" عوض کند؟   نوروز هنگام دگرگونی است . نوروز جشن من است ٬ جشن توست ٬ جشن همه ماست . نوروز زیباترین جشن دنیاست.

               نوروزتان مبارک ٬ سال خوبی داشته باشید.

 

 موسیقی : یادگار خون سرو (در بیات شیراز)  اثر کیوان ساکت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 21:35  توسط بایرامعلی  | 

توضیج : این پست را دوهفته پیش نوشتم .علت نوشتنش ( یا به قول احسان "شان نزول") هم سالگرد انقلاب بود . منتها این مدت به قدری سرم شلوغ بود و گرفتار بیحوصلگی بودم که وقت نمی کردم تمامش کنم. می خواستم بگذارمش برای سال بعد ٬ گفتم کو تاسال بعد ٬ تا آنموقع کی مرده است و کی زنده. بهرحال امروز با تاخیر پستش کردم.

 

 

دیشب رادیو بی بی سی برنامه ویژه داشت به خاطر روزهای انقلاب و در آن از خیلی از سرودهای دوره انقلاب استفاده شده بود. با ماهیت و محتوا آنهاکاری ندارم ولی بسیاری از آنها کارهای ماندگار و تاثیرگذاری هستند. علتش هم معلوم است کاری که از دل برآید بر دل نشیند. عشق و علاقه ای که این سروده ها را در آن زمان ساخته آنها رابه کار ماندگار تبدیل کرده و بعد اینهمه سال قابل شنیدن می کند.

سرود " خلق متحد" یا "El pueblo unido "  برای اولین بار در شیلی ساخته شد. سرجیو اورتگا آهنگساز شیلیایی در سال ۱۹۷۳ چند ماه قبل از کودتا پینوشه آن را با الهام از یک شعار خیابانی ساخت که بعدا ترجیع بند اصلی آهنگ شد.    از الهام شدن تم آهنگ  به ذهن اورتگا تاساخته شدن آن یک هفته طول نمی کشد. کار برای نخستین بار توسط گروه کی لاهپایون Quilapayun  در یک کنسرت پرجمعیت  اجرا می شود. در یازدهم سپتامبر همان سال  پینوشه به کمک آمریکا در شیلی کودتا نظامی می کند و باعث سرنگونی دولت چپگرا و کشته شدن سالوادور آلنده رئیس جمهوری شیلی می شود . خواندن این سرود در دوره دیکتاتوری پینوشه در شیلی ممنوع بود ولی  در سراسر دنیا اجراهای مختلفی از آن پخش میشود.

در سال ۱۳۵۷ در کوران روزهای انقلاب یک آدم با ذوق ( که متاسفانه اسمش را پیدا نکردم) ریتم  دو -چهارم این آهنگ را به یک ریتم شش- هشتم آرام   ( که آشناتر و مانوس تر به گوش ایرانی هاست) تبدیل می کند.  و سرود با شعر زیبایی از زنده یاد سیاوش کسرایی اجرا می شود و به یکی  از سرودهای ماندگار و شنیدنی دوره انقلاب تبدیل می شود. هرچند که دو - سه سال بعد به خاطر شعر چپی و حال و هوای کمونیستی آن از رادیو تلویزیون ایران هم دیگر پخش نشد. چند سال پیش در زمان انقلاب نارنجی اوکراین هم نسخه روسی همین سرود را مردم در تظاهرات خود می خواندند.

ترجمه قسمتی از شعر:

خلق متحد هرگز شکست نخواهند خورد/ خلق متحد هرگز شکست نخواهند خورد/ برپاخیز و سرود بخوان٬ ما پیروز خواهیم شد/ پرچمهای همبستگی در حال اهتزاز هستند/ و تو در راهپیمایی به من می پیوندی/ پس سرودت و پرچمهایی از شکوفه را خواهی دید/ روشنایی سرخ سپیده دم/ خبر آمدن زندگی را می دهند/ برپاخیز و مبارزه کن/چون که مردم پیروز خواهند شد/ زندگی در آینده بهتر خواهد بود/برای تسخیر خوشبختیمان/بانگ هزاران جنگجو برخواهدخاست/ بخوان سرود آزادی را/ با اراده وطن پیروز خواهدشد/و مردم به پاخاسته با صدای مهیب بانگ میزنند:به پیش /خلق متحد هرگز شکست نخواهد خورد......

شعر سرود کاملا حال هوای انقلابی٬ آرمانگرایانه و چپی دهه ۶۰ و ۷۰را دارد و آدم را یاد پرچم داس چکش و ستاره سرخ و لباس چریکی و کلاه برت و کلاشینکوف و خلق زحمتکش و این چیزها می اندازد.

                                                    ارادتمند همیشگی : رفیق بایرام!! 

  اجرای اصلی سرود

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 16:0  توسط بایرامعلی  | 

 

توضیح:در حدود یک ماه پیش به همت بنیاد بیاند پرژیا   مراسمی برگزار شد با عنوان "صلح" که شامل چند کنسرت و یک استندآپ کمدی و چند سخنرانی بود. شرح و تقصیلاتش را اینجا می توانید ببینید ولی در بین مهمانهای زیادی که تعدادی هم از چهره های مشهور بودند حضور یک نفر خیلی جلب توجه می کرد.این مطلب را همان موقع نوشتم تا آنکه بلاخره فرصتی شد دستی سر وگوشش بکشم. ممکن است بعضی اسمها و اطلاعات درست نباشد .کتابهایم اینجا نیست که آنها را چک کنم و حافظه همیشه درست کار نمی کند.پس اگر بعضی جاها اشتباه شد. ببخشید.

مرثیه ای برای یک ضد قهرمان

وقتی در بین آن همه چهره مختلف معروف و غیر معروف دیدمش ٬چند لحظه ای طول کشید بشناسمش. و بعد شگفتی وجودم را گرفت. نه ! این بهروز وثوقی نیست ! با آن عصا و کت شلوار و پالتو بیشتر شبیه پدر خوانده های فیلمهای مافیایی بود تا کسی که روزگاری جوان اول سینمای ایران بود.  ولی پیری به او هم رحم نکرده بود وموهایش سفید شده بودو صورتش چروکیده گرچه هنوزدر آستانه هفتاد سالگی آن شق و رقی و بلند قامتی را حفظ کرده بود.

بهروز وثوقی از جمله بازیگرانی بود که هیچوقت خاطره بازی آنها از سینمای ایران نمیرود. به کمک منوچهر والی زاده دوبلور سرشناس  وارد صنعت گویندگی شد و همین تجربه سالهای دوبله باعث شد که از معدود بازیگرانی باشد که در فیلمها به جای خودش حرف می زند. بعدتر با فیلم "صد کیلو داماد"وارد بازیگری می شود ولی تا سال ۱۳۴۸ که کارگردان جوانی به نام مسعود کیمیایی به سراغش می آید .استعدادش کشف نمیشود. قیصر با داستان خاص خودش و با بازی فراموش نشدنی او بسیاری از سنتهای سینمای فارسی را به هم ریخت.تا آنروز جوان اول فیلمها که نه غم نان داشت و نه فکر نام بود ٬یک تنه کل شهر را بهم میریخت و حق آدم بدها را کف دستشان میگذاشت و دست آخر هم به وصال معشوق می رسید و همه چیز به خوبی وخوشی تمام می شد .ولی این بار یک آدم معمولی بود که به خونخواهی بلند می شد و دست آخر کشته می شد . این سبک بازی و شخصیت ضدقهرمان او  تکرار شد.  رد پای این ضدقهرمان تنها و تلخ اندیش را در فیلمهای زیادی می شود دید.ضد قهرمانی که گویا حتی خودش سرنوشتش را می داند و یک جورهایی بدش نمی آید کلکش کنده شود. وقتی قیصر در انتهای فیلم زخمی و تنها در انتظار پلیسهایی که به قطار متروکه نزدیک میشوند٬می نشیند. وقتی رضا موتوری در سکانس آخر خونین و خسته برای آخرین بار به سبک کشتی گیرها روی پل می رود تا پشتش به خاک نرسد٬ مرتضی فیلم طوقی وقتی میگوید"کفترباز جونشو واسه طوقیش میده" سید فیلم گوزنها که برای آخرین بار سعی می کند حداقل مثل آدم بمیرد٬ مجید ظروفچی فیلم سوته دلان که نشان می دهد عشق دیوانه و عاقل نمی شناسد هرچند که "همه عمر دیر برسد" لمپن فیلم کندو که برای اثبات خودش تا آخر و حتی پای جانش می ایستدوحتی شخصیتهای که از ادبیات می آمدند مثل داش آکل هدایت یا زار ممد چوبک و.... همه و همه یک مشخصه و سبک مشترک داشت  ٬سبکی که مخصوص بهروز وثوقی بود ٬  سبکی که بعدها مورد تقلید بسیاری از بازیگران حتی بازیگران بزرگی مثل خسرو شکیبایی و پرویز پرستویی قرار گرفت. طرز بازی که بهروز وثوقی بدون دیدن کلاس یا دوره خاصی آنرا کشف کرده بود. و بعد ناگهان ماجرای  انقلاب پیش آمد  و تبعید خود خواسته و مثل هر هنرمند دور از وطن رو به نزول رفتن و کار نکردن آنهم در سن چهل سالگی که می تواند اوج دوره فعالیت و درخشش یک بازیگر باشد و دوباره همان قصه قدیمی  و افسوس و افسوس و........

خودش آنشب وقتی با چند نفر از جوانهای هنرمند امروز صحبت می کرد٬ می گفت : ما ها کوره راه رفتیم٬ به بیراهه . شاید بهترین و گویا ترین کلام برای تعریف او همان آهنگی بود که با موسیقی بی مانند منفرد زاده و شعر شهیار قنبری و صدای همیشه خسته فرهاد مهراد در فیلم رضا موتوری می شنویم. وقتی آخرین کلمه شعر و صدای  فرهاد در ناله باد و صدای سازها گم می شود:

با لبهای تشنه/به عکس یه چشمه/نرسید تاببینه/قطره..قطره..قطره آب..قطره آب

در شب بی تپش/ اینطرف ٬اونطرف/می افتاد تا بشنفه/صدا٬صدا٬ صدای پا٬ صدای پا......

  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 0:45  توسط بایرامعلی  | 

  پرسپولیس  را چند شب  پیش در یک نمایش نیمه خصوصی در شهر  برکلی دیدم. هنوز یکی دوماه به اکران عمومی آن مانده. حس وحال عجیبی داشت دیدن این فیلم ٬ مثل این بود که سرگذشت زندگی خودت را به شکل کارتون و به زبان فرانسه ببینی  ولی آدمها همان بودند٬ شهر و خیابانها همان و روابط و سایر چیزهای مثل همانهای بودند که سالها با آنها زندگی کردی. خاطرات گذشته  و آن سالها در ذهنم زنده شد .خاطراتی که گذشت سالها دیگر آنقدر کمرنگشان کرده که مشکل به یادشان بیاوری ولی از یاد نمیروند. و مطمئنم با این اثری که این چیزها در روی روح و روان ما گذاشته تا خود مرگ نیز همراهمان میمانند.

ذهن دقیق و حساس مرجان ساتراپی مانند یک دوربین عکاسی همه چیز را در خود ثبت کرده روزهای که یک ملت در این چند دهه پشت سر گذاشته و خودش - لابد به خاطر همان حافظه تاریخی مثال زدنیش- یادش نمی آید. اصلا برای چه یادش بیاید؟ مگر خیلی خاطرات خوشی بودند؟  و به خاطر همین محکوم است که همه این خاطرات و روزها را دوباره تکرار کند . همین ثبت دقیق جزییات بود که باعث میشد که فیلم را - هرچند که یک انیمیشن باشد - با پوست و استخوانت لمس کنی . با شادی های مرجان از ته دل بخندی با غمهایش گریه کنی و با او بشدت همذات پنداری کنی. همه و همه موضوعات چیزهای بودند که خودت هم با آنها درگیر بودی و لمسش کردی. سالهای انقلاب ٬  جنگ  هشت ساله ٬ جیره بندیها ٬ بمباران و موشک باران شهرها ٬ دهه سیاه شصت و روزهایش٬  آدمهای بی لیاقتی که به پستهای بزرگ گمارده میشدند٬  اوضاع مدارس ٬ وقتی که کوچکترین و پیش پا افتاده ترین لذتها و تفریحهای  بشری برایت تابو بود و جزء گناهان کبیره محسوب میشد. وقتی که موقع ردو بدل کردن چیز ساده ای مثل یک کاست موسیقی از ترس به خودت میلرزیدی و احساس گناهکار بودن میکردی و دائم در این بیم بودی که مبادا به خاطر این کارها در آن جهنم وحشتناکی که معلمهای مدرسه وعده اش را میدادند و هشدار میدادند که مبادا کاری کنید که به آنجا بروید ٬ بسوزی. سالهای دانشگاه ٬ میهمانی های پنهانی شبانه ٬ بلوغ ٬ اولین نگاه  ٬اولین عشق ٬ مهاجرت و دغدغه هایش ٬ رفتن و آن دیوار لعنتی شیشه ای مهرآباد وقتی عزیزانت را برای آخرین بار پشتش میبینی ٬روزهای اول مهاجرت ٬غربت و تنهایی و.....  همه و همه چیزهای کاملا آشنایی بودند.

مادر بزرگ مرجان در این فیلم همان مادربزرگ آشنای ایرانی است. که با مهر و محبت پایان ناپذیرش و با حرفها و توصیه های شیرینش در ذهن همه ما جا گرفته. در اینجا هم او است که وقتی مرجان به استیصال و ناتوانی می رسد با حرفهایش به او آرامش میدهد وقبل از اولین مهاجرت  به مرجان سفارش میکند که: هیچوقت فراموش نکن کی هستی و از کجا آمدی و وقتی مرجان نوجوان در وین به دوستی  به دروغ  میگوید فرانسوی هستم میبنیم که با وجدانش و شبح مادربزرگی که همراه اوست بگومگو میکند و از این حرفش پشیمان میشود. در آخرین صحنه وقتی در پاریس راننده تاکسی از او پرسید :از کجا آمدی؟ خیلی سریع و صریح می گوید: از ایران .

با همه غمها و ناراحتی ها٬ پرسپولیس فیلم غمگینی نیست انیمیشنی است که پر از امید و آرزو است فیلمی درباره ملتی که مثل همه ملتهای دنیا دوستدار آرامش و راحتی و صلح است آنهم در روزهای که متاسفانه چیزهای خوبی درباره این ملت و این کشور در دنیا شنیده نمیشود . پرسپولیس حدیث نفس است٬ حدیث نفس نسل ما ٬ این که میگویم نسل ما منظورم سن و سال خاصی نیست .منظورم یک بازه بزرگ از بیست سالها تا شصت سالها است. نسلی که بهترین نام برای آن همان نسل سوخته است.

دیدن این فیلم را از دست ندهید..

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 12:5  توسط بایرامعلی  | 

عصر روز شنبه است و دوباره کاسه چه کنم٬چه کنم دستت گرفتی . میخواهی فیلم تماشا کنی .حسش را نداری٬ بروی بیرون و خیابان گردی که حوصله اش نیست آنهم با این قیمت بنزینی که هرروز گرانتر میشود. مینشینی پای کامپیوتر چیز دندانگیری پیدا نمیکنی. در همین گیرودار است که  نازی خانم عزیز مثل همیشه به دادت میرسد"مراسم بزرگداشت استاد ناصر رستگار نژاد این نزدیکیهاست. میایی؟ " نیکی و پرسش؟ آنهم برای آدمی مثل من که به طرز وخیمی مبتلا به مرض نوستالژیاست!! اضافه بر اینکه  میفهمی مجری برنامه هم کسی نیست جز منوچهر سخایی که از خواننده های محبوبت بوده وهست .پس راه میفتی و میروی.

منوچهر - ناصر رستگار نژاد - ناصر صبوری

استاد ناصر رستگار نژاد از آهنگسازان و ترانه سرایان قدیمی است . او سالها برای  خوانندگان مشهور موسیقی ایران شعر وترانه ساخته. که چیزی حدود ۳۸۰ ترانه را شامل میشود.سالها پیش اولین بار بر روی یک ترانه اسپانیایی شعر فارسی میگذارد و آن را به خواننده جوانی به نام ویگن میدهد. ترانه مهتاب آنچنان موفق میشود که سکویی پرتابی میشود برای خواننده جوان که دیگر امروز او را سلطان جاز ایران می نامند . و یا ۶۸ ترانه که برای پوران ساخت از جمله ترانه مشهور شب بود بیابان بود و یا شانه وکلی ترانه دیگر برای دلکش و الهه و جبلی و مهر پویا. ایشان  سالهای زیادی نیز در دانشگاههای پرینستون٬ نیویورک و کلمبیا به تدریس موسیقی و ادبیات ایران اشتغال داشته.

برنامه با کلی تعجب و برعکس عادت مجالس ایرانی فقط با ۲۰ دقیقه تاخیر شروع شد.مجری برنامه ابتدا یک اسلاید شو از زندگی ناصر رستگار نژاد پخش کرد و پس از آن منوچهر را به سن دعوت کرد .منوچهر سخایی که گذشت ایام موهایش را  یکدست سفید کرده بعد از کمی خوش آمد ابتدا  بیوگرافی استاد را گفت و  بعد از ناصر صبوری و یک خانم دیگر دعوت کرد برای اجرای آهنگ( ناصر صبوری را جوانهای آخر دهه ۴۰ و دهه ۵۰ خوب میشناسند .آدمهای آهل موسیقی هم همیشه دوتا از ترانه های خاطر انگیزش را به یاد دارند. یکی آهنگ  دختر همسایه که چند سال قبل هم     جناب استاد  کوروس!!  آهنگ را  با اجرای مجدد خود مورد عنایت خاص قرار داد!!!!! و یکی هم تو دروغات هم قشنگه که آهنگش را از این قسمت فیلم آموزنده مرادبرقی و هفت و دخترون!!!! که لینکش را از جناب نق نقو کش رفته ام میتوانید بشنوید)

ناصر صبوری بعد از اجازه گرفتن از کارن همسر شادروان ویگن آهنگ جاودانی  مهتاب را اجرا کرد و بعد هم ترانه رقیب را با خانم استواری به صورت دوئت اجرا کردند. بعد دوفقره آکسیون رقص!! بود و مجدا صحبت درباره استاد شد و بعد استراحت کوتاه و حمله ور شدن حضار به شیرینی و باقلوا و چایی که کل میز را به طرفة العینی پاکسازی کردند . ادامه برنامه  با اجرای آهنگهای شب بود و شانه ادامه یافت. و بعد چند قطعه رقص  و آهنگ دیگر و سخنرانی خود استاد رستگار نژاد از خاطرات روزهای گذشته و سرگذشتش و سرانجام منوچهر سخایی با دو آهنگ خاطره انگیز و  زیبا  مجلس را به پایان برد.

               این بود گزارش من!!!

پ .ن . عکسهای مربوط را در ادامه مطلب ببینید.

 پ.ن ۲: از شبیرعزیز به خاطر همه لطف و کمکی که به من بابت صدادار کردن وبلاگ لال من کرد ممنونم .

پ.ن. ۳ . آهنگ :افسوس که گذشته ٬از منوچهر سخایی

 

ناصر رستگار نژاد

 

منوچهر سخایی ٬خواننده قدیمی

ناصر صبوری خواننده دختر همسایه و دروغ بگو و....

اجرای آهنگ شانه

اجرای آهنگ مهتاب ویگن

کارن همسر زنده یاد ویگن

اجرا آهنگ توسط منوچهر سخایی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 17:20  توسط بایرامعلی  | 

                                                          میدان تجریش

 

نازی خانم عزیز ٬ از من پرسیده بودید  وطن چیست؟ می دانید ٬ سوال سختی است. همانطور که یک بار بهتان گفتم ٬ حکایت وطن برای من و هم نسلان من . یکی داستان است پر از آب چشم. اجازه بدهید به جای همه اینها چیزی برایتان تعریف کنم.

همین دوهفته قبل بود.  آخرین پنج شنبه ای که در ایران بودم و مثل همه لحظه های خداحافظی دلگیر و بیحوصله . بعدازظهر از خانه زدم بیرون . میدان تجریش و بعدش ظهیرالدوله . اینجا چندباری خوابش را دیده بودم. زن متولی قبرستان  در را باز کرد و رفتم تو . میگویند ما ملت مرده پرستی هستیم ولی اینهم حقیقت ندارد  اوضاع این قبرستان مهم که آنرا پرلاشز  ایران می نامند و شمار زیادی از مفاخر ملی ما  را در خود جای داده  را می دیدید٬ می فهمید چرا . یک راست رفتم سراغ مزار رهی معیری که مدتها بود دلم هوای رفتن سرخاکش را کرده بود. نشستم . از اهل دلی که او هم آنجا بود کتاب رهی را به امانت گرفتم. تفالی کردم :   بس که جفا ز خار وگل٬دیددل رمیده ام/همچو نسیم از این چمن٬پای برون کشیده ام/ شمع طرب ز بخت ما٬آتش خانه سوز شد/گشت بلای جان من٬عشق به جان خریده ام/ حاصل دور زندگی٬صحبت آشنا بود/تا تو زمن بریده ای٬من ز جهان بریده ام............. شعر حدیث دل بود و به دل می نشست. آنورتر از رهی٬  فروغ بود و در انتظار مهربانی که چراغی برایش ببرد و دریچه ای برای نگریستن به ازدحام کوچه خوشبختی و باز هم کمی آنورتر مرتضی خان محجوبی بود و پیانوی دشتی و آهنگ کاروان ٬ تنها ماندم ٬ تنها رفتی/ چو بوی گل به کجا رفتی؟ و روح الله خالقی و ترانه جاوید ای ایران که هنوز بعد شصت و خورده ای سال هر وقت میشنویش دلت میلرزد و اشک در چشمت حلقه میزند مهرت کی از دل برون کنم / برگو بی مهر تو چون کنم/  و انورتر قمر بود وایرج میرزاو.. اصلا عکس و تفصیلاتش بماند برای بعد .                       

هوا داشت تاریک میشد که از ظهیرالدوله زدم بیرون . اولین روز ماه رمضان بود مزرع سبز فلک و داس مه نو  ٬ صدای بیهمتا شجریان در فضا می پیچید ٬ ربنا.  لاتزغ قلوبنا ...٬ و کمی بعدش صدای آسمانی  موذن زاده اردبیلی بود و اذان بیات ترک که شهادت به بزرگی خدا می داد . مردمی که برای خرید نان برای افطار به نانوایی آمده بودند بوی آش و حلیم ونان تازه مغازه ها . رفت ٬آمد٬ هیاهو ٬ زندگی . در گوشه ای نشستم و به همه اینها نگاه کردم . چقدر دور شده بودم ودور افتاده بودم از این چیزها که چه بخواهم چه نخواهم دیگر جزیی از سرشت من شده بود و برای خیلی شان دلم تنگ میشود . بعد رسیدم به سوال همیشگی و سوالی که هرکداممان بارها از خودمان کرده ایم . آیا می ارزد؟ می ارزد دور بودن از این علائق٬ عشقها و ریشه ها؟ می ارزد دور بودن از عزیزترین موجودات زندگیت؟ دور بودن ازهمه  این  چیزها آنهم با وجود این عمرهای کوته بی اعتبار ؟ همه اینها را در ترازوی ذهنم سبک و سنگین کردم . بعد یاد چندسال قبل از مهاجرتم افتادم. وقتهایی که گاهی به خاطر خیلی مناسبتها و روابط و چیزهای دیگر از فرط خشم واستیصال کم میماند سرم را بکوبم به دیوار. اگر برم پشت سرم رو هم نیگا نمیکنم. به خدا اگر برگردم. سوگندی که همان موقع هم میدانستم دروغ است و قادر به انجامش نیستم. این سبک و سنگین کردن کفه های ترازو است که واقعیتی تلخ  را به ما نشان میدهد. وطن برای ما مانند معشوق جفاکار و ستم پیشه ای است که نه قادر به دوری و هجرانش هستیم و نه تحمل پیشش بودن را داریم و این تناقض قسمت دردناک ماجراست. مام وطن فزرندانش را از خود می راند٬ فرزندانی که با همه عشقشان به سرزمین مادری قادر به ماندن در آن نیستند.   واقعیت اینست که ما ترجیح داده ایم در جایی زندگی کنیم که فکرمان آسوده باشد هرچند دلمان در جایی دیگر باشد و چه بخواهیم چه نخواهیم این محل زندگی را وطن دوم خود بنامیم  و هرچند سرد است جایی که وطن نیست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 18:22  توسط بایرامعلی  | 

              

 هنوز گیج  بیست و خرده ای ساعت مسافرت هستی و داری چرت میزنی که متوجه رفت وآمدهایی میشوی .چشمهایت را که باز میکنی میبینی که خانمها یکی یکی به دستشویی میروند و با قیافه ولباسهای جدید برمیگردند. از پنجره به بیرون نگاه میکنی چراغها  کم کم زیاد میشوند. میرسی به یک دشت پهناور پراز نور ٬ تا چشم کار میکند نور می بینی و نور.

هواپیما به سمت  جنوب می رود تا یک دور بزرگ بزند و در جهت باند مهرآباد قرار بگیرد. خیابانها و ماشینها کم کم واضحتر میشوند . چراغهای زرد بخار سدیم میدان آزادی را که می بینی ضربانت زیاد میشود . هواپیما روی باند آرام می گیرد. در که باز می شود یک بوی آشنایی قدیمی ریه هایت را پر می کند. بویی مخلوط با هرم گرما و بوی گازوئیل نیمسوخته ٬ بوی تهران ٬  جماعت بدون توجه هجوم می آوردند و فشار می دهند تا زودتر خارج شوند.  یک تاتر کمیک ـ تراژیک  از همین اول شروع می شود.

 میرسی به سالن قدیمی و دود گرفته مهرآباد با چراغهای مهتابی یکی در میان روشن آن . سالن این مهمترین و معروفترین فرودگاه کشور را با فرودگاههای درجه سه خیلی جاها مقایسه میکنی ٬ غصه ات می گیرد   . وقتی آن خانم  سبیلو !   که درجه ستوان دومی روی آستین روپوش سبزش خودنمایی میکند  ٬ پاسپورتت را با بیحوصلگی جلویت پرت میکند تازه یادت می آید به کجا برگشتی . عادت کرده ای به هرکس که رسیدی مثل پسته خندان  نیشت را باز کنی!  ولی وقتی نگاههای  عجیب و چپ چپ مردم را می بینی دوباره برمیگردی به عادت قدیم و  نگاه کردن مثل عنق منکسره!!. هفت خوان گمرک را که رد کردی میایی بیرون.

 از پشت پرده موآٌج اشک مادر و پدرت را می بینی .قلبت فشرده می شود ٬ احساس می کنی که گرد پیری بیشتر سر و رویشان را پوشانده و این مدت پیرتر و فرسوده تر شده اند و بعد ..  خیابانهای شلوغ . ماشینهای کثیف و فرسوده - ترافیک - سروصدا ٬ دود و دم٬ آدمهایی که در هم میلولند  و.................. 

همه چیزهایی که بارها در خیالت مرور کردی و خوابشان را دیدی. کوچه ها و خیابانهای که از تک تکشان خاطره داری . جاهایی که در آنها سالهای بچگی را طی کردی ٬ بازی کردی وبه قول قدیمی ها استخوانت در آنجا سفت شده. جاهایی که احساس میکنی تعلق به تو دارند و تو تعلق به آنها٬ اینها را دلت به تو میگوید ٬هرچند ممکن است این احساس درستی نباشد.  آنجا جایی است که با مردمش به همان زبانی که فکر میکنی حرف میزنی. جایی  که  هنوز وقتی می پرسند از کجا آمده ای آنجا را نشان میدهی. این قطعه خاک ٬خوب یا بد٬ زشت یا زیبا ٬سیاه یا سفید ٬هر چه که هست .جایی است که آنجا را خانه صدایش میکنی .

 من به خانه برمیگردم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 12:30  توسط بایرامعلی  | 

                                                           

بهاریه

 ۱- رفتیم عید دیدنی خانه یکی از اقوام .تلویزیون روشن است و برنامه نوروزی پخش میکند. هایده  پیش درآمد سه گاه میخواند: نوروزززز آمددد . هرم دلپذیر بخاری نفتی ارج به صورتم میزند. یک ظرف پر شکلات کام جلویم است٬از این شکلاتهای چهارگوش با عکس فنجان و نعلبکی و کاغذ طلایی. یواشکی مشتم را پر شکلات میکنم و در جیبم میریزم! صاحبخانه میبیند و لبخندی میزند. خجالت میکشم.موقع بیرون آمدن دوتا ده تومانی عیدی میگیرم از آنهایی که عکس پدر وپسر رویشان است که دارند به  دور دستها نگاه میکنند.

۲-روز اول عید است. انقلاب تازه پیروز شده. تلویزیون مبله خانه پدر بزرگ روشن است.از آنهایی که با چوب برایش قاب مثل کمد درست میکردند و میتوانستی درش را قفل کنی. انیمیشن مانندی درست کردند از پرواز چند پرستو و سرودی با شور و حرارت روی آن پخش میشود: هوا دلپذیر شد گل از خاک بردمید٬ پرستو ...... با شعری از کرامت الله دانشیان یار و همرزم خسروگلسرخی که تا مرگ با او ماند! راستی چرا هیجوقت یادی از او نمیشود؟

۳-   در بغل پدربزرگم در اتاقش نشسته ام. رادیو بزرگ و چوبی المپیا روشن است. آقاجون عاشق موسیقی آذری و رادیو باکو است. زینب خانلاراوا  تصنیف شادی در باره بهار و نوروز میخواند. رادیو لامپی به رنگ سبز فسفری دارد که وقتی به ایستگاه رادیویی میرسد  نور باریک آن پهن میشود. به نور سبز خیره میشوم فکر میکنم چقدر خوب بود قیافه خواننده همزمان با آهنگ از این نور سبز معلوم بود. سالها مانده است تا غولهای پرنده روپرت مرداک این آرزو را برآورده کنند. مادربزرگم وارد اتاق میشود و به پدربزرگم می توپد: الان سال تحویل میشود ٬بلند شو بچه رو بیار سر هفت سین!! آقاجون بلند میشود کتاب حافظ را برمیدارد و دستم را میگیرد و میرویم سر هفت سین. ایکاش میشد یکبار دیگرببینمشان.

۳- در زیرزمین خانه نشسته ایم. با ترس به سقف نگاه میکنیم. غرش توپهای ضدهوایی لحظه ای قطع نمیشود. هر از چند گاه لرزشی بم حاکی از آن است که بمبی در گوشه شهر منفجرشده. حس عجیبی است٬ مردد بین شادی و غم. شاد اینکه در این لاتاری مرگ قرعه به نام تو نبود و غم از اینکه میدانی در آن لحظه عده ای کشته شدند. فریدون فرح اندوز با صدایی لرزان از احساس ٬برنامه سال تحویل را از صدای آمریکا  اجرا میکند:ای گرداننده روزها و شبها٬حال ما را به بهترین حالها برگردان. سال تحویل میشود . هنوز وضعیت قرمز است.

۴-در دفتر پادگان هستم و دارم مجله فیلم میخوانم.  عاشق بهاریه های مجله فیلم هستم. حال هوای قشنگی دارد. اسمم به عنوان افسر نگهبان روز اول درآمده و سال تحویل خانه نیستم. در میزنند٬ رضایی سرباز تدارکات است.با لهجه غلیظ شمالی میگوید: سال تحویل شد جناب سروان. عید شما مبارک. بلند میشوم با او روبوسی میکنم. تنها آدمی است که آن حوالی میشود پیدا کرد.

۵- روز دوم عید است. روبه رویش نشستم و به چشمهایش نگاه میکنم٬ دلشوره عجیبی در آنها موج میزند. چند روز پیش دوست برادرم از آلمان زنگ زد. با بابا  کلی حرف زد. در مورد من پرسید..... به نظرت چی کار کنم؟ دوباره همان حسهای لعنتی٬ عدم اعتماد به نفس٬ترس از آینده٬ غد بازی الکی مردانه٬ نجیب بازی تهوع آور. به خودم نهیب میزنم٬ بگو الاغ٬ بگو. بگو دوستش داری٬ ازش خواهش کن بمونه٬ بگو..... و به جای همه اینها یک لبخند ابلهانه. مبارکه٬ ایشالا به سلامتی!  سال بعد وقتی برای تبریک عید از فرانکفورت زنگ زده بود برای گفتن اینها خیلی دیر شده بود.

۶-شب عید است. در هتل هما جمع شده ایم. سنت حسنه ای که چند سالی اجرا میشود. اینکه تمام دوستان شب سال نو جایی جمع شوند. خنده و شوخی و مراسم انتخاب مرد سال و زن سال و این حرفها. موبایل زنگ میزند. فرشاد است . ما فردا بعد سال تحویل میریم کلاردشت. شما هم میاین؟ تصویب میشود برویم. موقع بیرون آمدن عکسی به یادگار می اندازیم. آخرین باری بود که یکجا جمع شدیم.

۷- در کافی شاپ نزدیک خانه نشستم و زل زدم به غروب خورشید. اولین نوروز در غربت٬ سرکار بودم که سال تحویل شد. بعد زنگ زدم به خانه. مادرم بغض عجیبی دارد. مثل همیشه سعی میکنم با مسخره بازی و لودگی بخندانمش. بغضش ناگهان میترکد. دلم هری میریزد پایین. شب قبل آقا جون فوت کرده. راست میگویند شنیدن خبر بد از دور خیلی سخت است.یادم میافتتد وقتی برای خداحافظی پیشش رفته بودم ٬گریه کرد و گفت دیگر مرا نمیبیند. دستی به شانه ام میخورد. بیل یکی از مشتریان همیشگی کافی شاپ است. میگوید:happy nowruz  buddy به زور لبخندی میزنم و  تشکر میکنم.

نوروز تنها یک عوض شدن ساده سال نیست. نوروز برای ما یک حس است. یک عشق ٬ همان چیزی که بقول میرزاده عشقی :با شیر اندرون شود وبا جان بدر رود .مهم نیست کجا این کره خاکی زندگی میکنی یا چه کسی هستی٬ مهم اینست که نوروز برای تو چیزی است غیراز یک تغییر ساده عدد. مهم اینست که میتوانی این خطوط را بخوانی. اینست که سبز ٬سفید و سرخ برای تو مفهومی غیر از چند رنگ ساده دارد. مهم اینست که قلبت به عشق آن گربه زیبا که در گوشه ای از نقشه دنیا-  بیخیال از سال سخت و مصیبت باری که در پیش دارد -  خوابیده است. می تپد. مهم اینست که این تغییر را همزمان با خودت در همه جای طبیعت احساس میکنی.

 وقتی در غربت زندگی میکنی.مواقعی هست که آرزو میکنی - حتی شده برای دقایقی- در وطنت باشی.نوروز یکی از آن مواقع است. حس وحال روزهای پایانی اسفند و نوروز در ایران را هیچ جای دیگر نمیتوان یافت. نوروز به نوعی با تار وپود ما و تک تک یاخته های ما سرشته شده . یک حس سیال در رگهای ما.حسی است مانند نگاه کردن به ستونهای تخت جمشید٬ مانند رعشه ای که با شنیدن سرود ای ایران به آدم دست میدهد ٬مثل عشق٬ مثل بوی وطن٬ مانند حس بودن در آغوش مادر................

هر جای دنیا که هستید ٬ نوروزتان پیروز.  سال خوبی داشته باشید.

 

موسیقی:قطعه خاطره( در بیات اصفهان) از آلبوم شرق اندوه اثر استاد کیوان ساکت
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 11:32  توسط بایرامعلی  | 

یکی دیگر از خاصیتهای غربت نشینی این است که یاد آدم و جاهای می افتی که هیچوقت فکر نمیکردی گوشه ای از مغزت وجود داشته باشد.این به یاد آوردن بازه بزرگی را در برمیگیرد٬ از بقال و سبزی فروش و مکانیکی دم محله بگیر تا فلان دوست و همکلاس دوران دبستان و بچگی  ویا اولین کسی که عاشقش شدی و یا فلان دختر همسایه و فامیل! و حتی گاهی خواب این افراد را میبینی٬ اتفاقی که وقتی در شهر ومملکت خودت هستی ممکن است هیچوقت اتفاق نیافتد.  

مدتی بود  یاد رضا ولی نژاد همکلاسی دوران  راهنمایی افتاده بودم.حالا چطور بعد اینهمه سال یاد رضا افتاده بودم برای خودم هم عجیب بود. من ورضا سه سال راهنمایی با هم همکلاس بودیم. شاگرد درسخوانی نبود ولی شر وتخس هم نبود و به خاطر قد وهیکل درشتش همیشه ته کلاس مینشست. رضا بچه ساکت و توداری بود.همیشه سرش تو لاک خودش بود و مشغول بود. ما ها که با او در یک کلاس بودیم میدانستیم نقاش ماهری است. کلاس یا آموزشگاهی نرفته بود ولی استعداد عجیبی در این کار داشت. تنها اشکال یا بهتر بگویم فرقی که کارهایش داشتند این بود که سوژهای نقاشیهای او غیرمعمول بودند. موضوع تمام نقاشیهای او عبارت بودند از  ترسیم صورقبیحه یا بقول امروزیها هرزه نگاری!!!  و انصافا هم خیلی خوب این طرحها را میکشید. کسانی که درس ترسیم و طراحی دارند به خوبی میدانند که ترسیم حالات مختلف بدن از کارهای مشکل و سخت این رشته است. ولی رضا با استعداد خدادادی این کار را به خوبی انجام میداد و بعدا با حوصله آنها را رنگ میکرد. دفترچه بزرگی از این نقاشیها داشت و گاهی هم آنها را به یادگار به این و آن میداد. به منهم یکی داده بود و تا این اواخر  گوشه یکی از کتابهایم بود. داستان از وقتی شروع شد که یکی از بادمجان دور قاب چینهاو خبر چینها ٬خبر آنرا به گوش ناظم مدرسه رساند. ناظم ما مرد کوتاه قد و ریشوئی بود که زمستانها کلاه بافتنی سبزی به سر میگذاشت و به همین خاطر ما اسمش را گذاشته بودیم: موحد لبوفروش! همیشه خدا هم به بهانه نماز با دمپایی میگشت و دوتا جورابش مثل گوش خرگوش از جیب شلوارش آویزان بود!!

یک روز ۵دقیقه مانده به زنگ تعطیل موحد به کلاس ما آمد و ما را نگه داشت.بعد  یک راست رفت سراغ رضا و کیفش را باز کرد و دفتر نقاشی او را بیرون آورد بعد دو کشیده محکم به رضا زد و دستش را گرفت و از کلاس بیرون برد. رضا چند روزی بلاتکلیف جلوی دفتر و گوشه حیاط مدرسه ویلان و سرگردان بود.  یکبار به بهانه آب خوردن از کلاس زدم بیرون٬رضا بیچاره در سرمای زمستان گوشه حیاط ایستاده بود ومیلرزید. با او مشغول صحبت شدم که ناظم صدایم کرد و گفت: در شان و شخصیت شما نیست با این آدم فاسد صحبت کنید! رضا سرش را پایین انداخت وچیزی نگفت.چند روز بعد هم پدر پیر رضا را به مدرسه خواستند و پرونده رضا را به او دادند و اخراجش کردند. 

چند سالی رضا را ندیدم.کسی خبری از او نداشت.یکشب با چند نفر از دوستان به شهربازی رفته بودیم کسی از پشت سر صدایم کرد. دیدم رضا ولی نژاد است.کمی با هم  خوش و بش و احوالپرسی کردیم. متوجه شدم بعد اخراج از مدرسه دیگر هیچ مدرسه دیگری حاصر به ثبت نام او نمیشود و او مجبور به ترک  تحصیل میشود و دست آخر هم مشغول کار در اینجا و آنجا میشود و الان هم شده متصدی چرخ وفلک شهربازی! از همانهایی که بلیت ملت را میگیرند و دستگاه را روشن و خاموش میکنند. به اجبار ما را مجانی سوار چرخ وفلک کرد! .موقع خداحافظی به شوخی از او پرسیدم: رضا از نقاشی چه خبر؟ کار جدید نکشیدی؟ خنده تلخی کرد وگفت:بعد اخراجم از مدرسه پدرم تمام دفترها و وسایل نقاشی ام را پاره کرد ودور ریخت. من هم قسم خوردم که دیگر نقاشی نکنم. نقاشی رندگیم را سیاه کرد.این آخرین باری بود که دیدمش.

چند روز پیش بعد اینهمه سال یاد رضا افتادم. آنهم به این علت که تلویزیون گزارشی از یک نقاش پخش میکرد که سوژه کارهایش مثل رضا بود وچقدر تحویلش میگرفتند و نمایشگاه بزرگی از آثارش گذاشته بودند. با خودم فکر میکردم اگر رضا هم اینجا بود و این استعداد را از خود نشان میداد چقدر میتوانست پیشرفت کند. اگر هم نقاش هنری نمیشد ٬حداقل یکی مثل جناب هیو هفنر بنیانگذار و صاحب آن شرکت معروف که علامتش کله خرگوش است٬ وبه دلایل منکراتی!!! اسمش را نمی آورم! او را پیدا میکرد و کلی میتوانست  در این کار پیشرفت کند و درآمد داشته باشد. استعداد او هم مثل میلیونها استعداد  دیگر بر اثر تعصب و اهمال کاری از بین رفت.به قول مظفرالدینشاه:همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید.  بیله  دیگ ٬بیله چغندر!!

                                              ارادتمند همیشگی:بایرامعلی!!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 19:45  توسط بایرامعلی  | 

مدتیست در بسیاری از وبلاگها و ای میلها صحبت ار کارتونهای  دوران کودکی میشود.  این کارتونها برای ما و یکی دو نسل قبل و بعد آن تنها یک کارتون ساده نبود این کارتونها تنها مفهوم کودکی و کودکی کردن در آن سالهای طلائی که همیشه ذکر خیرش میشود!!! بود. برای این است که بچه های نسل امروز هیچوقت این احساس را به کارتونها ندارند. زیرا با فشار یک دگمه بهترین کارتونها با بهترین کیفیت در اختیارشان است . آنها هیچوقت متوجه نمیشوند یک هفته انتظار برای دیدن یک قسمت از یک کارنون  رنگ و رو رفته چه احساسی دارد.یادم می اید وقتی کلاس چهارم دبستان بودم ٬معلم از من پرسید :چه روزی از هفته را دوست داری؟ من جواب دادم سه شنبه. معلم با تعجب علتش را پرسید.گفتم چون سه شنبه ها گوریل انگوری دارد!!!  بگذریم٬ نکته ای که در اکثر این نوشته ها فراموش میشود نقش مهمی است که دوبلورها در جذاب کردن و شخصیت آفرینی این کارتونها داشتند. بسیاری از این شخصیت سازی ها ابدی شدند و وارد فرهنگ محاوره ای عامه و فولکولوریک جامعه ما شدند. بیمناسبت ندیدم یاد مختصری از آنها بکنم٬البته اگربخواهیم به تک تک این کارتونها بپردازیم .مبحث کارتونوستالوژی !!! ما خیلی طولانی میشود. پس به سه سری از این کارتونها که  خودم خیلی به آنها علاقه دارم میپردازیم!! پلنگ صورتی -  یوگی و دوستان و  گوریل انگوری. هر سه این کارتونها ساخت شیطان بزرگ هستند و در آنها خبری از بچه مثبت های مادرمرده و بدبخت بیچاره کارتونهای ژاپنی!! خبری نیست و هر سه قبل انقلاب دوبله شده اند که با  مقایسه دوبله آنها با کارتونهای بعدی متوجه اختلاف کیفیت این دوبله ها میشوید.

 مجموعه کارتونی پلنگ صورتی  توسط کمپانی یونایتد ارتیست و با الهام از  سری فیلمهای معروف بلیک ادواردز ساخته شد. خود شخصیت پلنگ صورتی در این سری کارتونها صامت بود و تا جایی که یادم می اید فقط یکبار چند جمله ای گفت که آن زمان به عنوان حادثه بزرگی همه بچه ها از آن صحبت میکردند!! موسیقی و تم جاودانی هنری منچینی در این کارتون استفاده شده بود و نریشن و گفتار متن آن را شادروان پرویز نارنجی ها میگفت. این سری کارتونها دو شخصیت دیگر هم به غیر پلنگ صورتی داشتند بازرس و مورچه خوار.                       قسمت به یادماندنی:  دعوا و جنگ و گریز  بر سر یک استخوان در عصر حجر!!

بازرس: شخصیت اصلی این کارتون از روی بازرس ژاک کلوزو پلیس دست پا چلفتی فرانسوی ساخته بلیک ادواردز ساخته شده که پیتر سلرز نقش انرا بازی میکرد. در نسخه کارتونی آن از موسیقی فیلم معروف شلیکی در تاریکی  ساخته بلیک ادواردز (۱۹۶۴) استفاده شده که انهم ساخته استاد منچینی است. آن چشم داخل ذره بین با پس زمینه برج ایفل و پرچم فرانسه یادتان هست؟در دوبله این کارتون شادروان حسن عباسی به جای بازرس و مهدی آرین به جای گروهبان دودو حرف میزدند.                 قسمت به یاد ماندنی:  گوریلی به نام سوزت: بازرس دنبال گوریل دزدی به نام سوزت است. صاحب گوریل ملوان قد کوتاه با دماغ بزرگی بود که زنده یاد کنعان کیانی( گربه نره و زرگنده معروف) به جایش حرف میزد. گوریل هر دفعه با مشت محکمی بازرس را به بیرون پرت میکرد. سرانجام گروهبان دودو موفق شد ملوان را دستگیر کند.  جمله معروف گروهبان دودو (فقط سوت بزن بازرس!) هنوز هم تکیه کلام بعضی هاست.

مورچه و مورچه خوار:  این کارتون هم یکی دیگر از سری کارتونهای پلنگ صورتی بود.کارگردان آن مثل دو قسمت قبلی فریز فریلنگ و آهنگساز آن دوگ گودواین بود و طبق معمول بازنده همیشگی مورچه خوار بدبخت بود که با همه استعداد و پشتکار حریف یک مورچه پررو نمی شد!! اگر به نسخه زبان اصلی  این کارتون نگاه کنید متوجه شباهت حیرت انگیز صدای اصلی آن با صدای دوبلورهای نسخه فارسی میشوید . دویلور مورچه حسن عباسی بود و مهدی آرین به جای مورچه خوار صحبت میکرد.این طرز حرف زدن آرین تا مدتها مورد تقلید جوانها قرار گرفت  تکیه کلامهایی مانند: از تو متنفرم سوراخ فوری-- سلام سوسیس! یه مورچه ندیدی؟-- این اتوبوس جهانگردی فقط سالی یکبار از اینجا رد میشد و.... وارد فرهنگ جامعه شدند.

قسمت به یادماندنی: مورچه خوار با خرید محلولی که ایجاد سوراخ فوری میکند درصدد گرفتن مورچه است ولی مانند همیشه سوراخ فوری بلای جان خودش میشود و صد جور بلا سر مورچه خوار بخت برگشته میاید!!

  یوگی و دوستان: این کارتون ساخته کمپانی هانا باربارا است. هر کدام از شخصیتهای آن جداگانه یکسری کارتون دارند. و در این کارتون همگی در یک کشتی جمع شده اند که الهام گرفته از داستان کشتی نوح است ( جوک حضرت یوگی علیه السلام که یادتان هست!!) به جای یوگی استاد بزرگ دوبله ناصر تهماسب حرف میزد با یک صدای بم و ته لهجه قزوینی!  دوبلور شخصیت اسب کابوی با کوئیک درا مک گرا  فکر میکنم صادق ماهرو بود که با تقلید صدای دوبلور جان وین شادروان ایرج دوستدار مثل او لاتی صحبت میکرد. ترتیب داستان هم معمولا اینطور بود که یک شخصیت جدید وارد داستان میشد و برای یوگی و دوستانش دردسر درست میکرد  ولی آنها بر مشکلات فائق میامدند وبه راه خود ادامه می دادند. موسیقی متن آن در نسخه دوبله شده ایران  موسیقی فیلم عصرجدید  چارلی چاپلین است .بار اول که فیلم عصر جدید را دیدم فکر کردم موسیقی کارتون یوگی را روی آن گذاشتند!!! این سری کارتونها ۷-۸ سال پیش  دوباره دوبله شد. چرایش را نمی دانم لابد نسخه قدیمی بدآموزی داشته. ولی دوبله جدید در در مقایسه نسخه قدیم یک شکست کامل بود. یکدفعه به تماشای نسخه جدید نشستم ولی ده دقیقه بیشتر از آن را نتوانستم تحمل کنم!        برای آنهایی که خیلی نوستالژی بازند  لینک دانلود موسیقی تیتراژ اول این کارتون را اینجامیگذارم.       قسمت به یاد ماندنی: شخصیتی به نام اسماگ اسموگ که تولید کننده آلودگی است به کشتی  می آید و یوگی را راضی میکند به جای موتور زنده کشتی که گوریلی به نام ماگیلا  است یک موتور بنزینی کار بگذارد. ماگیلا بیکار میشود ولی کمی بعد با آلوده شدن هوا و خراب شدن اوضاع متوجه نقشه اسموگ میشوند و او را از کشتی بیرون میکنند و ماگیلا به کارش برمیگردد!!

 گوریل انگوری: این کارتون هم یکی دیگر از ساخته های کمپانی هانا باربارا میباشد. یک سگ کوچک به نام بیگل بیگل و یک گوریل ۱۵ متری به نام انگوری ! که با ماشین ون خود در حال مسافرت هستند. در نسخه دوبله شده صادق ماهرو  به جای انگوری و اصغر افضلی به جای بیگل صحبت میکنند. صدا ها به خوبی روی شخصیتهای کارتون جا افتاده به یاد بیاورید تکیه کلام معروف گوریل انگوری را (معذرت میخوام)                                           قسمت به یاد ماندنی: یک خلاف کار بین المللی به نام انگشت انگوری( با الهام از گلد فینگر جیمز باند) تمام انگورهای دنیا را میدزد. پسرعمو بیگل که در فرانسه باغ انگور دارد از او وگوریل انگوری کمک میخ.اهد. آنها موفق به دستگیری انگشت انگوری میشوند و پسر عمو بیگل به عنوان جایزه یک خوشه انگور به گوریل انگوری میدهد . او  به فضا میرود و مانند ماهواره ها به دور زمین میچرخد!! به قسمتی از  دیالوگهای!! کارتون توجه  کنید!!  انگشت انگوری : ساعت انگور و نیمه! ای احمقی که اسمت فیگله چرا نمیری گم شی؟ بیگل: بیگل نه فیگل   انگشت انگوری : بیگل ٬ فیگل یا هر چیز دیگه! چرا نمیری گم شی؟ بیگل : راستشو بخواین ما الان هم گم شدیم! انگشت انگوری: ما؟ تو که فقط یک نفری؟  بیگل با اشاره به انگوری : من و دوست ۱۵ متریم  انگوری به انگشت انگوری دست تکان میدهد : سلام     انگشت انگوری با وحشت: یه گورررررررررررررریل !!

در آخر اینکه در نوشتن این مطالب  چون دسترسی به کتابها و کاغذها و سایر سوادم ( آن داستان بیمزه محمد غزالی و راهزن را که ده هزار بار از تلویریون پخش شد یادتان هست؟ ) نداشتم بیشتر از حافظه کمک گرفتم .پس اگر بعضی جاها اشتباه کردم به بزرگی خودتان ببخشید . چه میشود کرد پیری است و هزار علت!!!!

                       ارادتمند همیشگی : بایرامعلی !!     

پی نوشت: این روزها که ایام کریسمس میرسید .تلویزیون کارتون سرود کریسمس والت دیسنی را پخش میکرد .اگر امسال پخش کرد جای من را خالی کنید!! (کریسمس مبارک اسکروچ ٬ به درود  ای خسیس!!!)                                                                                                 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 22:31  توسط بایرامعلی  | 

طبق معمول دارم فیلمها و   DVD  هآی کتابخانه شهر را زیرو رو میکنم تا چندتایشان را بر دارم تا اگر فرصتی شد یا از فلک شبی دزدیدیم !! نگاهشان کنم. گنجینه عظیم از فیلمها در کتابخانه شهری نه چندان بزرگ!! اگر خوب بگردی حتی فیلمهای ایرانی زیادی بینشان وجود دارد.  فیلمهای که زمانی حسرت تماشای نسخه مثله شده و بی رنگ و رویشان را میخوردم حالا با بهترین کیفیت تصویر و صدا جلوی رویت هستند. مثل آدم تشنه ای که پس از مدتها تشنگی به چشمه آبی زلال وخنک رسیده باشد٬ با حرص و ولع  نگاهشان میکنم. نامهای آشنا : جان فورد ٬دیوید لین٬سرجیو لیونه ٬بیلی وایلدر و ..... ٬ناگهان چشمم به یک فیلم میخورد. چقدر آشناست؟ کارگردان یا بازیگر معروفی ندارد.  خوب نگاهش میکنم.BREAKING محصول سال ۱۹۸۴.این نام مرا با خود به خاطرات سالهای دور میبرد. سالهای که الان دیگر خیلی دور به نظر می آیند.

اوایل دهه ۶۰شمسی و ۸۰میلادی بود.انقلاب سال ۵۷و به دنبال آن جنگی که دیوانه ای که خود را سردار قادسیه می نامید٬به ایران تحمیل کرده بود چهره کشور را به کلی عوض کرده بود. در دنیا اردوگاه کمونیسم در اوج قدرت و اقتدار نصف جهان را به نام خود کرده بود. در نیمه دیگر رونالد ریگان طرح جنگهای ستاره ای را برای پیشگیری از حملات ارتش سرخ اتحاد جماهیر شوروی آماده میکرد. در ایران جنگزده تنها راه ارتباط با جهان خارج در دو چیز خلاصه میشد: رادیو و نوارهای ویدیو . با تمام سختگیریها و کنترلها موج یک مد جدید بین جوانان همه گیر شد: برک دنس!!   

برک دنس  یک نوع  موسیقی و رقص اولیه هیپ هاپ و رپ با  ضرباهنگهای تند بود که با ریتم های کامپیوتری که به تازگی ساخته شده بود همراه بود.رقص آن هم مثل حرکات ربات و یکسری حرکات پانتومیم مانند بود . تب برک دنس بین  جوانان همه گیر شد. نوارهای ویدیوئی آن در خانواده ها دست به دست میشد. نامهای  ازن٬ توربو  و کلی قهرمانان فیلم ورد زبان جوانها شده بود  و مد لباس پوشیدن آنها مد دلخواه همه- شلوارهای تنگ جین لوله تفنگی - کتانی ساق بلند سفید- کاپشنهای بدون آستین- نیمدستکش چرمی با آهنکوبی٬ هد بندی دور سر و صد البته عینک دودی!!  کم کم برک دنس به یک پدیده اجتماعی تبدیل شد. جوانها تا هر جا فرصتی میشد٬ ضبط صوتی می آوردند و شروع میکردند به رقصیدن بعد رقصها حالت رجزخوانی و رقابت پیدا کرد. و تبدیل شد به پوززنی! تا معلوم شود کی بهتر میرقصد. محراب حتما یادش هست که در کلاس ما ٬ مسعود خادمی٬ علی آژیده و چند تا دیگر از بچه ها زنگهای تفریح بساط برک راه می انداختند.

 در این مراسم پوززنی با حرکات برک دنس باهم حرف میزدند٬ازهم تشکر میکردند٬به هم فحش میدادند٬ویا ابراز عشق میکردند!! نام حرکات هم دیگر ایرانی شده بود: موجی٬قلبی٬هلیکوپتری٬کرمی!تایتانیک٬ مثلا در حرکت قلبی فرد رقصنده ادای تپش قلبش را در می آورد و از این قبیل کارها. دیگر همه جا سر کوچه ها٬پارکینگ مجتمع ها!میهمانی و عروسی و حتی کوه بساط برک به پا بود!! یکبار برای عروسی دایی یکی از دوستانم به روستایشان رفتیم .اتفاقا یک گروه نوازنده محلی آمده بودند و آهنگهای زیبایی مینواختند. بعد ناگهان آنها ساکت شدند و چند جوان با کاپشن چرم و عینک آفتابی آمدند و با خود یک ضبط لاسونیک !! آوردند.از همانهایی که داخل بلندگویشان چند چراغ رنگی کوچک چشمک میزد!! و شروع کردن به رقصیدن و برک زدن ٬ دهاتی های بخت برگشت هم با دهان باز و هاج و واج به جفتک چهار گوش آنها نگاه میکردند!!

این موج در دنیا همراه شد با موج دیگری در عالم موسیقی ٬ پدیده دیگری  دنیا را تسخیر کرد و از مرزهای بسته و تحت کنترل ایران گذشت. جوانکی سیاه پوست به نام  مایکل جکسون که به او لقب سلطان پاپ داده بودند. شوهای ویدیوئی (بعدها فهمیدم اسمشان کلیپ است) و آهنگهای او در همه جا معروف شده بود. کاروبار  مایکل خان سکه بود. دیگر حتی وقت ملاقات با ریگان را نداشت تا او را در انتخاباتش یاری کند!  

مد لباس برک دنس و مایکل جکسون بعنوان مد روز  مورد تقلید جوانها قرار گرفت و بعدها رقصها و مدلهای مثل الکتریک دنس٬فلاش دنس و روبات دنس به آن اضافه شد .بچه محلی داشتیم به نام علی از همانها که در ایران با واژه  اواخواهر!! یاد میشود. هر روز شلوار تنگ ایزی و کتانی سفید نایکی را با کاپشن قرمزش می پوشید و موهایش را سشوار میکشید و زیر ابرویش را برمی داشت وبیرون می آمد به همین خاطر به علی جکسون معروف بود! علی رقاص ماهری هم بود و در اکثر مراسم رقص و پوززنی شرکت میکرد و با آنکه یک روز در میان کمیته او را میگرفت از رو نمی رفت . تا آنکه یک روز جسدش را در حمام نمره پیدا کردند. هیچ وقت معلوم نشد کسی او را کشت یا خود کشی کرد. همانطور که بیسروصدا آمده بود ٬رفت!

برک دنس برای یک دهه حاکم بلامنازع مد و رقص در ایران بود.انواع اقسام آهنگهای آن ساخته شد ٬ازصدای هلوکوپتر و صحبت جنگ ویتنام تا صدای خنده شخصیت معروف کارتون وودپیکر و صدای  سرفه و آروغ و..... حتی استاد حسن شماعی زاده ! یک آهنگ ایرانی به این سبک ساخت و این غیر از چرت وپرتهای  بود که بچه ها به نام آهنگ برکی میخواندند و از حوصله این نوشته خارج است!!

تماشای فیلم breakingبعد ۲۰سال یادآور این خاطرات قدیمی و خاک گرفته بود . گرچه از نظر سینمایی چیز دندان گیری ندارد ولی یادآور خاطرات تلخ وشیرین سالهای دور بود . نکته جالب پایانی اینکه در یکی ار صحنه های فیلم قهرمانان داستان در یکی از خیابانهای لس آنجلس معرکه گرفته اند و میرقصند. و عده ای آدم بیکار هم جمع شدند و دست میزنندو آنها را تشویق میکنند. یکی از این تماشاچی های الاف آقای ژان کلود وندم بازیگر فیلمهای اکشن بعدی بود که لابد آنروزها تازه از بلژیک به لس آنجلس آمده  بود و انگلیسی هم بلد نبوده و کلی هم خوشحال بوده که در یک فیلم هالیوودی حضور می یابد ! یادم باشد موضوع را برای مهدی که هنوز روی وندم تعصب دارد تعریف کنم!!

حالا بعد بیست سال و خورده ای تعغیرات زیادی رخ داده. اتحاد شوروی یکشبه ازبین رفت و به فراموشی سپرده شد. رونالد ریگان چند سال پیش بعد یکدوره طولانی آلزایمر  درگذشت. سردار سابق قادسیه که آنهمه بلا بر سر کشور ما وکشور خودش و کویت آورد و آنهمه انسان به خاطر جاه طلبی او کشته شد٬اکنون در گوشه سلولش در منطقه سبز بغداد منتظر آویخته شدن از دار مجازات است . مایکل جکسون  بعد آنکه به خاطر ور رفتن با بچه های مردم !! به صلابه کشیده شد خودش را در گوشه کنار خلیج فارس گم وگور کرده و برای صالحات باقیات و طلب مغفرت!!  در منامه مسجد می سازد!

دنیا خیلی عوض شده. خیلی زیاد.

   ارادتمند همیشگی: بایرامعلی!!                               Image hosting by TinyPic                         

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 17:48  توسط بایرامعلی  | 

تابستانها .وقتی خیل عظیم بچه ها از مدارس تعطیل می شدند . مسئله اوقات فراغت پیش می آمد. مسئله ای که هنوز هم مثل آن موقع لاینحل مانده و باشد در یک مبحث طولانی به آن بپردازیم( خیلی گنده حرف زدماااااا)

استخر ایزد فردوسی تنها به اصطلاح امکانات محله ما بود. یعنی اگر پسر بچه هایی که خانه از دستشان عاجز شده بودند می خواستند غیر از دوچرخه سواری - تیله بازی- فوتبال  در کوچه وخیابان می خواستند کاری کنند باید  به این استخر  می آمدند.   برای  همین تابستانها   خیلی شلوغ میشد و  جای سوزن انداختن نبود.                                                                                                                

استخر ایزدفردوسی که به علت بعضی امور که شناگران در آب  انجام می دادند به استخر ایزدشاشو!!! هم معروف بود در واقع مجموعه فرهنگی ورزشی ایزدفردوسی بود. ولی از امور فرهنگی در آن چیزی دیده نمی شد. امور ورزشی هم عبارت بود از یک تشک کشتی که هفته ای یکی دوبار کلاس کشتی در آن برگزار می گردید- یک سالن کوچک بدنسازی یا بقول امروزیها بادی بیلدینگ با دنبلها و وزنه های عهد دقیانوس و استخر. استخر در ۴ سانس برنامه داشت: ۸-۱۰  ۱۰-۱۲  ۱۲-۲ و ۲-۴ .سانس اول که ۸ صبح شروع می شد ارزانترین بلیت را داشت که ۵ تومان بود و سانس ۴-۲  گرانترین بلیت به مبلغ ۲۰ تومان که ویژه بچه پولدارها و اعیانها!! بود. سانس ۱۰-۸  دوتا اشکال عمده داشت : اولی آنکه باید از خواب شیرین صبح های تابستان صرفنظر می کردی و دوم اینکه  آب استخر آنچنان سرد بود که در آن سگ لرزه میزدی! بهترین سانسها برای ما سانس ۱۰-۱۲و ۱۲-۲ بود و به تبع آن شلوغترین سانسها!! از یکساعت مانده به شروع سانس صف بزرگی جلوی استخر تشکیل می شد. بلیت یک ربع مانده به شروع سانس فروخته می شد.                                                                                                                            همزمان با ایجاد صف جلوی در استخر بازار مکاره بزرگی راه می افتاد و دستفروشان خدمات خود را ارائه میکردند. فالوده فروشی به نام جعفر آقا که با چرخ دستی خودش بساط فالوده را علم می کرد فالوده را از پاتیل بزرگی که در وسط چرخ لای یخ مدفون بود در ظرفهای پلاستیکی سبز میریخت و جوهر قرمز رنگی که بعد خوردن دهان و لبها را قرمز میکرد  به نام شربت آلبالو  روی فالوده ها میریخت!! آخر کار هم به طریقه کاملا استریل!! ظرف را داخل پیت حلبی پر آبی فرو می کرد و در می آورد تا مثلا آن را بشوید- این پیت حلبی همیشه پر بود از رشته های فالوده که مثل ماهیها در اکواریوم اینور و آنور  می رفتند!!!      بساط دیگر بلالی بود که بلالها را در یک استانبولی پر ذغال می پخت و داد میزد: بیا بلالت بدم ‌‌  شیر حلالت بدم!!  بلالها پس از پخته شدن در سطلی پراز آب نمک که از کثرت استعمال سیاه شده بود فرو می رفت و به دست مشتری داده میشد.                                                                                  شانسی هم از بساط دیگر این بازار مکاره بود . در یک کاسه پر بود از کاغذهای کوچک مچاله شده که ۵تومان میدادی و یکی برمیداشتی. داخل کاغذ جایزه شما نوشته شده بود که در ۸۰درصد موارد پوچ یعنی هیچی بود و در سایر موارد هم یکسری اجناس مانند پفک-آلوچه-آدامس و.... نوشته شده بود که قیمتی ارزانتر از خود شانسی داشتند!! البته چند چیز نسبتا گران مثل رادیو  یا اسباب بازی هم در جوایز دیده میشد ولی  هیچوقت ندیده بودم کسی از آنها برده باشد! ولی هیجان شرکت در این لاتاری همه را به خرید وامی داشت. غیر از شانسی دو بساط دیگر برای لاتاری و قمار وجود داشت : اولی  وسیله ای بود که از سیم پیچ و باتری ولامپ و زنگ و این چیزها درست شده بود و تست اعصاب نام داشت!!! این وسیله بعدها به خاطر اینکه در مسابقه تلو یزیونی  هشیاروبیدار با شرکت علیرضا خمسه و محسن یوسف بیک استفاده شد به بازی هشیارو بیدار هم معروف شد. شرکت کننده باید یک حلقه را از یک سیم  مارپیچ فلزی عبور میداد و نباید حلقه با سیم برخورد می کرد وگرنه زنگ به صدا در می آمد یا لامپ روشن می شد و طرف می باخت!  بساط دیگر عبارت بود از یک سطل بزرگ پر آب که استکانی ته آن بود بچه ها سکه های مختلف را از بالای آب رها می کردند تا داخل استکان برود. اگر کسی موفق می شد ۲۰تومان جایزه داشت وگرنه سکه اش را از دست می داد. بعدها شنیدم آنها آب را  شدیدا شورمیکردند تا به این وسیله سکه آرامتر و با تکان بیشتری غرق شود تا داخل استکان نرود!!! وسیله بازی دیگر شلیک با تفنگ بادی بود. هر تیر ۵ریال و هدف یا سیبل عبارت بود از یک تخته سه لایی که عکس  هنرپیشه ها روی آن چسبانده بودند ( اگر فیلم اعدامی آخرین فیلم شادروان پرویز فنی زاده را دیده باشید او هم همین کار را میکرد البته روی تخته اسکناس ۲تومانی با عکس شاه میچسباند و شلیک میکرد) اگر موفق به زدن هدف میشدی دو  تیر دیگر جایزه می گرفتی. البته کلک این کار هم این بود که معمولا لوله تفنگ را میشکستند و به صورت کج جوش می دادند! تا تیر کمتری به هدف بخورد. و همه اینها غیر از بساطی مثل : پرتاب دارت- پرتاب حلقه- قطاب فروش- چاقاله و ذغال اخته- آلاسکا و.... بود که توضیحش بماند برای یک دفعه دیگر.

با نزدیک شدن زمان فروش بلیت قلبها به تپش می افتاد! و همهمه براه می افتاد یا سر نوبت دعوا میشد خیلی ها برای آنکه خدای نکرده دقیقه ای از  استخر را ازدست ندهند همانطور در صف بیرون استخر شروع به در آوردن لباس و استریپ تیز!! می کردند  و همانطور  لخت و ساک  به دست  در صف          می ایستادند . از آنجا که ما ایرانیها همیشه با نظم وصف بستن مشکل داریم و از بچگی یاد نمی گیریم چطور نوبت را رعایت کنیم. صف به هم می خورد و صدای دادو فریاد و دعوا و به آسمان می رفت.           در این هنگام سرو کله ماشالله گوریل پیدا می شد!!.........( ادامه دارد)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 20:20  توسط بایرامعلی  | 

              

                                                               Humphrey Bogart in Warner Bros. Pictures' Casablanca

فیلم کازابلانکا ساخته معروف مایکل کورتیس و با شرکت همفری بوگارت و اینگرید برگمان  را  حتما    دیده اید .  در آن فیلم کافه ای وجود داشت که شخصیتهای فیلم در آن جمع می شدند و وقت می گذراندند.   

در نزدیکی خانه ما یکی از دوستان که فامیلی دوری هم با ما دارد. کافی شاپ یا به قول خودمان قهوه خانه !! نسبتا بزرگی دارد که مثل کافه ریکی پاتوق من و دوستان ایرانی و غیر ایرانی است .

بعدازظهرها که از کار برمیگردیم - حالا چه خسته باشیم یا نباشیم- توقفی در آنجا می کنیم تا دوستان را ببینیم و گپی بزنیم تا کمی از تلخی غربت و تنهایی  کم کنیم و آنرا با سایر دوستان وآشنایان قسمت کنیم.

کتی ‌-خانم  آمریکایی نسبتا مسنی است که یکی  از مشتریان پروپاقرص این کافی شاپ  میباشد. وهر روز برای گرفتن کاپوچینو خودش به آنجا می آید. اولین بار که شروع کرد با من فارسی حرف زد باورم نشد فارسی را خیلی خوب وروان صحبت می کرد.شش هفت سالی در ایران زندگی کرده بود در دهه طلایی ۴۷-۵۷ خانه شان هم بالاتر از پارک ساعی بوده. با آن هیکل تپل مپل و مو و چشم ابرو مشکی به خانمهای ایرانی هم شباهت دارد اگر یک چادر سرش کنی میتوانی جای بهجت خانم یا زری خانم  جاش بزنی!!!

چند روز پیش بازهم با کتی صحبت  ایران آنموقع بود . از برنامه های تلویزیون آنموقع تعریف  می کرد و اینکه کانال أمریکایی و برنامه  سسمی استریت را نگاه می کرده و از برنامه های ایرانی بعضی ها را - مخصوصا یک سریال یا بقول خودش soap opera به نام تلخ و شیرین یا  با لهجه کتی تلک و شیرین ! این اسم مرا به خاطره سالهای دور برد.تلخ وشیرین نام سریال پرطرفداری بود که آن سالها پخش میشد. نویسنده اش هم  فکر میکنم شادروان احمد بهبهانی بود .البته آنموقع خیلی کم سن وسال بودم و چیز زیادی یادم نیست ولی دوتا از بازیگرانش را خوب یادم مانده: نعمت گرجی و حسین عرفانی.             نعمت اله گرجی از بچگی هنرپیشه مورد علاقه ام بود.یکی از اولین بازیگرانی بود که اسمش را یاد گرفتم!!!! اما حسین عرفانی که در این سریال اسمش خسروخان بود آنموقع ها همسایه دیواربه دیوار ما بودوکل اهل محل به خاطر این سریال خسروخان صدایش می کردند.برای من هم با آن سن وسال خیلی عجیب بود که این آقا  چطور شبها می رود داخل تلویزیون!!!!

حسین عرفانی یکی از دوبلورهای پرسابقه و کارکشته ایران است که سابقه دوبلاژ او برعکس سابقه بازیگریش که تعریف چندانی ندارد بسیار درخشان و پربار است.اما فیلم بازها بیشتر او را به خاطر دوبله دو شخصیت می شناسند : یکی جناب رت باتلر معروف بابازی   کلارک گیبل درفیلم برباد رفتهاست که شخصیت محبوب و فراموش نشدنی تمام خانمهای ایرانی است و صدای عرفانی کاملا به قیافه او نشسته و این جذابیت را چند برابر می کند حالا خانمها از چی این آقا خوششان می اید بماند برای بحثی دیگر!

وشخصیت دیگر  همفری بوگارت است که این بار هم صدای بم عرفانی به طرز شگفت انگیزی با قیافه سرد وخشن بوگارت عجین شده.و تنهایی وتلخی او را تشدید می کند. عرفانی در اکثر فیلمهای بوگارت به جایش صحبت کرده: شاهین مالت--خواب بزرگ--سفر به مارسی-- کازابلانکاو.........   

یادش به خیر. یکبار با رامین برای خرید به بازار تهران رفته بودیم و اتفاقا شب قبل هم فیلم کازابلانکا را دیده بودم . در میدان ارک می آمدیم و طبق معمول با هم کل کل می کردیم. ناگهان صدای بم همفری بوگارت را از پشت شنیدم که می گفت: تو نمیای بریم نهار؟  من که هنوز فکرم درگیر فیلم دیشب بود از شنیدن صدای همفری بوگارت آنهم در میدان ارک تهران!! بهتم برده بود . بسرعت برگشتم بسمت صدا . حسین عرفانی بود که با یکی از دوستانش از ساختمان رادیو تهران بیرون می آ مدند.!! 

                                                                           ارادتمند همیشگی: بایرامعلی!

                                                                   Warner Bros. Pictures' Casablanca      

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 12:53  توسط بایرامعلی  |